زندگی دوباره
زندگی دوباره...
پارت بیست و یک
______________________
_دلتنگتم...دلتنگ جونگکوک قبلی...اون کجاست؟!
جونگکوک نگاهی بهش کرد
_سری بعدی که رفتی جلو آینه از خودت بپرس...چون منم دنبالشم...
سیگارش و روی زمین انداخت و زیر پاش له کرد ....همون راهی که اومده بود و برگشت و وارد سازمان شد وسط راه با هه سو مواجه شد لبخند کمرنگی بهش زد و بعد از اینکه پرونده هارو از دستش گرفت سمت اتاق تهیونگ بردش...
وارد دفتر تهیونگ شد و مهلت نداد ته حرف بزنه و گفت:
_خب خب...قرار میزاری و به رفیقت نمیگی!
_کی من؟!...
_نه پس من!...
جوری که معلوم بود داره ادای تهیونگ رو در میاره لب زد:
_ یاا باهاش اینجوری حرف نزن...هه سو واقعا دختر خوبیه...هه سو خیلی بامزه اس چطوری ازس بدت میاد...
برگشت به لهجه خودش و ادامه داد:
_بگو چرا انقدر سنگ هه سو رو به سینه میزدی...آقا عاشق و دلباخته هه سو هست و نمیدونستم!
_ هی هی ...تند نرو ...حالا که چیزی نشده!
_اره چیزی نشده فقط پس فردا با بچه میومدی و تاازهه من میفهمیدم عع رفیقم با همکار و کارآموزم دوساله تو رابطه اس ..
هه سو که تا الان ساکت بود آروم لب زد:
_حالا چرا حسودی میکنی نیازی به سلیطه بازی نیست..
_ _یاا ...با من بودی؟!...اینا تاثیرات با تهیونگ بودنه هااا وگرنه هیچکس جز اون نمیتونه اینجوری با من حرف بزنه جز توعه چشم سفید..._
_یااا...من یه کلمه حرف زدم چرا جبهه میگیری ...
تهیونگ آروم بلند شد از دفتر بیرون رفت هنوز سر صدای اونها رو میشنید...
پرش زمانی_یک ماه بعد-ساعت ۱۵:۴۸ بعدازظهر_سازمان*
با چشمای خسته ناشی از بی خوابی زیاد از دفتر بیرون اومد...دستی به سرش کشید و نفس عمیق اش رو بیرون داد..
با صدای خنده دختری روش رو برگردوند که ات و با جک دید...صدای خنده هاش کل فضا رو پر کرده بود
چشمای قرمزش و کمی مالوند از بی خوابی و خستگی یک هفته ایی دیگه حالش داشت بهم میخورد.. قدمی سمت جلو برداشت که برای لحظه ایی سرش گیج رفت و خواست رو زمین بیافته که دستی مانعش شد ...سرش و نیمرخ چرخوند که با تهیونگ مواجه شد.
_هی پسر خوبی؟!..
_....
_بهت نگفتم انقدر کار نکن!؟...نگفتم یک هفته لعنتی داخل این سازمان نمون!؟...
صدای خشدار مرد کنارش بلند شد:
_باید تمومش کنم...باید پرونده رو تموم کنم..
_احمق!...داری ذره ذره آب میشی دارم میبینم!...با کی لج کردی؟!..هردومون خوب میدونیم که این پرونده نیاز به این همه سختی و بی حالی نداره مخصوصا برای تو جئون جونگکوک!...
دست تهیونگ و پس زد و کمر خم شدش و صاف کرد..
_با کسی لج نمیکنم فقط دارم تلاش میکنم!..
_آره انگار منم نمیفهمم...به منی که از بچگی باهم بزرگ شدیم دروغ نگو...همه این لجوج بودن با خودت برا همونیه که از اولشم دلت براش قند میسابید ...
_اون که با یکی دیگه اس چرا باید بهش اهمیت بدم..
_پس لجوج بودنت به خاطر همینه و نمیگی...کی گفتی ات با جک تو رابطه اس..
_معلوم نیست؟!...کلا منو فراموش کرده با یکی دیگه میخنده با یکی دیگه...
هنوز حرفش تمام نشده بود که تهیونگ یه دونه زد رو شونه اش و لب زد:
_تو هم با هه سو همینی..نیستی؟!...جدا از اون جک فقط با ات رفیقه...
_ول کن تهیونگ حالم خوب نیست میخوام برم قهوه بخورم برم سر پرونده..
_با شکم خالی؟
_به تو ربطی نداره!
از کنار تهیونگ رد شد و وارد کافه سازمان شد بعد از درست کردن قهوه ی کوچیکی به سمت دفترش رفت..
همین که در رو باز کرد با هه سو مواجه شد
_اینجا چیکار میکنی؟
_اومدم درمورد ات باهات حرف بزنم.
"پوفی"از سر کلافگی کشید..
_برو بیرون به تهیونگ دهن لق هم بگو درست میگه من آدم بشو نیستم..
_وای جونگکوک دوباره برگشتی به همین ساید مگه...
_بیرون!..
هه سو بیرون رفت و جونگکوک هم روی صندلی نشست کمی از قهوه خورد که احساس سوزش معده کرد بدون توجه ادامه قهوه رو خورد که ناگهان ترکیبات معده اش که فقط و فقط قهوه بود بهم خورد سریع وارد سرویس بهداشتی دفترش شد..بعد از پنج دقیقه کار های لازم و کرد و بیرون اومد ..از کشو دو تا قرص آرام بخش برداشت خورد ...روی صندلی نشست و سرش و روی میز گذاشت حتی آرام بخش هم آرومش نمیکرد اما کم کم با احساس سنگینی چیزی به خواب عمیقی رفت...
نظر یادت نره رفیق!
#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#bangtan#fake
پارت بیست و یک
______________________
_دلتنگتم...دلتنگ جونگکوک قبلی...اون کجاست؟!
جونگکوک نگاهی بهش کرد
_سری بعدی که رفتی جلو آینه از خودت بپرس...چون منم دنبالشم...
سیگارش و روی زمین انداخت و زیر پاش له کرد ....همون راهی که اومده بود و برگشت و وارد سازمان شد وسط راه با هه سو مواجه شد لبخند کمرنگی بهش زد و بعد از اینکه پرونده هارو از دستش گرفت سمت اتاق تهیونگ بردش...
وارد دفتر تهیونگ شد و مهلت نداد ته حرف بزنه و گفت:
_خب خب...قرار میزاری و به رفیقت نمیگی!
_کی من؟!...
_نه پس من!...
جوری که معلوم بود داره ادای تهیونگ رو در میاره لب زد:
_ یاا باهاش اینجوری حرف نزن...هه سو واقعا دختر خوبیه...هه سو خیلی بامزه اس چطوری ازس بدت میاد...
برگشت به لهجه خودش و ادامه داد:
_بگو چرا انقدر سنگ هه سو رو به سینه میزدی...آقا عاشق و دلباخته هه سو هست و نمیدونستم!
_ هی هی ...تند نرو ...حالا که چیزی نشده!
_اره چیزی نشده فقط پس فردا با بچه میومدی و تاازهه من میفهمیدم عع رفیقم با همکار و کارآموزم دوساله تو رابطه اس ..
هه سو که تا الان ساکت بود آروم لب زد:
_حالا چرا حسودی میکنی نیازی به سلیطه بازی نیست..
_ _یاا ...با من بودی؟!...اینا تاثیرات با تهیونگ بودنه هااا وگرنه هیچکس جز اون نمیتونه اینجوری با من حرف بزنه جز توعه چشم سفید..._
_یااا...من یه کلمه حرف زدم چرا جبهه میگیری ...
تهیونگ آروم بلند شد از دفتر بیرون رفت هنوز سر صدای اونها رو میشنید...
پرش زمانی_یک ماه بعد-ساعت ۱۵:۴۸ بعدازظهر_سازمان*
با چشمای خسته ناشی از بی خوابی زیاد از دفتر بیرون اومد...دستی به سرش کشید و نفس عمیق اش رو بیرون داد..
با صدای خنده دختری روش رو برگردوند که ات و با جک دید...صدای خنده هاش کل فضا رو پر کرده بود
چشمای قرمزش و کمی مالوند از بی خوابی و خستگی یک هفته ایی دیگه حالش داشت بهم میخورد.. قدمی سمت جلو برداشت که برای لحظه ایی سرش گیج رفت و خواست رو زمین بیافته که دستی مانعش شد ...سرش و نیمرخ چرخوند که با تهیونگ مواجه شد.
_هی پسر خوبی؟!..
_....
_بهت نگفتم انقدر کار نکن!؟...نگفتم یک هفته لعنتی داخل این سازمان نمون!؟...
صدای خشدار مرد کنارش بلند شد:
_باید تمومش کنم...باید پرونده رو تموم کنم..
_احمق!...داری ذره ذره آب میشی دارم میبینم!...با کی لج کردی؟!..هردومون خوب میدونیم که این پرونده نیاز به این همه سختی و بی حالی نداره مخصوصا برای تو جئون جونگکوک!...
دست تهیونگ و پس زد و کمر خم شدش و صاف کرد..
_با کسی لج نمیکنم فقط دارم تلاش میکنم!..
_آره انگار منم نمیفهمم...به منی که از بچگی باهم بزرگ شدیم دروغ نگو...همه این لجوج بودن با خودت برا همونیه که از اولشم دلت براش قند میسابید ...
_اون که با یکی دیگه اس چرا باید بهش اهمیت بدم..
_پس لجوج بودنت به خاطر همینه و نمیگی...کی گفتی ات با جک تو رابطه اس..
_معلوم نیست؟!...کلا منو فراموش کرده با یکی دیگه میخنده با یکی دیگه...
هنوز حرفش تمام نشده بود که تهیونگ یه دونه زد رو شونه اش و لب زد:
_تو هم با هه سو همینی..نیستی؟!...جدا از اون جک فقط با ات رفیقه...
_ول کن تهیونگ حالم خوب نیست میخوام برم قهوه بخورم برم سر پرونده..
_با شکم خالی؟
_به تو ربطی نداره!
از کنار تهیونگ رد شد و وارد کافه سازمان شد بعد از درست کردن قهوه ی کوچیکی به سمت دفترش رفت..
همین که در رو باز کرد با هه سو مواجه شد
_اینجا چیکار میکنی؟
_اومدم درمورد ات باهات حرف بزنم.
"پوفی"از سر کلافگی کشید..
_برو بیرون به تهیونگ دهن لق هم بگو درست میگه من آدم بشو نیستم..
_وای جونگکوک دوباره برگشتی به همین ساید مگه...
_بیرون!..
هه سو بیرون رفت و جونگکوک هم روی صندلی نشست کمی از قهوه خورد که احساس سوزش معده کرد بدون توجه ادامه قهوه رو خورد که ناگهان ترکیبات معده اش که فقط و فقط قهوه بود بهم خورد سریع وارد سرویس بهداشتی دفترش شد..بعد از پنج دقیقه کار های لازم و کرد و بیرون اومد ..از کشو دو تا قرص آرام بخش برداشت خورد ...روی صندلی نشست و سرش و روی میز گذاشت حتی آرام بخش هم آرومش نمیکرد اما کم کم با احساس سنگینی چیزی به خواب عمیقی رفت...
نظر یادت نره رفیق!
#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#bangtan#fake
- ۳.۹k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط