{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لباس عروسی هیسو

لباس عروسی هیسو
اغوش ابدی
پارت هشتم ✨🐣
ژوئن در تگزاس با گرمای ملایم و آفتابی طلایی از راه رسیده بود. هوای پاکیزه پس از یک بارش مختصر، بوی خاک تازه و گلهای وحشی را در فضا پراکنده بود. آنها در یک کلیسای کوچک و تاریخی در حومه شهر ایستاده بودند، مکانی دنج و خصوصی که برای مراسمی بسیار خاص انتخاب شده بود.

هیونجین، با کت و شلوار سرمهای بیعیب و نقص، مقابل محراب ایستاده بود. دستانش کمی لرزش داشت. او به پدرش، آقای کیم، که با چشمانی پر از غرور و کمی نمناک در ردیف اول نشسته بود، نگاه کرد. سپس نگاهش به هانول افتاد که با وقار همیشگی اما با لبخندی کوچک و رضایتبخش در کنار او نشسته بود. و در آخر، نگاهش به سونگمین و هیسو رسید که دست در دست هم، در سکوت او را تشویق میکردند.

در آن لحظه، درِ کلیسا با صدایی نرم باز شد. همه سرها چرخید.

فلیکس، با یک کت و شلوار کرم رنگ که کاملاً با موهای بلوند و چشمان درخشانش هماهنگ بود، در آنجا ایستاده بود. در دستداش یک دستهگل کوچک از گلهای آفتابگردان و بابونه بود. قدمهایش آرام اما مطمئن بود و چشمانش فقط هیونجین را میدید.

وقتی به او رسید، هیونجین نفس عمیقی کشید. صدایش کمی لرزان بود: "نمیتونی باور کنی که اینجا ایستادیم، نه؟"

فلیکس لبخندی زد، لبخندی که تمام صورتش را روشن کرد. "میدونی چقدر منتظر این روز بودم؟ تقریباً از همون روز اولی که اون وکیل جدی و خوشتیپ رو دیدم که تو راهروهای عمارت با عجله راه میرفت."

هیونجین خندید. "و تو اون منشی استرالیایی پرانرژی بودی که همیشه قهوهاش رو روی پروندههای من میریخت."

کشیش مراسم را آغاز کرد. وقتی نوبت به vows (قولها و تعهدات) رسید، هیونجین دستان فلیکس را در دست گرفت.

"فلیکس," او شروع کرد، چشمانش کاملاً در چشمان معشوقش قفل شده بود. "تو نور خورشید را به زندگی خاکستری من آوردی. تو به من یاد دادی که چگونه بخندم، چگونه عشق بورزم و چگونه زندگی کنم. قول میدهم که تا آخر عمر، پناهگاه امن تو، بهترین دوستت و کسی باشم که همیشه تو را بیشتر از دیروز دوست خواهد داشت."

اشک در چشمان فلیکس حلقه زده بود. او دستان هیونجین را محکمتر فشرد.

"هیونجین، عشق من. تو به من یک خانه، یک خانواده و یک قلب دادی. تو قویترین و مهربانترین مردی هستی که میشناسم. قول میدهم که همیشه کنارت بمانم، در روزهای خوب و بد، و هر روز صبح با عشقی بیشتر از روز قبل از خواب بیدار شوم."

کشیش صدا کرد: "حالا میتوانید همدیگر را ببوسید."

و آنها این کار را کردند. نه یک بوسه سریع، بلکه بوسهای عمیق و پر از احترام و عشقی که سالها منتظر آن بودند.

صدای کف زدنهای آرام و محبتآمیز حاضرین—هانول، آقای کیم، سونگمین و هیسو—در فضای کوچک کلیسا پیچید.

بعد از مراسم، آنها یک هفته کامل را در یک Ranch زیبا و خصوصی در تگزاس گذراندند. روزها با اسبسواری در دشتها، شنا در استخر و آفتاب گرفتن، و شبها با باربیکیو و دورهمی زیر ستارگان سپری شد.

یک عصر، هنگام غروب آفتاب، هیسو و سونگمین روی تابویی روی ایوان نشسته بودند. هیسو سرش را به شانه سونگمین تکیه داده بود.

"خیلی قشنگ بود، نه؟" هیسو زمزمه کرد.
سونگمین دستش را دور شانههایش حلقه کرد. "بله. بسیار."
"ما هم یه روز اینجوری میشیم؟" هیسو پرسید، با چشمانی که به رنگ نارنجی آسمان خیره شده بود.
سونگمین او را به خودش نزدیکتر کرد. "مطمئناً. اما اول باید تو کاملاً خوب بشی و کنکورتو بدی. بعدش برای ما بزرگترین و زیباترین عروسی رو میگیریم."

از آنسو، هیونجین و فلیکس در حال قدم زدن در میان مزرعه بودند. دستهایشان در هم قفل شده بود.

"راستی، هنوز بهت نگفتم," هیونجین گفت. "یه هدیه دیگه برات دارم."
فلیکس با کنجکاوی نگاهش کرد. "یه هدیه دیگه؟ مگه همون بلیط سفر به استرالیا برای دیدن خانوادم کافی نبود؟"
هیونجین ایستاد و به او نگاه کرد. "نه، این یه چیز دیگست. من قراردادم رو تمدید نکردم. بعد از ماه عسل، با هم میریم استرالیا. برای همیشه. میخوام تو نزدیک خانوادت زندگی کنیم."

فلیکس کاملاً میخکوب شد. اشگهای شادی از چشمانش سرازیر شد. "واقعاً؟! ولی کارت؟ وکالتت؟"
هیونجین لبخندی زد. "می تونم از اونجا کار کنم. یا شاید یه کار جدید شروع کنم. مهم اینه که با تو باشم، اونجا که تو خوشحال باشی."

فلیکس خودش را به آغوش او انداخت. "دوستت دارم! میدونی چقدر دیوونتم کردی؟"
هیونجین او را بوسید. "میدونم. چون منم به همون اندازه دیوونت هستم."

آن هفته، پر از خنده، اعترافات عاشقانه زیر آسمان پرستاره، و ساختن خاطراتی بود که تا همیشه در قلب آنها میماند. این آغاز فصل جدیدی از زندگی آنها بود، پر از عشق، آزادی و خانوادهای که خودشان انتخاب کرده بودند.
دیدگاه ها (۳)

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 7حیاط قصر در سکوت فرو رفته بود.ه...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۷ صبح روز بعد، مدرسه مثل همیشه شلوغ بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط