{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت ۲🌌

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت ۲🌌
صبح روز اول☀🌤⛅
صدای آلارم گوشی توی اتاق پیچید.
ایمی بدون اینکه حتی چشم‌هاش کامل باز بشه، با کویرکش گوشی رو از روی میز بلند کرد و کوبوند به بالش.
آلارم قطع شد.
چند ثانیه سکوت.
بعد خودش یهو پرید بالا.
«وای وای وای وای وای 😱
امروز روز اولهههههههه اخ دوباره دیشب انقدر بیدار بودم که الان خواب موندم»
نویسنده:
پنج دقیقه بعد اتاق شبیه صحنه‌ی جرم شده بود.
ایمی در حالی که موهاش رو جمع می‌کرد:
«ماسک... هست چشم‌بند... هست کارت... هست دفتر... هست خودم... هنوز نیمه‌زنده‌م... عالیه 😐»
بعد لباس فرمش رو پوشید چند روز قبل از مدرسه رفته بود پیش مدیر و اجازه ماسکو چشم بند و گرفت و البته بازم نمیتونست هودی باشه برا همین فرمش رو  داد تا مخصوصش طراحی کنن البته ظاهرش
مثل همیشه مرتب، ساده، و با همون استایلی که انگار هم می‌خواست دیده نشه هم ناخودآگاه باز جلب توجه می‌کرد. جلوی آینه ایستاد.
چند ثانیه به خودش نگاه کرد.
نه به ظاهرش...
به اون آدمی که بعد از این همه سال بالاخره تا اینجا رسیده بود.
لب‌هاش خیلی آروم تکون خورد.
«تو می‌تونی.»
بعد سریع اخم کرد.
«اگه نتونی هم خیلی ضایع میشه، پس بهتره بتونی.»
مسیر یوای
هوای صبح خنک بود.
ایمی سوار موتور مشکیش شد و راه افتاد.
باد به موهاش می‌خورد و خیابون‌ها هنوز اون شلوغی خفه‌کننده‌ی وسط روز رو نداشتن.
برای چند دقیقه، فقط صدای موتور بود و ذهنی که هی بین هیجان و استرس تاب می‌خورد.
ایمی:خب... آروم باش... تو فقط میری مدرسه...
مدرسه‌ای که قراره آینده‌تو تعیین کنه...
مدرسه‌ای که پر از آدمای خفن با کوئرکای عجیب و غریبه...
مدرسه‌ای که ممکنه معلمش از همون روز اول نابودت کنه...
اععععع نه نه نه ساکت شو مغز من 😭
وقتی به یوای رسید، چند لحظه فقط از دور به ساختمون نگاه کرد.
باشکوه بود.
بیشتر از چیزی که یادش مونده بود.
یا شاید چون این بار فرق داشت.
این بار،
به عنوان داوطلب نیومده بود.
به عنوان دانش‌آموز اومده بود.
ایمی خیلی آروم زیر لب گفت:
«بالاخره...»
جلوی در ورودی
دانش‌آموزها یکی یکی وارد می‌شدن.
بعضیا هیجان‌زده،
بعضیا مغرور،
بعضیا استرسی.
ایمی هم از موتور پیاده شد، کلاهش رو برداشت، وسایلش رو مرتب کرد، و راه افتاد سمت ورودی.
ولی مثل همیشه، زیاد طول نکشید که نگاه‌ها شروع بشن.
پچ‌پچ.
نگاه.
حدس.
قضاوت.
ـ «اون چرا ماسک زده؟»
ـ «چشم‌بند هم داره؟»
ـ «دانش‌آموزه یا ویلن؟»
ـ «فکر کنم تو آزمون قبول شده...»
ایمی ظاهرش هیچ تغییری نکرد.
ولی توی دلش فقط گفت:
به به... شروع شد 🙂 البته اروم باش دیگه قرار نیست اهمیت بدم چون اینجا همه عجیب هستن پس ناراحت نباش
عالیه، گرفتم 😌 
نویسنده: 
ایمی با قدم‌های آروم ولی محکم از راهروی بلند یوای رد می‌شد. 
کاغذ کلاسش توی دستش بود، اما بیشتر از اینکه حواسش به شماره کلاس باشه، حواسش به نگاه‌های اطراف بود.
همون نگاه‌های همیشگی. 
کنجکاو مردد بعضی وقتا هم پر از قضاوت.
ایمی:ولشون کن... فقط برو کلاسو پیدا کن... اولین روزه... نمی‌خوام همون روز اولی یه نفر رو از پنجره پرت کنم بیرون 😌
چند لحظه بعد بالاخره رسید جلوی در کلاس 1-A
برای یک ثانیه مکث کرد. 
دستش رو روی دستگیره گذاشت.
ایمی:خب... شروع شد امید وارم دیگه بتونم عادی باشم و امیدوارم کلاسم خوب باشه😭😭😭😭
در رو باز کرد.
لایک و کامتنننننتتت😬😬😬
دیدگاه ها (۱)

ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۳🌌ویوی کلاسچند نفر زودتر رس...

ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۴🌌ایمی:*اههه لعنتی نباید رو...

ستاره‌ای در میان تاریکی فصل۱ پارت ۱🌌نویسنده:  از وقتی نامه‌ی...

بچه ها این کاور جدید سناریو هست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط