بلک گلد Black Gold
بلک گُلد (Black Gold)
P۲
«سکوتِ سنگینِ دفتر مدیر، تنها با صدای تیکتیکِ ساعتِ روی دیوار شکسته بود. تهیونگ در حال بررسیِ برگههایی بود که مدیر با دستانی لرزان جلوی او گذاشته بود؛ انگار داشت بر روی سرنوشتِ این مدرسه معامله میکرد. جیمین در گوشهای از اتاق، با آرامشی که بیشتر از هر چیزی ترسناک بود، به دیوار تکیه داده بود و با چشمانِ تیزش، تمامِ محیط را زیر نظر داشت.
اما میونگ... میونگ نمیتوانست اینطور آرام بنشیند. آن کلمهی "کوچولو" مثل یک چالشِ مستقیم به غرورِ او برخورد کرده بود. او از روی صندلی بلند شد. صدای برخوردِ پاهای او با زمین، در آن فضای ساکت مثل انفجار بود.
مینجی که از قبل نگران بود، با صدایی لرزان زیر لب گفت: «میونگ، بشین! داری دیوانهوار رفتار میکنی...»
اما میونگ نه تنها ننشست، بلکه قدمهای بلند و پرشی برداشت و درست مقابل میز تهیونگ ایستاد. او دستهایش را روی میز قرار داد و با تمامِ وجود به چشمهای سیاه و سرد تهیونگ خیره شد.
— «ببین، من نمیدونم تو کی هستی یا اینجا چیکار میکنی، اما من "کوچولو" نیستم. اگه فکر کردی با این کت و شلوار و اون نگاهِ مصنوعی میتونی به من توهین کنی، باید بدونی که من از آدمهای بزرگتر از تو هم نمیترسم.»
جیمین، که تا آن لحظه فقط تماشا میکرد، ناگهان از دیوار جدا شد. قدمهای او نرم و بیصدا بود، اما وقتی کنار میونگ ایستاد، سایهی او مثل یک دیوارِ سیاه، تمامِ دیدِ میونگ را گرفت. جیمین با لبخندی که هیچ اثری از مهربانی در آن نبود، به سمت گوش میونگ خم شد و با لحنی که بوی خطر میداد، گفت:
— «دخترِ لجباز... میدونی اگه یه بار دیگه با این لحن با رئیسِ من حرف بزنی، ممکنه دیگه فرصت نکنی که از این مدرسه بری بیرون؟»
میونگ حس کرد خون در رگهایش به جوش آمده است. او به جیمین نگاه کرد، اما بلافاصله دوباره نگاهش را به تهیونگ برگرداند. او میدانست اگر از جیمین بترسد، یعنی تهیونگ برنده شده است.تهیونگ، که تا آن لحظه حتی نگاهش را از برگهها برنمیداشت، بالاخره آرام حرکت کرد. او با آرامشی مرگبار، برگهها را کنار زد، صندلیاش را کمی به عقب هل داد و سرش را بالا آورد. او مستقیماً به چشمانِ لرزان اما پر از خشمِ میونگ نگاه کرد. این بار، او فقط یک نگاه ساده نبود؛ نگاهی بود که انگار داشت روحِ میونگ را کالبدشکافی میکرد.
تهیونگ با صدایی بم و آرام، که انگار از اعماقِ یک چاهِ تاریک میآمد، گفت:
— «جیمین، بذارش کنار. این فقط یه بچه است که فکر میکنه دنیا دورِ اون میچرخه.»
او بلند شد. قدِ بلند و هیکلِ تنومندش باعث شد میونگ ناخودآگاه یک قدم به عقب بردارد، اما میونگ با تمامِ توانش، ایستادگی کرد. تهیونگ به سمت در رفت، اما قبل از اینکه خارج شود، ایستاد و بدون اینکه برگردد، گفت:
— «میونگ... درسته؟»
میونگ که از شنیدن نامش توسط او شوکه شده بود، فقط توانست با نگاهی پرسشی به او خیره شود.
تهیونگ ادامه داد:
— «از این به بعد، مراقب باش که دوباره جلوی چشمم سبز نشی. چون دفعهی بعد، من با زبانِ خوش حرف نمیزنم.»
و با خروجِ او و جیمین، اتاقِ مدیر دوباره در سکوت فرو رفت، اما این بار، سکوتی که با طوفانی در دلِ میونگ همراه بود
اینم از پارت دوم✨
امیدوارم خوشتون بیاد ❤️
اسلاید اول یونیفورم مدرسه
اسلاید دوم استایل تهیونگ
اسلاید دوم استایل جیمین
P۲
«سکوتِ سنگینِ دفتر مدیر، تنها با صدای تیکتیکِ ساعتِ روی دیوار شکسته بود. تهیونگ در حال بررسیِ برگههایی بود که مدیر با دستانی لرزان جلوی او گذاشته بود؛ انگار داشت بر روی سرنوشتِ این مدرسه معامله میکرد. جیمین در گوشهای از اتاق، با آرامشی که بیشتر از هر چیزی ترسناک بود، به دیوار تکیه داده بود و با چشمانِ تیزش، تمامِ محیط را زیر نظر داشت.
اما میونگ... میونگ نمیتوانست اینطور آرام بنشیند. آن کلمهی "کوچولو" مثل یک چالشِ مستقیم به غرورِ او برخورد کرده بود. او از روی صندلی بلند شد. صدای برخوردِ پاهای او با زمین، در آن فضای ساکت مثل انفجار بود.
مینجی که از قبل نگران بود، با صدایی لرزان زیر لب گفت: «میونگ، بشین! داری دیوانهوار رفتار میکنی...»
اما میونگ نه تنها ننشست، بلکه قدمهای بلند و پرشی برداشت و درست مقابل میز تهیونگ ایستاد. او دستهایش را روی میز قرار داد و با تمامِ وجود به چشمهای سیاه و سرد تهیونگ خیره شد.
— «ببین، من نمیدونم تو کی هستی یا اینجا چیکار میکنی، اما من "کوچولو" نیستم. اگه فکر کردی با این کت و شلوار و اون نگاهِ مصنوعی میتونی به من توهین کنی، باید بدونی که من از آدمهای بزرگتر از تو هم نمیترسم.»
جیمین، که تا آن لحظه فقط تماشا میکرد، ناگهان از دیوار جدا شد. قدمهای او نرم و بیصدا بود، اما وقتی کنار میونگ ایستاد، سایهی او مثل یک دیوارِ سیاه، تمامِ دیدِ میونگ را گرفت. جیمین با لبخندی که هیچ اثری از مهربانی در آن نبود، به سمت گوش میونگ خم شد و با لحنی که بوی خطر میداد، گفت:
— «دخترِ لجباز... میدونی اگه یه بار دیگه با این لحن با رئیسِ من حرف بزنی، ممکنه دیگه فرصت نکنی که از این مدرسه بری بیرون؟»
میونگ حس کرد خون در رگهایش به جوش آمده است. او به جیمین نگاه کرد، اما بلافاصله دوباره نگاهش را به تهیونگ برگرداند. او میدانست اگر از جیمین بترسد، یعنی تهیونگ برنده شده است.تهیونگ، که تا آن لحظه حتی نگاهش را از برگهها برنمیداشت، بالاخره آرام حرکت کرد. او با آرامشی مرگبار، برگهها را کنار زد، صندلیاش را کمی به عقب هل داد و سرش را بالا آورد. او مستقیماً به چشمانِ لرزان اما پر از خشمِ میونگ نگاه کرد. این بار، او فقط یک نگاه ساده نبود؛ نگاهی بود که انگار داشت روحِ میونگ را کالبدشکافی میکرد.
تهیونگ با صدایی بم و آرام، که انگار از اعماقِ یک چاهِ تاریک میآمد، گفت:
— «جیمین، بذارش کنار. این فقط یه بچه است که فکر میکنه دنیا دورِ اون میچرخه.»
او بلند شد. قدِ بلند و هیکلِ تنومندش باعث شد میونگ ناخودآگاه یک قدم به عقب بردارد، اما میونگ با تمامِ توانش، ایستادگی کرد. تهیونگ به سمت در رفت، اما قبل از اینکه خارج شود، ایستاد و بدون اینکه برگردد، گفت:
— «میونگ... درسته؟»
میونگ که از شنیدن نامش توسط او شوکه شده بود، فقط توانست با نگاهی پرسشی به او خیره شود.
تهیونگ ادامه داد:
— «از این به بعد، مراقب باش که دوباره جلوی چشمم سبز نشی. چون دفعهی بعد، من با زبانِ خوش حرف نمیزنم.»
و با خروجِ او و جیمین، اتاقِ مدیر دوباره در سکوت فرو رفت، اما این بار، سکوتی که با طوفانی در دلِ میونگ همراه بود
اینم از پارت دوم✨
امیدوارم خوشتون بیاد ❤️
اسلاید اول یونیفورم مدرسه
اسلاید دوم استایل تهیونگ
اسلاید دوم استایل جیمین
- ۲۷۵
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط