{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صحنه سومصحنه خونه رو نشون دادحمید با عصبانیت و قدما

💃🏻🕺🏻صحنه سوم|صحنه خونه رو نشون داد.حمید با عصبانیت و قدمای محکم وارد خونه شد و با عصبانیت داد و بیداد راه انداخت.

🧑🏻‍💼حمید(با اخم و خشم و داد) : مااااماااان!؟

مامانش که جلوش بود و حمید نمیدیدش با تعجب بهش زل زده بود و یهو صداش توجه حمیدو به خودش جلب کرد.

👵🏻فاطمه : اینجام😐چته چرا داد میزنی؟

حمید دستپاچه شد و سعی کرد هنوز خشمشو حفظ کنه و دستپاچه رفتار نکنه.

🧑🏻‍💼حمید(که سعی داره خشمش سر جاش باشه کیسه هارو گرفت جلوش) : مامان بگیر اینارو.

👵🏻فاطمه(با تعجب کیسه میوه ها را گرفت) : چته چرا اینجوری میکنی؟!

🧑🏻‍💼حمید : هی میگم منو نفرست بیرون😤هی منو میبینن چشم میخورم!

👵🏻فاطمه : اووو😒حالا یه جوری میگی انگار چی داری چشم بخوری!

🧑🏻‍💼حمید(با اشاره به کت تو تنش) : مامان اینو بابا هم بپوشه همه روش کراش میزنن_(حرفش ناقص موند)

👵🏻فاطمه : چی میزنن؟!😐

🧑🏻‍💼حمید(کلافه شد): مامان ولش کن هر چی که هست.از این به بعد منو نفرست بیرون با این لباسا.

👵🏻فاطمه : حالا چی شده اینقدر شلوغش میکنی؟!رفتی یه کیسه میوه بخریا مثلاً😐😒

🧑🏻‍💼حمید : مگه چی باید چی باشه؟!ازم خواستگاری کردن😒

👵🏻فاطمه(چند لحظه صبر کرد تا این جمله رو هضمش کنه/یهو با خشم شروع کرد به فحش دادن) : کی خواستگاری کرد؟!گوه خورد خواستگاری کرد😐😠

همین که حمید خواست چیزی بگه یهو صدای آیفون تو خونه پیچید.هردو هول شدن و شروع کردن به اینور و اونور رفتن.

👵🏻فاطمه(با استرس) : یا ابولفضل مهمونا اومدن!!!😨

فاطمه باز شروع کرد به غر زدن و داد و بیداد کردن.خم شد و از روی میز همون دستمال رنگیو برداشت و پرت کرد سمت حمید.

👵🏻فاطمه : اینو ببر بنداز تو لباسشویی.

حمید دستمالو گرفت.چند لحظه با تعجب به دستمال و مامانش نگاه کرد.

🧑🏻‍💼حمید : مامان لباسشویی پره اینو کجا_(حرفش ناقص موند)

👵🏻فاطمه : چه میدونم یه جایی بندازش دیگه!😤(یهو یادش افتاد میوه ها موندن و کوبید تو سرش)اوه اوه میوه ها رو نشستم!😰یا خدا!اینارو من چیکار کنم؟!

یهو سلمان با کت و شلوار خاکستری و کراوات طوسیش اومد تو پذیرایی در حالی که داره دکمه های کتشو میبنده.بعد با لبخند و با آرامش و بی خیالی با تضاد وضعیت استرسی بقیه رو به اونا کرد.

👴🏻سلمان : پسر ببین بهم میاد؟☺️

🧑🏻‍💼حمید(در حالی که با عجله اینور و اونور میره و نمیدونه چیکار کنه) : بابا الان وقتش نیست مهمونا اومدنا!😰

👴🏻سلمان : سن آلله؟!؟!😯😰(تو فارسی معنی سوالی"واقعاً؟"رو میده)من آخه هنوز جوراب نپوشیدم!

بعد دوید تو اتاقش تا جوراب بپوشه.حمید و فاطمه همچنان وسط اتاق میچرخن.یهو سمیرا وارد پذیرایی شد و با لبخند و بی خیالیش اومد پیش فاطمه وایساد.

👩🏻‍💼سمیرا : مامان چای ریختما.

👵🏻فاطمه(با داد و استرس) : چایو ولش برو درو باز کن!مهمونا پشت در منتظرن!😰

سمیرا هم هول شد و با عجله به سمت دوید و رفت تا بره و پیاده درو باز کنه.

🧑🏻‍💼حمید : کجا میری؟!؟!😐بیا برو دکمه آیفونو بزن در باز شه چرا خودت بازش میکنی؟!

سمیرا سر راهش چون راه زیادیو تو حیاط رفته بود با دستش اشاره کرد که ولش کن و به سمت در بیرونی رفت تا درو باز کنه.
دیدگاه ها (۰)

خب خب...بنده به داستانی نوشتم از...سگ شدن حمید که قراره سگ ب...

طاهری ناظم و معاونمونه👍🏻🐾سکانس دوم/مدرسه/صبح/زنگ زیست/کلاس ه...

💃🏻🕺🏻صحنه ۲|هوای بیرون تاریکه ولی ماشینا توی خیابون رفت و آمد...

خب خب.این داستان بنده ادامه همون داستان خواستگاری مادر توران...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط