{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اجازه

اجازه


جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت :ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود،
او را به دیوار کوفت و فریاد زد مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ...
گه می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...
دیدگاه ها (۱۴)

گفتگو با خدا:در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم. خدا...

حکایتی از کریمخان زندمردی به دربار خان زند می رود و با ناله ...

شاگرد عاشقاستاد: وقتی بزرگ شوی چه میکنی؟شاگرد: عروسیاستاد: ن...

نقل می شود یک داستان کاملا واقعیست که در ژاپن اتفاق افتاده ا...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 5چند ثانیه...فقط سکوت.هان بدون اینکه نگاهش را...

پارت هشتم — شایعهچند روز بعد، یورا و سوآ دوباره در بازار بود...

پارت هشتم — شایعهچند روز بعد، یورا و سوآ دوباره در بازار بود...

جنگل نفرین شده پارت ۱۴

جنگل نفرین شده پارت ۷

غروب...بعد از چای...ات و کوک دوباره به باغ رفتند.نسیم ملایمی...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۸: گفتگوی نصفه‌شبچند لحظه هر دو در حیاط س...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط