{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرنوشت

"سرنوشت "
فصل ۲
p,33
.
.
.
.
خانم : درموردت باهام صحبت کرد ... یک کوچولو ... ولی از چشماش میفهمم ... عشقش ی جورایی پاکه .. خالصه ... و ( میخنده ) تاحالا قشنگ تر از لقبی که سیوت کرده ندیده بودم ...
.
.
ا/ت متعجب سر تکون داد و با کمک تهیونگ مرد رو بلند کرد ...
.
.............
.
چشمای تیله ای و براقش که عقب میشین روی پاهای دخترش داز کشیده بود میدرخشید .... اگه الان مست نبود مطمعنن سرش روی پاهای ا/ت نبود ...
.
.
دخترک هم بدون این که کنترلی روی خودش داشته باشه اروم انگشت هاشو لا به لای موهای مردش برد و نواز وار حرکتشون داد ....
.
.
پسرک از آینه ی جلو به دختر کوچولو و مرد که پوزیشن دلنشینی داشتن نگاهی انداخت و لبخند کمرنکی روی لباش نشست ...
.
......
.
با چرخوندن کلید توی در .... اردم در رو با پاهاشون هل دادن ... جونگ کوک کفشاشو دراورد و همون جا رها کرد ....
.
.
دخترک با کمک تهیونگ ، جونگ کوک رو روی تخت خوابوند .... هنوز از پیتر خبری نبود و اصلا هم براش ذره ای اهمیت نداشت ...
.
.
ته : خب من دیگه میرن ویلا به اندازه ی کافی روی مبل زجر کشیدم .... و به مبل ته اتاق اشلاره کرد ...
.
.
ا/ت : هوم مرسی زحمت کشیدی ... حالا برو بخواب خسته ای ...
.
.
تهیونگ سری تکون داد و بعد از تکون دادن دستش برای ا/ت به نشانه ی خداحافظی اتاق رو ترک کرد ...
.
.
حالا ا/ت مونده بود با جونگ کوک مست ...
.
.
اروم سمتش رفت و با احتیات پیرهن جونگ کوک رو دراورد ..‌ تیشرکی از توی کشو برداشت ....
.
.
اما دستی که دور کمرش بود مانع برگشتش میشد ....
‌.
.
برای بار هزارم تدی اون روز به خودش بخاطر حرفایی که به این پسر کوچولوی ۵ ساله زده بود لعنت فرستاده بود ....
.
.
جونگ کوک حلقه ی دور دستشو محکم تر شد ...
.
.
زیر لب زمزمه کرد ...
.
.
کوک : دوست دارم پرنسس بابا .... حتی اگه ازم متنفر باشی ... بازم من برات میجنگم ... تا بدستت بیارم ... تا مال خودم بشی ....
.
.
ا/ت اروم دستی به موهای جونگ کوک که کنار پهلوش بود برد و نوازشش کرد ....
.
.
ا/ت : چرا برام میجنگی ..؟
.
.
لحنش اروم بود ... اروم و امن...
.
.
کوک : ادما ... هومم وقتی کسی رو دوس دارن ... براش میجنگن ...
.
.
لبخند کمرنگی روی لب های ا/ت نشست ... اروم برگشت و تیشرتو داد دست جونگ کوک ...
.
.
میخاست قدمی برداره که جونگ کوک گفت ..
‌.
.
کوک : تنم میکنی ..؟
.
.
به چشمای معصوم و خمارش نکاهش میکرد ...
.
.
تا میخاست جوابی بده جونگ کوک لباس رو اروم از دور کمر ا/ت رد کرد .... حالا لباس حصاری شده بود دور کمر دختر و به خودش نزدیک ترش میکرد ....
.
.
اروم دخترشو روی پاهاش نشوند ..‌‌.... حصار لباس رو باز کرد و داد به دست ا/ت ...
.
.
دخترک اروم و با دقت کل لباشو توی دستاش جمع کرد و انگشت شستشو از یقه اش زد بیرون .... با فاصله دادن انگشت هاش جای سر جونگ کوک رو برای در شدن از یقه ی لباس آماده کرد ...
.
.
جیلیلیلی ( نینی پیش هیونلیکسه )
دیدگاه ها (۱۰۹)

"سرنوشت "فصل ۲ p,34...لحظه ای به سمت دیواری نگاه کرد .... ۵:...

شات متقابل ؟ بیاین دایرکت 🫂💗

"سرنوشت "فصل ۲ p,32...شات اول .... شات دوم .... شات سوم .......

"سرنوشت "p,31...اروم روی زمین نشستم ... قلبم با مغزم همکاری ...

"سرنوشت "فصل دومp,49...جونگ کوک مثل کسی که بعد از چند سال به...

"سرنوشت "فصل ۲p,25...ا/ت : هوم .....نینی ساکت شد ...اروم بغل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط