{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام.

سلام.
باز منم.
باز همون آدمم، فرقش تو اینه که حالا بی حس ترم، حالا احساساتم کاملا خنثی ان.
میدونی؛
این چند وقته دارم تلاش میکنم حالم خوب شه، اما نمیشه، این دلشوره های لعنتی، این تپشای قلب لعنتی ولکن نیست، همین دلشوره ها حالمو بد میکنه.
حس میکنم یکی نشسته گوشه مغزم هی داره میجوئه،هی داره میجوئه.
حس میکنم تو یه خلع گیر کردم.
همچی مزخرفه، خیلی مزخرفه.
دلم میخواد چشامو ببندم اما انگار قلبم میخواد از دهنم بیاد بیرون.
میشه منو بغل کنی؟ خیلی از این وضعیت خستم.
خستم که تموم روز، تموم این روزای لعنتی تلاش میکنم خوب باشم، اما شب که میشه میشم غمگین ترین آدم، میشم یه دیوونه که تو سیو مسیج خودش با خودش حرف میزنه.
ببین
بیا منو بغل کن لطفا، دیگه نمیتونم، دیگه خیلی خستم.
دیگه بلد نیستم نقش بازی کنم، انگاری روحم داره جسممو پاره میکنه تا بزنه بیرون.
شاید بهترین راه همینه.
شاید واقعا باید برم بالای چرخ و فلک
یه نگاه به این دنیای کثیف کنم بعدش بشم یه لکه سیاهِ زشت تو این دنیا.
دیگه برم، دیگه برم و بزارم روحم پرواز کنه.

#برای_همان_که_نیست
01.2.18
³`¹⁵
دیدگاه ها (۵)

مثل یادداشتایی که نوشتمشون اما هر بار مچاله و به سطل اشغال گ...

‏حس اون گلادياتوري رو دارم كه همه دارن براش هورا ميكشن كه بج...

با تمام کم‌توانی هایش ،آمد ،مرا مداوا کرد وَ رفت.شاید هم با ...

گفت: «برمی‌گشت هم، دیگر فایده‌ای نداشت؛ چون من به دل‌تنگی عا...

اینقدر بهت وابسته شدم که حس میکنم تموم خوشحالیم به تو بستگی...

اینقدر بهت وابسته شدم که حس میکنم تموم خوشحالیم به تو بستگی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط