راهی برای نجات
راهی برای نجات....
پارت چهاردهم
____________
تو اتاق کنار هم نشسته بودن و به صفحه مانیتور چشم دوخته بودن...
_به نظرت چیکار داره؟
_نمیدونم...حتما حرفمو گوش داده و پرونده رو بسته دیگه...
با شنیدن صدای سوهیون هردوشون ساکت شدن
&خب خب ...آقایون ...پرونده و بستم حالا خواهرم رو بدید.
_خواهرت؟!...اها ات رو میگی!
جونگکوک نگاهی به تهیونگ کرد منتظر بود ادامه حرفش و بزنه...
_از کجا بدونم بستی؟...
&میتونی بری پرس و جو کنی آقای کیم!...من سر خواهرم هیج خطایی نمیکنم میدونی که!.
_اوهوم...
جونگکوک آروم داخل گوش تهیونگ چیزی گفت که ته لب زد:
_خب ...پارک سوهیون انگاری که درست میگی...پس حالا بگرد خواهرت و پیدا کن و اگر پیدا کردی با کمال میل میتونی ببریش.
سوهیون با صدای بلندی لب زد:
&یعنی چی؟!....داری منو دست به سر میکنی از اول هم قرار این بود پرونده رو ببندم خواهرم و بدی میفهمی چی....
هنوز حرفش تمام نشده بود که...
_من قول دادم الانم نگفتم میزنم زیرش!....گفتم؟!...گفتم وقتی پیداش کردی میتونیی ببریش..
&مردیکه عوضی وقتی اینو میگی یعنی هیچ جای کره زمین نمیتونم خواهرم و پیدا کنم...حروم لقمه بگو خواهرم کجاستت؟!
_اوپس...صدات داره اذیتم میکنه فعلااا...
تماس و قطع کرد و نفس عمیقی کشید که جونگکوک لب زد:
_بیشتر سر لج انداختیش...
_مهم نیست!
تهیونگ بلند شد و بیرون رفت ....وارد اتاق خودش شد که با مواجه شد
_نخوابیدی ات!
_منتظر بودم کار تو بگی تا برم!
_کجا؟!
_اتاق خودم.
_همینجا میخوابی...
_چ.چی؟!...نه نه من ...
_تکرار نمیکنم ات!...
_تهیونگ...دارو هاتو خوردی؟!...میدونی که نباید قطع اش کنی؟!...
_بحث و عوض نکن...
_عوض نکردم....دارو هاتو نمیخوری که داری اینکار ها رو میکنی!...
_من هیچوقت اون دارو ها رو نمیخورم...این و به مغزت بفهمون که از این به بعد که قبول میکنی باهام زندگی کنی که میکنی!....نمیتونی و نباید من و وادار به خوردن هیچ چیز لعنتی کنی!...حالا هم بخواب!
ات بدون هیچ حرفی رو تخت دراز کشید و مدتی نگذشت که خوابش برد ....نگاهی به دختر رو تخت اش کرد نفس عمیقی کشید زیر لب جوری که فقط خودش بشنوه لب زد:
_کاش یه جا بهتر همو ملاقات میکردیم...
پتو و بالشت و برداشت و روی کاناپه دراز کشید ...
صبح_ساعت ۸:۱۳-ویو ات*
با صدای شیر آب از خواب بیدار شد نگاهی به اطراف کرد که جای تهیونگ رو روی کاناپه دید.
_اونجا خوابیده بود!
از روی تخت بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد وارد راهرو طبقه بالا شد...دقتی به اطراف نکرده بود پس جستجو گرانه شروع به نگاه کردن اطراف شد که چشمش به دوربین مداربسته های روی سقف افتاد.آروم زیر لب گفت:
_اوپس...دوربین داره...
با فکری که به سرش زد شروع کرد به دیدن بقیه جا ها تا دوربین های بیشتری پیدا کنه که با صدای بمی سر جاش ثابت موند...
_چیکار میکنی؟!...
صدای بم و خوابآلود جونگکوک لرزه ایی به تنش انداخت آروم برگشت و.....
نظر یادت نره رفیق!
#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#bangtan#fake
پارت چهاردهم
____________
تو اتاق کنار هم نشسته بودن و به صفحه مانیتور چشم دوخته بودن...
_به نظرت چیکار داره؟
_نمیدونم...حتما حرفمو گوش داده و پرونده رو بسته دیگه...
با شنیدن صدای سوهیون هردوشون ساکت شدن
&خب خب ...آقایون ...پرونده و بستم حالا خواهرم رو بدید.
_خواهرت؟!...اها ات رو میگی!
جونگکوک نگاهی به تهیونگ کرد منتظر بود ادامه حرفش و بزنه...
_از کجا بدونم بستی؟...
&میتونی بری پرس و جو کنی آقای کیم!...من سر خواهرم هیج خطایی نمیکنم میدونی که!.
_اوهوم...
جونگکوک آروم داخل گوش تهیونگ چیزی گفت که ته لب زد:
_خب ...پارک سوهیون انگاری که درست میگی...پس حالا بگرد خواهرت و پیدا کن و اگر پیدا کردی با کمال میل میتونی ببریش.
سوهیون با صدای بلندی لب زد:
&یعنی چی؟!....داری منو دست به سر میکنی از اول هم قرار این بود پرونده رو ببندم خواهرم و بدی میفهمی چی....
هنوز حرفش تمام نشده بود که...
_من قول دادم الانم نگفتم میزنم زیرش!....گفتم؟!...گفتم وقتی پیداش کردی میتونیی ببریش..
&مردیکه عوضی وقتی اینو میگی یعنی هیچ جای کره زمین نمیتونم خواهرم و پیدا کنم...حروم لقمه بگو خواهرم کجاستت؟!
_اوپس...صدات داره اذیتم میکنه فعلااا...
تماس و قطع کرد و نفس عمیقی کشید که جونگکوک لب زد:
_بیشتر سر لج انداختیش...
_مهم نیست!
تهیونگ بلند شد و بیرون رفت ....وارد اتاق خودش شد که با مواجه شد
_نخوابیدی ات!
_منتظر بودم کار تو بگی تا برم!
_کجا؟!
_اتاق خودم.
_همینجا میخوابی...
_چ.چی؟!...نه نه من ...
_تکرار نمیکنم ات!...
_تهیونگ...دارو هاتو خوردی؟!...میدونی که نباید قطع اش کنی؟!...
_بحث و عوض نکن...
_عوض نکردم....دارو هاتو نمیخوری که داری اینکار ها رو میکنی!...
_من هیچوقت اون دارو ها رو نمیخورم...این و به مغزت بفهمون که از این به بعد که قبول میکنی باهام زندگی کنی که میکنی!....نمیتونی و نباید من و وادار به خوردن هیچ چیز لعنتی کنی!...حالا هم بخواب!
ات بدون هیچ حرفی رو تخت دراز کشید و مدتی نگذشت که خوابش برد ....نگاهی به دختر رو تخت اش کرد نفس عمیقی کشید زیر لب جوری که فقط خودش بشنوه لب زد:
_کاش یه جا بهتر همو ملاقات میکردیم...
پتو و بالشت و برداشت و روی کاناپه دراز کشید ...
صبح_ساعت ۸:۱۳-ویو ات*
با صدای شیر آب از خواب بیدار شد نگاهی به اطراف کرد که جای تهیونگ رو روی کاناپه دید.
_اونجا خوابیده بود!
از روی تخت بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد وارد راهرو طبقه بالا شد...دقتی به اطراف نکرده بود پس جستجو گرانه شروع به نگاه کردن اطراف شد که چشمش به دوربین مداربسته های روی سقف افتاد.آروم زیر لب گفت:
_اوپس...دوربین داره...
با فکری که به سرش زد شروع کرد به دیدن بقیه جا ها تا دوربین های بیشتری پیدا کنه که با صدای بمی سر جاش ثابت موند...
_چیکار میکنی؟!...
صدای بم و خوابآلود جونگکوک لرزه ایی به تنش انداخت آروم برگشت و.....
نظر یادت نره رفیق!
#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#bangtan#fake
- ۶.۷k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط