{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غروب...

غروب...

بعد از چای...

ات و کوک دوباره به باغ رفتند.

نسیم ملایمی بین درخت‌ها می‌پیچید.

ات آرام کنار کوک قدم می‌زد.

چند دقیقه هر دو ساکت بودند.

ات سکوت را شکست.

ات: کوک...

کوک: جانم؟

ات: این چند وقت...

خیلی تغییر کردی.

کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.

کوک: شاید.

ات: نه، شاید نداره.

روز اول حتی جواب سلاممو هم سخت می‌دادی.

الان...

گاهی باهام می‌خندی.

باهام بیرون میای.

حتی حواست به کوچیک‌ترین چیزام هست.

کوک چیزی نگفت.

فقط به مسیر روبه‌رو خیره ماند.

ات لبخند زد.

ات: دلیلش چیه؟

کوک ایستاد.

ات هم روبه‌رویش ایستاد.

چند ثانیه...

فقط صدای باد می‌آمد.

کوک نفس آرامی کشید.

کوک: ات...

ات: هوم؟

کوک مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد.

این بار...

دیگر نگاهش را فرار نداد.

کوک: من آدمی نیستم که راحت به کسی نزدیک بشم.

ات فقط گوش می‌داد.

کوک: سال‌ها...

هیچ‌کس نتونست وارد دنیای من بشه.

هیچ‌کس.

اما...

تو...

از همون شب، بدون اجازه واردش شدی.

ات آرام پلک زد.

قلبش تندتر می‌زد.

کوک یک قدم به او نزدیک‌تر شد.

کوک: هر روز با خودم می‌گفتم...

فقط چند روز دیگه.

بعد می‌ذارم بری.

ولی...

هر روز بیشتر دلم می‌خواست بمونی.

ات دیگر حتی نمی‌توانست حرف بزند.

کوک لبخند خیلی محوی زد.

کوک: می‌دونی بدترین قسمتش چیه؟

ات خیلی آرام گفت:

ات: چیه...؟

کوک نگاهش را از چشم‌های او برنداشت.

کوک: اینکه...

دیگه نمی‌تونم صبحی رو تصور کنم که تو این خونه نباشی.

یا شبی که صدای خنده‌تو نشنوم.

چند لحظه سکوت...

بعد، برای اولین بار، کوک همان چیزی را که مدت‌ها در دلش نگه داشته بود، با همان لحن آرام و محکم گفت:

کوک: ات...

دوستت دارم.

نه از روی دلسوزی...

نه از روی عادت...

واقعاً دوستت دارم.

اون‌قدر که...

اگه یه روز بخوای از کنارم بری...

نمی‌دونم چطور باید دوباره مثل قبل زندگی کنم.

ات حس کرد اشک توی چشم‌هایش جمع شده.

لبخند زد.

اما هنوز چیزی نگفت.

کوک آرام ادامه داد:

کوک: لازم نیست الان جواب بدی.

هر وقت دلت خواست...

فقط حقیقتو بهم بگو.

همین برام کافیه.

بعد...

بدون اینکه بخواهد او را تحت فشار بگذارد، یک قدم عقب رفت.

اما قبل از اینکه دور شود...

ات خیلی آرام...

دستش را گرفت.

کوک به دست‌هایشان نگاه کرد.

ات لبخند کوچکی زد.

دستش را رها نکرد...

...
دیدگاه ها (۰)

ات هنوز دست کوک را رها نکرده بود.نسیم آرامی میان درخت‌های با...

یک ماه بعد...عمارت از همیشه باشکوه‌تر شده بود.همه‌جا با گل‌ه...

صبح...ات طبق عادت همیشگی پایین آمد.اما این بار...کوک سر میز ...

غروب...بعد از قدم زدن در باغ...ات و کوک به عمارت برگشتند.ات ...

پرسه در جنگل... صبح روز بعد...نور خورشید از پنجره‌ی اتاق داخ...

پرسه در جنگل... بعدازظهر...آفتاب کم‌کم ملایم‌تر شده بود.ات ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط