{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ستاره‌ای در میان تاریکی فصل۱ پارت ۱🌌

ستاره‌ای در میان تاریکی فصل۱ پارت ۱🌌
نویسنده: 
از وقتی نامه‌ی قبولی یوای رسید، خونه‌ی کوچیک ایمی دیگه اون خونه‌ی ساکت همیشگی نبود. 

اینکه کسی اومده باشه، نه... 
خودِ ایمی به اندازه‌ی پنج نفر سر و صدا تولید می‌کرد 🤣
ایمی از این ور اتاق می‌دوید اون ور 
یه لحظه لیست می‌نوشت
یه لحظه لباس‌هاشو می‌ریختبیرون
یه لحظه می‌رفت جلوی آینه و با خودش می‌گفت:
«نه نه نه اینجوری خیلی تابلوئه... 
اععععع اگه روز اول ضایع شم چی 😰 باید درست حسابی باسه
اگه همه زل بزنن چی 
اگه یکی بگه این چرا شبیه ویلناست چی 
اگه  سنسی از همون اول بندازتم بیرون چی 😭 اصلا سنسه خوبی هست 😖»
بعد خودش چند ثانیه مکث کرد.
نویسنده: 
روی تتختش سه تا هودی، دو تا شلوار، یه دفتر طراحی، چند تا مداد، و حدود هفتاد و نه تا فکر اضافه پخش بود.
ایمی در حالی که یه هودی رو بغل کرده بود:
«یعنی میشه با فرم یوای هودی ست کرد؟ 
نه... بعیده... 
لعنتی چرا قوانین اینقدر ضد حالن 😒 اها ولی باید برم مدرسه تا در رابطه با این حرف بزنم اخه ممکنه گیر بدن »
همون موقع گوشی‌اش ویبره رفت.
دنیل 
«یاکوزا خانوم، هنوز از خوشحالی زنده‌ای یا مُردی؟»
ایمی:
«متاسفانه زنده‌م. 
تو چرا؟»
دنیل:
«چون هنوز جشن نگرفتیم. 
ضمناً شرط می‌بندم از استرس روز اول الان داری کف اتاقت راه میری.»
ایمی چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
بعد جواب داد:
«نه اصلاً 🙂 
من خیلی هم نرمال و آرومم 🙂 همه که مثل تو کسخل نیستن»

همزمان که اینو فرستاد، پاش خورد به کیفش و نزدیک بود با صورت بخوره زمین.
ایمی:
«...پیام قبلی رو نادیده بگیر.»
دنیل چند لحظه تایپ کرد.
بعد فقط یه استیکر احمقانه فرستاد که داشت برای خودش دست می‌زد.
ایمی:
«اه خدا مرگم بده از دست تو 😑»
بعد گوشی رو کنار گذاشت و یه نفس عمیق کشید.
فردا...
فردا قراره وارد جایی بشه که هشت سال براش جنگیده بود.
جایی که برای رسیدن بهش کار کرده بود، درد کشیده بود، تمرین کرده بود، شب نخوابیده بود، و بارها و بارها خودش رو از نو جمع کرده بود.
یوای.
همین فکر به تنهایی کافی بود که دلش بلرزه.
اما این فقط هیجان نبود.
یه ترس قدیمی هم زیرش خوابیده بود.
ترس از این که:
نکنه دوباره عجیب به نظر بیاد
نکنه بقیه ازش بترسن
نکنه زیادی باشه
نکنه... خودش بودن، دوباره براش گرون تمومشه
ایمی خیلی آروم دستش رو روی چشم‌بندش گذاشت.
ایمی:
«نه... این دفعه فرق داره...
باید فرق داشته باشه.»
دیدگاه ها (۲)

این فقط یه خاطره برای اون بچه نبود… 🥹💙این لحظه قشنگ، توی دل ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟕ویو اِریاصدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر ...

پارت پنجم: پچ‌پچِ نجاتتاریکیِ اون اتاق، مثلِ یه هیولایِ بزرگ...

وقتی داماد کابوی همه رو غافلگیر میکنه!

سلاممممممم صبحتون بخیر ! خوشگلا فعالیت من از امروز شروع میشه...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

*نمیخاستم پارت بزارم ولی طی اتفاقاتی مجبور شدم بزارماون عکس،...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.36(روایت از زبان نویسند...

پارت ۱۵پشت غرورتاِما هنوز کنار پنجره ایستاده بود.پیام رو دوب...

پارت ۸چند روزی از شروع پروژه گذشته بود.اون روز بعد از کلاس، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط