{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شکایت از غم پاییز برگ ریز بس است

شکایت از غم پاییز برگ ریز بس است
مرا تبسم گل های روی میز بس است
به آنچه یافته ام قانعم! چه کم چه زیاد
اگر بس است همین چند خرده ریز بس است
هیمشه قسمت فوار سرنگون شدن است
تو نیز مثل من ای دوست برمخیز! بس است!
به فکر پرچم تسلیم باش و نامهء صلح
نه دوست مانده نه دشمن، دگر ستیز بس است
به جای گوهر و یاقوت، سنگ در کف توست
هر آنچه یافته ای را زمین بریز بس است
.
دیدگاه ها (۲۰)

برایم قصه میگوید صدای ساز تنهاییکه مانده پشت ابهامت دلم با ر...

به او که دور است بگویید :در اندیشه ی تودر هوایی بغض آلودیادت...

مُردم آن روزی که دلبر، عهد و پیمان را شکستحـرمت بـانـوی مجن...

‍ به قلـبِ ما نظـری کن، نزار یعنی این گل غـمـت که شکـوفد، به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط