درخواستی جیمین
درخواستی جیمین
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
عنوان: خط قرمز
صدای در بههم خورد، مثل صدای شکستن چیزی در دل ات بود.
جیمین دوباره دیر کرده بود.
اینبار هم مثل همیشه بیتفاوت، بیخبر، بیاحساس.
ات توی اتاق تاریک نشسته بود، دستهایش را مشت کرده بود روی زانو، و فقط منتظر بود... منتظرِ انفجار.
وقتی جیمین وارد خانه شد، هنوز بوی عطر زنانهای همراهش بود. نگاهش خسته بود ولی بیتفاوت، انگار نه انگار که خواهرش از نگرانی نیمهشب رو توی تاریکی نشسته.
ات از جا پرید، صدایش پر از خشونت بود:
– جیمین، تا این وقت شب کجا بودی؟!
جیمین ساکت نگاهش کرد.
– بهت گفته بودم بیرونم. کار داشتم.
ات خندید، اما این خنده تلخ و تیز بود، مثل زخم باز:
– کار؟ با اون دختری که دیشب پشت در دیدمش؟ تو هیچی برات مهم نیست، نه خانواده، نه من...
جیمین نزدیکتر شد، نگاهش سرد شد.
– تو داری زیادی پیش میری، ات. من زندگی خودمو دارم. همیشه نمیتونم هواتو داشته باشم.
این بار ات از خشم گرید :
– من هوای کسیو نمیخوام! فقط میخوام بدونم که داری منو مسخره میکنی یا نه!
سکوت.
بعد یه لحظه لع*نتی... یه قدم نزدیکتر. نفسهای داغ، فریادهایی که به نجوا تبدیل شد، و دستهایی که ناخواسته همو لمس کردن.
چشمهایی که از خشم شعلهور بودن، اما در دلشون چیزی دیگه پنهون بود... چیزی ممنوع... چیزی که هیچکدوم نمیخواستن باورش کنن.
اون شب... شب لع*نتی... مرزها شکست.
---
صبح با سرگیجه و پشیمونی بیدار شد.
ات هنوز روی تخ*ت بود.
جیمین رفته بود.
توی آینه نگاه کرد.
خودش رو نمیشناخت.
بغض داشت اما نمیتونست گریه کنه. همهچیز باید اشتباه بوده باشه... حتماً اشتباه بوده.
اما هفتهها بعد... وقتی آزمایش بارداری رو گرفت دستش و دوتا خط قرمز ظاهر شد، دنیا براش ایستاد.
– نه... امکان نداره...!
اون شبِ خشمگین، حالا مثل سایهای روی زندگیش افتاده بود.
و جیمین؟ چطور باید بهش میگفت؟ چطور حقیقتی رو فاش میکرد که میتونست همهچیز رو نابود کنه؟
اما بالاخره گفت.
توی یه بعدازظهر بارونی.
وقتی جیمین توی ماشین نشسته بود و به رادیو گوش میداد، ات نشست کنارش و با صدای لرزون گفت:
– جیمین... من... من حام*لهام. از تو.
اولش هیچی نگفت.
بعد بهش نگاه کرد.
چشمهاش از تعجب باز شد.
ل*بهاش لرزید.
– ات... چی گفتی؟ تو... مطمئنی؟
ات فقط سر تکون داد.
– من چیزی رو ازت نمی خوام پنهون کنم... ولی باید بدونی.
جیمین با دستهاش صورتش رو پوشوند.
– لع*نتی... ما... ما چیکار کردیم...
ادامه دارد....
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
عنوان: خط قرمز
صدای در بههم خورد، مثل صدای شکستن چیزی در دل ات بود.
جیمین دوباره دیر کرده بود.
اینبار هم مثل همیشه بیتفاوت، بیخبر، بیاحساس.
ات توی اتاق تاریک نشسته بود، دستهایش را مشت کرده بود روی زانو، و فقط منتظر بود... منتظرِ انفجار.
وقتی جیمین وارد خانه شد، هنوز بوی عطر زنانهای همراهش بود. نگاهش خسته بود ولی بیتفاوت، انگار نه انگار که خواهرش از نگرانی نیمهشب رو توی تاریکی نشسته.
ات از جا پرید، صدایش پر از خشونت بود:
– جیمین، تا این وقت شب کجا بودی؟!
جیمین ساکت نگاهش کرد.
– بهت گفته بودم بیرونم. کار داشتم.
ات خندید، اما این خنده تلخ و تیز بود، مثل زخم باز:
– کار؟ با اون دختری که دیشب پشت در دیدمش؟ تو هیچی برات مهم نیست، نه خانواده، نه من...
جیمین نزدیکتر شد، نگاهش سرد شد.
– تو داری زیادی پیش میری، ات. من زندگی خودمو دارم. همیشه نمیتونم هواتو داشته باشم.
این بار ات از خشم گرید :
– من هوای کسیو نمیخوام! فقط میخوام بدونم که داری منو مسخره میکنی یا نه!
سکوت.
بعد یه لحظه لع*نتی... یه قدم نزدیکتر. نفسهای داغ، فریادهایی که به نجوا تبدیل شد، و دستهایی که ناخواسته همو لمس کردن.
چشمهایی که از خشم شعلهور بودن، اما در دلشون چیزی دیگه پنهون بود... چیزی ممنوع... چیزی که هیچکدوم نمیخواستن باورش کنن.
اون شب... شب لع*نتی... مرزها شکست.
---
صبح با سرگیجه و پشیمونی بیدار شد.
ات هنوز روی تخ*ت بود.
جیمین رفته بود.
توی آینه نگاه کرد.
خودش رو نمیشناخت.
بغض داشت اما نمیتونست گریه کنه. همهچیز باید اشتباه بوده باشه... حتماً اشتباه بوده.
اما هفتهها بعد... وقتی آزمایش بارداری رو گرفت دستش و دوتا خط قرمز ظاهر شد، دنیا براش ایستاد.
– نه... امکان نداره...!
اون شبِ خشمگین، حالا مثل سایهای روی زندگیش افتاده بود.
و جیمین؟ چطور باید بهش میگفت؟ چطور حقیقتی رو فاش میکرد که میتونست همهچیز رو نابود کنه؟
اما بالاخره گفت.
توی یه بعدازظهر بارونی.
وقتی جیمین توی ماشین نشسته بود و به رادیو گوش میداد، ات نشست کنارش و با صدای لرزون گفت:
– جیمین... من... من حام*لهام. از تو.
اولش هیچی نگفت.
بعد بهش نگاه کرد.
چشمهاش از تعجب باز شد.
ل*بهاش لرزید.
– ات... چی گفتی؟ تو... مطمئنی؟
ات فقط سر تکون داد.
– من چیزی رو ازت نمی خوام پنهون کنم... ولی باید بدونی.
جیمین با دستهاش صورتش رو پوشوند.
– لع*نتی... ما... ما چیکار کردیم...
ادامه دارد....
- ۱۰.۱k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط