{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مُردم آن روزی که دلبر، عهد و پیمان را شکست

مُردم آن روزی که دلبر، عهد و پیمان را شکست
حـرمت بـانـوی مجنون و غزلخوان را شکست
هر کسی پایش به جمهوری عشقت باز شد
حـرمـت دیـن و مـسـلـمـانی و قـرآن را شکست
مـوج گنـدم.زار گـیسـوی تـو کشتیبان عـشـق
با ورود خود به دریا پشت طوفان را شکست
بعـد تـو گـردیـده ام در گـوشـه ی غـربت اسیر
ای کـه چـشـم دلـربـایـت قـفل زندان را شکست
چون گلی خوش عطر و بو بودم میان باغ تو
نامسلمان رفـتـنـت ، قـد گلسـتـان را شکست
روز و شب شعرو غزل می گویم از عشقت ولی
بـی تـفـاوت بـودن تـو قـلـب دیـوان را شکست
دیدگاه ها (۷)

شکایت از غم پاییز برگ ریز بس استمرا تبسم گل های روی میز بس ا...

برایم قصه میگوید صدای ساز تنهاییکه مانده پشت ابهامت دلم با ر...

‍ به قلـبِ ما نظـری کن، نزار یعنی این گل غـمـت که شکـوفد، به...

مهرت از خاطرم ای دوست بدر خواهم کردجان، نثارِ قدم یار دگر خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط