{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 3

پارت 3

میونگ که هنوز از شوک رفتار ناگهانی جیمین بیرون نیامده بود، با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد. دستش هنوز از فشار محکم جیمین درد می‌کرد. قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشمش پایین افتاد و صدایش لرزید.

با صدایی بغض‌آلود و شکسته گفت:
– «نمی‌دونم... گم شده... ولم کن، جیمین... خواهش می‌کنم...»

جیمین چند لحظه به او خیره ماند. انگار میان عصبانیت و سردرگمی گیر کرده بود. بعد ناگهان دستش را ول کرد. میونگ عقب رفت و دستش را گرفت، درد هنوز در آن بود اما درد دلش بیشتر بود.

جیمین بدون اینکه نگاهش کند، عقب رفت و روی صندلی چوبی‌اش نشست. دست‌هایش را روی سرش گذاشت، انگار که بخواد فکرهاش رو از سرش بیرون کنه. سکوتی کوتاه اتاق رو پر کرد، سکوتی که سنگین‌تر از هر فریادی بود.

با صدای خسته و بریده‌ای گفت:
– «لطفاً... برو خونه، میونگ.»

میونگ ایستاد. چند لحظه به او خیره ماند. چیزی در دلش شکست، بی‌صدا، ولی دردناک. بعد بدون حرف، از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش بست. فقط صدای آرام بسته شدن در باقی موند... و میوه‌هایی که هنوز روی زمین پخش بودن.
دیدگاه ها (۰)

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : چهارم » « ذهن جیمین : وقتی خوابیدم س...

#آیا_ارواح_میتوان_زنده_شدPT:5میا به زیر تخت خیره مانده بودچش...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p45درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پر...

P7ویو جونگکوک:نشسته بودم رو کاناپه یهو دیدم که میونگ اومدمیو...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³¹ویو میکا_____نگاهم افت...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۹: شب اولدر اتاق بسته شد.صدای قدم‌های یه‌...

.....پارت ششم....

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁸تهیونگ چند ثانیه فقط به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط