{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸

.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸
من°تو°و°یک°نه
.🪄
.🔮
.🪄
پارت ۳۵:

ساعت ۱۱ شب، پارکینگ پشت دانشگاه. هوا سرد بود و بارون بند اومده بود. آت، جیمین و شوگا توی ماشین شوگا نشسته بودن. شوگا با حالت عصبی به جیمین نگاه کرد و گفت:

· «جیمین، آت به من گفت که میدونی. این یعنی خطرمون چند برابر شده.»

جیمین با خونسردی گفت:

· «شوگا، اگه میخواستم به پدرم بگم، الان توی خونهش بودم نه اینجا. من عاشق خواهرت هستم، هرچند خودمم باور نمیکنم. پس به من بگو برنامهت چیه؟»

شوگا نگاه به آت کرد و بعد به جیمین:

· «برنامه اینه که مدرکی که پدرت رو متهم به پولشویی میکنه، از توی دفترش برداریم. اون مدرک توی یه گاوصندوقه که فقط پدرت رمزش رو میدونه. ولی من یه راه دارم.»

جیمین گفت: «چی؟»

شوگا: «جیمین، تو تنها کسی هستی که میتونی به اون گاوصندوق نزدیک بشی. تولد پدرته، اون شب همه مستن. اگه تو رمز رو ازش بپرسی، شاید بهت بگه.»

جیمین چند ثانیه فکر کرد و بعد گفت:

· «باشه. ولی اگه این کار رو بکنم، دیگه برگشتی نیست. من با خانوادهام قهر میکنم. آت، تو ارزشش رو داری؟»

آت دستش رو روی دست جیمین گذاشت و گفت:

· «جیمین، من هیچوقت ازت نخواستم که خانوادت رو رها کنی. اگه نمیخوای، نمیایم.»

جیمین به چشماش نگاه کرد و با یه لبخند گفت:

· «آت، تو خودت خانوادهام شدی. بیا بریم این کار رو تموم کنیم.»

شوگا ماشین رو روشن کرد و گفت:

· «پس فردا شب، تولد پدر جیمینه. همهچیز تموم میشه، یه جوری.»

و ماشین توی تاریکی شب ناپدید شد.
دیدگاه ها (۰)

پارت پایانیییییی.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت ۳۶:...

ادامه پارت ۳۴· «نه! اولش آره، فکر میکردم همهتون یه هستین. ول...

.𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت ۳۴:شب بود، بارون می...

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🪄.🔮.🪄پارت20:شب تولد جیمین، گرو...

𝓜𝓮, 𝔂𝓸𝓾 𝓪𝓷𝓭 𝓪 𝓷𝓸من°تو°و°یک°نه.🔮.🪄.🪄پارت ۱۲: بعد از کلاس، جیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط