{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۳🌌

ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۳🌌
ویوی کلاس
چند نفر زودتر رسیده بودن. 
همون لحظه که ایمی وارد شد، چند تا نگاه مستقیم چرخید سمتش.
سکوت کوتاهی افتاد.
یکی از بچه‌ها زیر لب گفت: 
ـ«اوه...»
اون یکی آروم‌تر: 
ـ «این دیگه کیه...؟»
یکی دیگه: 
ـ «پسره یا دختره؟»
ایمی بدون اینکه واکنشی نشون بده، در رو بست و خیلی عادی رفت سمت یکی از صندلی‌های خالی.
اما هنوز کامل ننشسته بود که صدای قدم‌های محکمی نزدیک شد.
ایدا تنیا
همون‌طور صاف و رسمی، با حالت جدی همیشگی، جلوی میزش ایستاد

ایمی تو ذهنش: اع این همون پسره پاچه خوارس
ایدا: 
«ببخشید! قبل از هر چیز، باید بپرسم! 
آیا این ظاهر واقعاً مطابق قوانین مدرسه‌ست؟!»
نویسنده: 
چند نفر از کلاس ساکت شدن و نگاه‌ها دوباره برگشت سمت این دو نفر.
ایدا با دست به ماسک و چشم‌بند و کلاه‌مانند لباسش اشاره کرد.
«استفاده از این وسایل بدون مجوز رسمی خلاف مقررات ظاهری مدرسه‌ست! 
ما به عنوان دانش‌آموزان یوای باید از همون روز اول، احترام به قوانین رو جدی بگیریم!»

ایمی چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
ذهنش: ای خوداااا چه گییری کردیم بابا ولم کن اولین روز باید اد به من گیر بدی😖😮‍💨😬
البته نشون نداد و بدون عجله بدون ترس
با همون حالت سرد و خشک همیشگی.
خیلی آروم دستش رو برد توی کیفش یه برگه تاخورده درآورد و جلوش گرفت.
ایمی: 
«اجازه کتبی مدیر.»
ایدا: 
«...»
ایمی: 
«امضا و مهر هم داره. 
می‌خواید دقیق‌تر بررسی کنید؟»
نویسنده: 
ایدا برگه رو گرفت، نگاه کرد، و برای چند لحظه کاملاً ساکت شد.
بعد صاف ایستاد، برگه رو با احترام برگردوند و با لحنی رسمی‌تر گفت:
ایدا: 
«...سوءتفاهم بود. 
پوزش می‌طلبم.»
ایمی: 
«مهم نیست.»
ایدا که انگار حالا تازه متوجه لحن و حضور سنگین ایمی شده بود، کمی خشک‌تر از قبل گفت: 
«با این حال، امیدوارم همکاری خوبی با یکدیگر داشته باشیم.»
ایمی خیلی کوتاه گفت: 
«اگه سرم داد نزنید، احتمالاً.»
چند نفر تو کلاس خنده‌شون گرفت.
ایدا هم یک لحظه جا خورد. 
ولی قبل از اینکه چیزی بگه، برگشت سر جاش نشست.
همین که ایدا کنار رفت، پچ‌پچ‌ها دوباره شروع شدن.
ـ «پس واقعاً مجوز داشته...»  ـ «عجب...» 
ـ «ولی هنوز نفهمیدم پسره یا دختر» 
ـ «من که میگم پسره» 
ـ «نه بابا اون موهاش...»

ایمی:به به... شعور جمعی در بالاترین سطح خودش 🙂چه کلاس عالی
درست همون لحظه، صدایی آشنا و پر از حرص از ته کلاس بلند شد.

باکوگو:که تا اون لحظه ساکت نشسته بود، با اخم به ایمی نگاه کرد.
باکوگو: 
«هوی، تو.»
ایمی خیلی آروم سرش رو چرخوند سمتش.
باکوگو با لحن تند گفت: 
«از همون لحظه‌ای که اومدی کلاسو شبیه مراسم ختم کردی 
اگه اومدی اینجا ادا دربیاری از الان جمع کن.»

نویسنده: 
کلاس یک‌دفعه ساکت شد.
ایمی ذهنش: خداوندا 😭😭😭😭😫😫😫 بابا ولم کنید گناه دارم
ایمی چند ثانیه نگاهش کرد. 
بعد بدون ذره‌ای تغییر توی لحنش گفت:
ایمی: 
«و تو هم از همون لحظه‌ای که دهن باز کردی، ثابت کردی خیلی بلندی.»
دو سه نفر زیر لب خفه خندیدن.
اخم باکوگو شدیدتر شد.
باکوگو: 
«چی گفتی؟»
ایمی: 
«گفتم صدات زیادی بلنده. 
اگه منظورت جلب توجه موفق بودی.»
باکوگو از جاش بلند شد.
«تو خیلی داری زر زیادی می‌زنی گلیچ»
ایمی هم با اینکه هنوز نشسته بود، سرش رو کمی کج کرد.
«و تو خیلی راحت عصبانی می‌شی 
برای فشار خونت خوب نیست.»
نویسنده: 
هوای کلاس داشت کم‌کم سنگین می‌شد.
چند نفر فقط بین این دو تا نگاه می‌کردن. 
یکی منتظر انفجار باکوگو بود، 
یکی دیگه منتظر اینکه این دانش‌آموز جدید عقب بکشه.
ولی ایمی نه عقب می‌کشید، 
نه صداشو بالا می‌برد. 
همین بیشتر حرص باکوگو رو درمی‌آورد.
باکوگو یک قدم جلو اومد.
«اسم تو چیه اصلاً؟»
ایمی: 
«اگه زنده موندی، بعداً می‌فهمی.»
باکوگو: 
«هاااا؟!»
دیدگاه ها (۲)

ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۴🌌ایمی:*اههه لعنتی نباید رو...

ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۵🌌در کلاس باز شد نه با هیجا...

ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱ پارت ۲🌌صبح روز اول☀🌤⛅صدای آلار...

ستاره‌ای در میان تاریکی فصل۱ پارت ۱🌌نویسنده:  از وقتی نامه‌ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط