𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁶
_ اگر نیروها از این مسیر حرکت کنن، احتمال درگیری...
صدای افسر در میان حرفش گم شد. تهیونگ به نقشه خیره مانده بود. اما نه به مسیر نیروها. چشمش روی خط مرزی ثابت شده بود. فرمانده ارشد متوجه شد
_ فرمانده کیم
تهیونگ سرش را بلند کرد
تهیونگ : بله؟
_ نظر شما چیه؟
چند ثانیه سکوت
تهیونگ : مسیر غربی بهتره
افسر نقشه را بررسی کرد
_ ولی اون مسیر...
تهیونگ حرفش را قطع کرد
تهیونگ : میدونم
و دوباره به نقشه خیره شد . فرمانده ارشد پوزخندی زد و از جاش بلند شد
_ جلسه تمومه
افسرها یکییکی از اتاق خارج شدند ، وقتی در بسته شد فرمانده ارشد کنار میز ایستاد
_ هنوز بهش فکر میکنی؟!
تهیونگ جواب نداد
پیرمرد لبخند زد
تهیونگ : فقط میخوام بدونم حالش خوبه
_ فکر کنم خوبه
تهیونگ : «فکر کنم» ؟!
_ مگه میتونم هر روز خبر جونگکوک رو برات بیارم؟
تهیونگ نگاهش کرد
تهیونگ : میتونی
فرمانده ارشد خندید
_ ببین کی دوباره داره دستور میده!
تهیونگ هم برای لحظهای خندید اما خندهاش خیلی زود محو شد و نگاهش دوباره روی پنجره افتاد
تهیونگ : دلم براش تنگ شده
فرمانده ارشد چیزی نگفت و فقط دستش را آرام روی شانهی تهیونگ گذاشت . تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود و فرمانده ارشد پشت سرش ایستاده بود و هر دو در سکوت به محوطهی پایگاه نگاه میکردند. همون لحظه صدای چند ضربه به در بلند شد.
_ بیا تو
در باز شد و یکی از سربازها وارد شد و پاکتی مهر و مومشده را در دست داشت. سلام نظامی داد و نامه را به سمت فرمانده ارشد گرفت
_ قربان ، نامهای فوری از ستاد مرکزی دریافت شده.
فرمانده ارشد نامه را گرفت.
_ باشه میتونی بری
سرباز تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد. فرمانده ارشد مهر روی پاکت را بررسی کرد و بعد آن را باز کرد. چشمهایش آرام روی خطوط نامه حرکت کرد. هرچه بیشتر میخواند، حالت چهرهاش جدیتر میشد. تهیونگ متوجه شد.
تهیونگ : چی شده؟
فرمانده ارشد چند لحظه دیگر سکوت کرد. بعد نامه رو پایین آورد.
_ ظاهراً قراره فعلاً جنگ متوقف بشه
تهیونگ به او نگاه کرد
تهیونگ : چی؟!
به سمت فرمانده رفت و نامه را گرفت و خواند " به دستور مقامات عالیرتبهی دولت، با توجه به شرایط جاری و به منظور فراهم ساختن زمینهی بررسی و حلوفصل اختلافات میان جمهوری کره و فدراسیون روسیه، مقرر میگردد از زمان ابلاغ این فرمان، کلیه عملیاتهای نظامی میان دو طرف تا اطلاع ثانوی متوقف شود. همچنین، هیئتهای رسمی نمایندگان دو دولت موظفاند در اسرع وقت نسبت به آغاز مذاکرات دیپلماتیک اقدام نمایند. هرگونه اقدام نظامی جدید در طول مدت آتشبس، مغایر با مفاد این دستور تلقی شده و مسئولیت عواقب آن بر عهدهی طرف متخلف خواهد بود " ( تمام زورمو زدم نامه خیلیییییی رسمی باشه 😂 ) سکوتی سنگین اتاق را گرفت. تهیونگ به نامه خیره مانده بود. تهیونگ : یعنی آتشبس؟
_ موقت
تهیونگ : پس شاید... این جنگ بالاخره تموم بشه؟
فرمانده ارشد لبخند کمرنگی زد.
_ امیدوارم
تهیونگ دوباره به نامه نگاه کرد. اما این بار، برای اولین بار بعد از مدتها، فکرش فقط به جنگ و فرماندهی مشغول نبود. یک فکر دیگر آرام در ذهنش شکل گرفت. اگر جنگ متوقف شود... شاید دوباره بتواند جونگکوک را ببیند؟
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁶
_ اگر نیروها از این مسیر حرکت کنن، احتمال درگیری...
صدای افسر در میان حرفش گم شد. تهیونگ به نقشه خیره مانده بود. اما نه به مسیر نیروها. چشمش روی خط مرزی ثابت شده بود. فرمانده ارشد متوجه شد
_ فرمانده کیم
تهیونگ سرش را بلند کرد
تهیونگ : بله؟
_ نظر شما چیه؟
چند ثانیه سکوت
تهیونگ : مسیر غربی بهتره
افسر نقشه را بررسی کرد
_ ولی اون مسیر...
تهیونگ حرفش را قطع کرد
تهیونگ : میدونم
و دوباره به نقشه خیره شد . فرمانده ارشد پوزخندی زد و از جاش بلند شد
_ جلسه تمومه
افسرها یکییکی از اتاق خارج شدند ، وقتی در بسته شد فرمانده ارشد کنار میز ایستاد
_ هنوز بهش فکر میکنی؟!
تهیونگ جواب نداد
پیرمرد لبخند زد
تهیونگ : فقط میخوام بدونم حالش خوبه
_ فکر کنم خوبه
تهیونگ : «فکر کنم» ؟!
_ مگه میتونم هر روز خبر جونگکوک رو برات بیارم؟
تهیونگ نگاهش کرد
تهیونگ : میتونی
فرمانده ارشد خندید
_ ببین کی دوباره داره دستور میده!
تهیونگ هم برای لحظهای خندید اما خندهاش خیلی زود محو شد و نگاهش دوباره روی پنجره افتاد
تهیونگ : دلم براش تنگ شده
فرمانده ارشد چیزی نگفت و فقط دستش را آرام روی شانهی تهیونگ گذاشت . تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود و فرمانده ارشد پشت سرش ایستاده بود و هر دو در سکوت به محوطهی پایگاه نگاه میکردند. همون لحظه صدای چند ضربه به در بلند شد.
_ بیا تو
در باز شد و یکی از سربازها وارد شد و پاکتی مهر و مومشده را در دست داشت. سلام نظامی داد و نامه را به سمت فرمانده ارشد گرفت
_ قربان ، نامهای فوری از ستاد مرکزی دریافت شده.
فرمانده ارشد نامه را گرفت.
_ باشه میتونی بری
سرباز تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد. فرمانده ارشد مهر روی پاکت را بررسی کرد و بعد آن را باز کرد. چشمهایش آرام روی خطوط نامه حرکت کرد. هرچه بیشتر میخواند، حالت چهرهاش جدیتر میشد. تهیونگ متوجه شد.
تهیونگ : چی شده؟
فرمانده ارشد چند لحظه دیگر سکوت کرد. بعد نامه رو پایین آورد.
_ ظاهراً قراره فعلاً جنگ متوقف بشه
تهیونگ به او نگاه کرد
تهیونگ : چی؟!
به سمت فرمانده رفت و نامه را گرفت و خواند " به دستور مقامات عالیرتبهی دولت، با توجه به شرایط جاری و به منظور فراهم ساختن زمینهی بررسی و حلوفصل اختلافات میان جمهوری کره و فدراسیون روسیه، مقرر میگردد از زمان ابلاغ این فرمان، کلیه عملیاتهای نظامی میان دو طرف تا اطلاع ثانوی متوقف شود. همچنین، هیئتهای رسمی نمایندگان دو دولت موظفاند در اسرع وقت نسبت به آغاز مذاکرات دیپلماتیک اقدام نمایند. هرگونه اقدام نظامی جدید در طول مدت آتشبس، مغایر با مفاد این دستور تلقی شده و مسئولیت عواقب آن بر عهدهی طرف متخلف خواهد بود " ( تمام زورمو زدم نامه خیلیییییی رسمی باشه 😂 ) سکوتی سنگین اتاق را گرفت. تهیونگ به نامه خیره مانده بود. تهیونگ : یعنی آتشبس؟
_ موقت
تهیونگ : پس شاید... این جنگ بالاخره تموم بشه؟
فرمانده ارشد لبخند کمرنگی زد.
_ امیدوارم
تهیونگ دوباره به نامه نگاه کرد. اما این بار، برای اولین بار بعد از مدتها، فکرش فقط به جنگ و فرماندهی مشغول نبود. یک فکر دیگر آرام در ذهنش شکل گرفت. اگر جنگ متوقف شود... شاید دوباره بتواند جونگکوک را ببیند؟
- ۹۴
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط