{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کبوتر با کبوتر چیپس با ماست

کبوتر با کبوتر چیپس با ماست

دروغ میگه طرف خوشکل ترازماست

تو این دنیای مرموز مجازی

که نه پیداست کی دزده کی قاضی

که اقدس توش شده ریتا و مهسا

بطول خانم شده مهناز وطناز

کامنت ولایک وپست و چسب بینی

توهربرنامه مجبوری ببینی

طرف داره نخ قالی میریسه

کامنت داده ی هفته س انگلیسه

طرف بیش از یه سال یار باماست

میگفت سولمازه و شکل پری هاست

پریشب تازه فهمیدیم عاقاست

کبوتربا کبوتر چیپس باماست
(وقتی چترت خداست)
بگذار ابر سرنوشت هر چقدر میخواهد ببارد.

(وقتی دلت با خداست)
بگذار هر کس میخواهد دلت را بشکند.

(وقتی توکلت با خداست)
بگذار هر چقدر میخواهند با تو بی انصافی کنند.

(وقتی امیدت با خداست)
بگذار هر چقدر میخواهند نا امیدت کنند.

(وقتی یارت خداست)
بگذار هر چقدر میخواهند نا رفیق شوند.

(همیشه با خدا بمان. )
چتر پروردگار، بزرگترین چتر دنیاست. . .

چتر خدا بالای سر زندگیتون
یعقوب لیث سیستانی ؛ پادشاه سلسله صفاریان و نخستین شهریار ایرانی پس از اسلام


شبی هر چه کرد ؛ خوابش نبرد ،
غلامان را گفت : حتما به کسی ظلم شده ؛ او را بیابید.
پس از کمی جست و جو ؛ غلامان باز گشتند و گفتند : سلطان به سلامت باشد ، دادخواهی نیافتیم .
اما سلطان را دوباره خواب نیامد ؛ پس خود برخواست و با جامه مبدل ، از قصر بیرون شد ؛
در پشت قصر خود ؛ ناله ای شنید که میگفت خدایا :
یعقوب هم اینک به خوشی در قصر خویش نشسته و در نزدیک قصرش اینچنین ستم میشود ؛
سلطان گفت : چه میگویی؟
من یعقوبم و از پی تو آمده ام ؛ بگو ماجرا چیست؟

آن مرد گفت : یکی از خواص تو که نامش را نمیدانم ؛ شبها به خانه من می آید و به زور ، زن و بچه های من را مورد آزار و اذیت قرار میدهد .
سلطان گفت : اکنون کجاست؟
مرد گفت: شاید رفته باشد .
شاه گفت : هرگاه آمد ، مرا خبر کن ؛ و آن مرد را به نگهبان قصر معرفی کرد و گفت :
هر زمان این مرد ، مرا خواست ؛ به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم .

شب بعد ؛
باز همان وابسته دربار به خانه آن مرد بینوا رفت ؛ مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت .

یعقوب لیث سیستانی؛ با شمشیر برهنه به راه افتاد ، در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید ؛
دستور داد تا چراغها و آتشدانها را خاموش کنند آنگاه ظالم را با شمشیر کشت .
پس از آن دستور داد تا چراغ افروزند و در صورت کشته نگریست ؛
پس ؛ در دم سر به سجده نهاد ،

آنگاه صاحب خانه را گفت قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام .
صاحبخانه گفت : پادشاهی چون تو ؛ چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کردن؟
شاه گفت: هر چه هست ؛ بیاور .
مرد پاره ای نان آورد و از شاه سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید ؛

سلطان در جواب گفت:
آن شب که از ماجرای تو آگاه شدم ؛ با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من ؛ کسی جرأت این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم ؛
پس گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری ؛ مانع اجرای عدالت نشود ؛
چراغ که روشن شد ؛ دیدم بیگانه است ؛
پس سجده شکر گذاشتم .
اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در سرزمین خود آگاه شدم؛
با پروردگار خود پیمان بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم .
اکنون از آن ساعت تا به حال چیزی نخورده ام.



گر به دولت برسی ؛ مست نگردی ؛ مردی
گر به ذلت برسی ؛ پست نگردی ؛ مردی

اهل عالم همه بازیچه دست هوسند
گر تو بازیچه این دست نگردی ، مردی.




اگر یعقوب های این زمانه

چراغ خاموش کنند و در پی عدل و انصاف بیفتند،!،چندصد آقا و آقازاده به زمین می افتند؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!


حتما (مصلحت نیست که چراغی خاموش شود.!!)
دیدگاه ها (۱)

به سلامتی دوست خوبی که مثل خط سفید وسط جاده است,تکه تکه میشه...

لایک کنی ضرری ندارا جبران میشه

از دوستی که ازم ناراحت از تمام وجود شرمندهم ازش میخوام با قل...

پس بای برا همیشه خداحافظ ویسگون

⛱وقتی چترت خداستبگذار ابر سرنوشت هر چقدر میخواهد ببارد💛وقتی ...

debt (part 1)

(debt (part 2

داستان عاشقانه جدید

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

.#درسهای_بسیار_مفید🔻زنی مبلغ دو ۲ ملیون تومان را گم کرده بود...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۸: گفتگوی نصفه‌شبچند لحظه هر دو در حیاط س...

.قمار آخرقسمت اول :قمار باران شدیدی می باریدلارا پشت پنجره ا...

🖤 پارت ششم | انبار متروکهلانا پشت در اتاق ایستاده بود و نفسش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط