{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی بدون اجازش تتو میزنی...

وقتی بدون اجازش تتو میزنی...

بارون به شیشه میخورد..و با هر ضربه،اشک های توهم پایین میریخت
شیشه خیس شده بود..ولی چشمای تو بدتر بود
نمیدونستی قراره اینجوری بشه...

(فلش بک)
با ذوق از سالن اومدی بیرون..
تتویی که زده بودی،اسم مهم ترین فرد زندگیت بود
میدونستی تهیونگ الان خونس،پس میخواستی سوپرایزش کنی

رسیدی..
با ذوق وارد خونه شدی و بعد از طی کردن روال همیشگی،که شامل بغل کردن و قربون صدقه رفتنه، رفتی توی اتاق تا لباستو عوض کنی
تاپی که پوشیده بودی،تتوی روی ترقوه‌ات رو به نمایش میزاشت
مثل همیشه،داشت با لبخند بهت نگاه میکرد
ولی با دیدن تتو،لبخندش محو شد
به سمتت اومد
و بدون اینکه حتی به تتو دقت بکنه،شروع کرد به داد زدن:"چرا بدون اینکه به من چیزی بگی رفتی تتو زدی؟"
لبخندت از بین رفت:"خب..فکر کردم..شاید..."
"نباید قبلش باهام مشورت کنی؟مایا محض رضای خدا چرا رفتی تتو زدی؟اونم روی ترقوه ات؟"
"چیزی شده مگه؟"
"آره چیزی شده..من دوست ندارم کسی که همه ی تصمیماتمو میدونه،بدون اینکه بهم بگه یه کاری انجام بده..میفهمی؟"
تن صداش از قبل بالاتر رفت..
حدودا یک ساعتی باهم بحث میکردید..و در اخر سویچ ماشینو برداشت
در رو محکم بست و از خونه بیرون رفت..تو موندی و هزار فکر و خیال...
(پایان فلش بک)

حدودا چند ساعتی میگذره..
دستت رو روی ترقوه ات کشیدی
K_T...
تتویی که چندین ماه بود میخواستی بزنی..و الان کاملا پشیمون بود
صدای باز شدن در خونه،توجهتو جلب کرد
میدونستی تهیونگه،ولی نمیخواستی واکنش نشون بدی
وارد اتاق شد..با یه دسته گل رز ابی بزرگ..حدودا ۱۰۰ تا شاخه،یا بیشتر!
روی تخت نشست و گل رو جلوت گرفت:"تمشک من قهر کرده؟"
جوابی ندادی..خیلی میخواستی باهم اشتی کنید و اون گل ها رو ازش بگیری..ولی توهم غرور داشتی
و یهو،نگاهش روی تتو ثابت موند
روی ترقوه ات رو بوسید:"تمشک؟اسم منو تتو زدی؟"
احساس پشیمونی،داخل چشماش نمایان شد
بغلت کرد..ناگهانی و واقعی
انقدر محکم که نزدیک بود له بشی
روی موهاتو رو مدام میبوسید:"چرا من انقدر زود جوش میارم؟ببخشید..واقعا ببخشید..دیگه ناراحت نباش،خب؟دلم نمیاد اینطوری ببینمت..برگرد به تمشک قبلی خودم..تروخدا"
از توی بغلش در اومدی..توی چشماش نگاه کردی
بغض داشت
لبش رو خیلی سطحی بوسیدی
گل هارو ازش گرفتی..یه نگاه بهش کردی:"تمشکت اشتی کرد.."
خندید..
گل هارو داخل گلدون کنار تخت گذاشتی..
و صبح،هیچکدوم از اتفاقات دیشب یادتون نبود...

-نظرتون رو بهم بگید...
دیدگاه ها (۹)

وقتی خواهر جونگکوکی و...۵سال از عمه شدن تو میگذره..و از ۵سال...

وقتی یه سریال جدید میبینی و...تو عضو هشتمی..و بالاخره چند رو...

وکیل اقای جئون

#تک‌_پارتی | یونگی . ات 🖤ساعت از دو نصفه‌شب گذشته بود. یونگی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط