{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جمعه

«جمعه»
روز چهارشنبه بود که وقتی به مدرسه رفت همه ی اکیپش ،از همه پاشیده بودن. دیگه نه محدثه(بهترین دوستش)نه حنانه(یک آرمی و دوست منحرف)و نه کیمیا(عوضی ترین آدم روی دنیا) باهاش بودن.دیگه فقط یگانه ( تنها کسی که درکش میکرد)‌مونده بود. زنگ تفریح وقتی خورد، رفتش با یگانه روی جدول نشست و با یگانه شروع به گفت و گو کرد:
_ یگانه من تنها شدم.
_من کنارت هستم.
_حالم بد هست.
_من دوست دارم.
_یگانه من هیچ دلخوشی تو دنیا ندارم.
_خب منم ندارم بابا.
_من حتی خوانوادم هم برام وقت نمی‌زارن چون همش به کار خودشون مشغولند.
_مامان من منو از خونه بیرون میندازه . ولی این برام بهونه نمیشه که به زندگی امید نداشته باشم.
کم کم که زنگ خورد ،رفتن سر صف . زنگ تفریح بعدی که شد ،زیر درخت نشستن و حرف زدن. بچه ها دیگه براشون عجیب بود که فاطی(شخصیت داستان) نمیخنده و هیچ حسی نداره.
وقتی کیمیا اومد، یگانه رو برد یک طرف و ازش پرسید«چرا فاطی این طوریه؟» یگانه گفت که «افسرده شده» کیمیا بحث رو ادامه داد و بعد رفت. الان دیگه همه میدونستن که فاطی چیشده. زنگ آخر دسته ای از بچه های کلاس ، کشوندنش کنار و باهاش حرف زدن . اون فقط به محدثه خیره شده بود و بعد جسم خودش رو هل داد و از وسط جمعیت و از بین دست ها که گرفته بودنش فرار کرد و فریاد زد« کافیه. من حوصله هیچ کدومتون رو ندارم.».
پنج شنبه و جمعه درس خوند و حالا منتظر شنبه بود و امتحان ریاضی.
دیدگاه ها (۱)

شبا میچپم تو اتاقم مث اون دختره وسط نقاشی ، گریه میکنم

اگه افسرده ای ، همدردم باهات . اگه افسرده ای ، تو کامنت ها ب...

بچه ها دوست دارید رمان بزارم ؟تو کامنت بگید

آهنگ رو دارم خیلی باحاله دانلود کنید

#چندپارتی#لینو#استری_کیدز {My enemy}part¹⁹.....ویو لینوباورم...

پارت دوم:داشتم میرفتم دانشگاه (با دوستم) وقتی رسیدم داشتن کل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط