پارت 2
پارت 2
یک روز صبح، میونگ تصمیم گرفت چیزی متفاوت برای جیمین انجام دهد. بشقابی پر از میوههای پوستکنده، تازه و رنگارنگ درست کرد و با دقت کنار آنها را چید. میخواست شاید این حرکت کوچک، جرقهای باشد که بتواند رابطه سردشان را کمی گرمتر کند. بشقاب را در دست گرفت و به سمت اتاق نجاری در حیاط رفت، جایی که معمولاً جیمین در آنجا میماند.
اما وقتی در را باز کرد و جیمین را دید که همچنان در حال کار بود، نگاهش به دست جیمین افتاد. دستش خالی بود. انگشتر میونگ، که همیشه انگشت جیمین را تزئین میکرد، ناپدید شده بود. میونگ از نگاه سرد جیمین کمی ترسید، اما چیزی در دلش به او گفت که شاید باید بیشتر تلاش کند.
ولی جیمین وقتی انگشتر را در دست میونگ ندید، یک لحظه سکوت برقرار شد. در دلش احساس تنش و عصبانیت فوران کرد. احساس میکرد این حرکت، نادیده گرفتن یکی دیگر از خطوط قرمز در رابطهشان است.
بدون هیچ حرفی، بشقاب میوهها را محکم روی زمین انداخت و دست میونگ را به شدت گرفت. نگاهش پر از عصبانیت و سردی بود. صدای نفسهای سنگین جیمین در فضا پیچید. با صدای خفهای گفت:
"انگشترت کجاست؟"
میونگ که لحظهای سعی کرد بلافاصله توضیح دهد، از ترس حرف زدن، فقط دهانش را باز کرد و دوباره بست. اما این سکوت، از طرف جیمین بیشتر به حساب توهین میآمد. دستش را که از فشار جیمین آزاد کرد، احساس درد میکرد، ولی بیشتر از آن، احساس بیارزشی در دلش سنگینی میکرد.
جیمین، که گویی از یک دنیای جدا در این لحظه بیرون آمده بود، با اخمهای درهم و نگاه سرد، به میونگ چشم دوخت. انگار که هرچه میگفت، هیچ تأثیری بر او نداشت. "انگشترت کجاست؟" فقط کلمات تلخ و سردی بودند که هنوز در هوا باقی مانده بود.
یک روز صبح، میونگ تصمیم گرفت چیزی متفاوت برای جیمین انجام دهد. بشقابی پر از میوههای پوستکنده، تازه و رنگارنگ درست کرد و با دقت کنار آنها را چید. میخواست شاید این حرکت کوچک، جرقهای باشد که بتواند رابطه سردشان را کمی گرمتر کند. بشقاب را در دست گرفت و به سمت اتاق نجاری در حیاط رفت، جایی که معمولاً جیمین در آنجا میماند.
اما وقتی در را باز کرد و جیمین را دید که همچنان در حال کار بود، نگاهش به دست جیمین افتاد. دستش خالی بود. انگشتر میونگ، که همیشه انگشت جیمین را تزئین میکرد، ناپدید شده بود. میونگ از نگاه سرد جیمین کمی ترسید، اما چیزی در دلش به او گفت که شاید باید بیشتر تلاش کند.
ولی جیمین وقتی انگشتر را در دست میونگ ندید، یک لحظه سکوت برقرار شد. در دلش احساس تنش و عصبانیت فوران کرد. احساس میکرد این حرکت، نادیده گرفتن یکی دیگر از خطوط قرمز در رابطهشان است.
بدون هیچ حرفی، بشقاب میوهها را محکم روی زمین انداخت و دست میونگ را به شدت گرفت. نگاهش پر از عصبانیت و سردی بود. صدای نفسهای سنگین جیمین در فضا پیچید. با صدای خفهای گفت:
"انگشترت کجاست؟"
میونگ که لحظهای سعی کرد بلافاصله توضیح دهد، از ترس حرف زدن، فقط دهانش را باز کرد و دوباره بست. اما این سکوت، از طرف جیمین بیشتر به حساب توهین میآمد. دستش را که از فشار جیمین آزاد کرد، احساس درد میکرد، ولی بیشتر از آن، احساس بیارزشی در دلش سنگینی میکرد.
جیمین، که گویی از یک دنیای جدا در این لحظه بیرون آمده بود، با اخمهای درهم و نگاه سرد، به میونگ چشم دوخت. انگار که هرچه میگفت، هیچ تأثیری بر او نداشت. "انگشترت کجاست؟" فقط کلمات تلخ و سردی بودند که هنوز در هوا باقی مانده بود.
- ۱۱.۳k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط