خب خب
خب خب...
بنده به داستانی نوشتم از...سگ شدن حمید که قراره سگ بشه ولی هنوز نیست.(بازیگر مورد علاقم)یاح یاح...🌚💔😭😂
تو پیج قبلیم هم دربارهش گفتم ولی بازم گفتم.رفته رفته معرفی میکنم شخصیت ها رو نگران نباشید🧑🏻💼👍🏻
زهرا منم ۱۴ ساله
حمیدم منصوره ۳۸ ساله
🐾سکانس اول/صبح/صحنه با نشان دادن مدرسه از بیرون آغاز شد.مدرسه ای تقریباً بزرگ با حیاطی کوچک که نوشته«هوش برتر»بالای در روی تابلو حک شده.رو به روی مدرسه یک خیابان است که ماشین ها از آن رد میشوند و میروند.*زوم آرام روی مدرسه.کات به داخل مدرسه،به کلاس هشتم:که دفتر نمره روی میز معلم است و حمید خودکار آبی اش را روی آن گذاشته و نوک خودکار را روی(مکانی که نمره امتحانی یک دانش آموز را مینویسند)که اکنون خالی است نگه داشته و با خودش کلنجار میرود که چه نمره ای دهد.سکوت فقط با صدای تیک تاک ساعت پُر شده.کات به زهرا(🩷مشخصات لباسش:مانتوی مشکی دکمه دار که در جلو بسته شده،شلوار مشکی،کفش مشکی آلاستار،مقنعه مشکی که کمی عقب کشیده شده و موهای مشکی پریشانش از از جلو کمی بیرون است):که با استرس به دفتر خیره شده است و منتظر است تا حمید نمره اش را بنویسد.دستانش را مشت کرده و به سمت بالا گرفته و نفسش در سینه حبس شده و فکش از اضطراب سفت شده.کات به حمید(🩵مشخصات لباسش:کت با دکمه های باز و شلوار مشکی،پیراهن سفید،بدون کراوات،بدون جلیقه،ساعت مچی مشکی،کفش های مشکی کاری،ظاهری مرتب):که اخم کرده و به دفتر است و نمیداند به او چه نمره ای بدهد.زهرا لحظه ای بعد با صدایی التماس وار رو به او کرد و گفت:«توروخدا...حداقل ۱۷ رو بکن ۱۸.فقط یه نمره!بخدا ۱۷ برای من ۱۸ خیلی کمه!»حمید دست از دفتر کشید و خیره دفتر گفت:«نه ۱۷ نمره کمی نیست...فقط مشکل اینجاست که من همیشه برات یه نمره اضافی میدم.اینم اضافه کنم...(از زیر چشمش به او نگاهی کرد)فکر کنم اگه ایندفعه هم بهت یه نمره اضافه کنم...خانم ملکی عصبانی بشه.»زهرا:«نه نه نه؟نمیشه مطمئنم!اون خیلی مهربونه!منو میشناسه،میدونه که من درس خونم!(حمید در همین لحظه لبخندی شیطانت آمیزی زد)همیشه نمره هام بیسته.فقط...ایندفعه رو یکم...خراب کردم.»حمید پوزخندی زد(میخواهد اذیتش کند ولی قانع شده):«که اینطور...(روی صندلی اش نشست)پس میخوای بهت ۲۰ بدم...»زهرا با صدایی که از روی التماس،ناراحتی و تلاش نازک شده:«۲۰ نه...حداقل ۱۸ باشه.اونوقت راضی میشم،قول میدم.»حمید با لبخند،با صدایی مهربان و ملایم خیره به دفترش گفت:«اگه بهت ۲۰ بدم،اونوقت قول میدی دفعه بعد امتحانتو خوب بنویسی؟»زهرا شوکه شد و با تعجب کمی مکث کرد.بعد یکهو با صدایی ناباور گفت:«جون من راست میگی؟!بیستِ بیست؟»حمید با لبخند،با سرش تایید کرد.زهرا بعد از کمی مکث یکهو از روی خوشحالی بالا پرید و داد زد:«جونمی جون!(خنده کوتاه)دمت گرم!چه معلم پایه ای!»حمید با صدایی جدی و قاطع:«ولی فقط ایندفعه رو اینجوری کردما.(نمره ۲۰ زهرا را در دفتر نمره نوشت)دفعه بعد باید خودت تلاش کنی ۲۰ بگیری.»زهرا با لبخند و هیجان ،با عجله و شتاب گفت:«چشم چشم!(دوید و رفت و حمید را از پهلو بغل کرد)مرسی آقا معلم!!!»حمید با بی حوصلگی و کلافگی او را از خودش جدا کرد و با لبخند نصف و نیمه گفت:«خیله خب بسه.برو بازیتو بکن الان زنگ میخوره.»زهرا به سمت راهرو دوید که برود.یکهو حمید داد زد:«عا راستی،به دوستات هم بگو دیر نکنن!»زهرا در حال دویدن،کمی به سمت او برگشت و داد زد:«چشم!»و به راهش ادامه داد و رفت.حمید لبخندی زد و سرش را به نشانه کلافگی از شیطنت های زهرا تکانی داد و با لبخند از روی صندلی اش بلند شد و دفترش را بست،برداشت و مشغول جمع کردن وسایل دیگرش شد.
بنده به داستانی نوشتم از...سگ شدن حمید که قراره سگ بشه ولی هنوز نیست.(بازیگر مورد علاقم)یاح یاح...🌚💔😭😂
تو پیج قبلیم هم دربارهش گفتم ولی بازم گفتم.رفته رفته معرفی میکنم شخصیت ها رو نگران نباشید🧑🏻💼👍🏻
زهرا منم ۱۴ ساله
حمیدم منصوره ۳۸ ساله
🐾سکانس اول/صبح/صحنه با نشان دادن مدرسه از بیرون آغاز شد.مدرسه ای تقریباً بزرگ با حیاطی کوچک که نوشته«هوش برتر»بالای در روی تابلو حک شده.رو به روی مدرسه یک خیابان است که ماشین ها از آن رد میشوند و میروند.*زوم آرام روی مدرسه.کات به داخل مدرسه،به کلاس هشتم:که دفتر نمره روی میز معلم است و حمید خودکار آبی اش را روی آن گذاشته و نوک خودکار را روی(مکانی که نمره امتحانی یک دانش آموز را مینویسند)که اکنون خالی است نگه داشته و با خودش کلنجار میرود که چه نمره ای دهد.سکوت فقط با صدای تیک تاک ساعت پُر شده.کات به زهرا(🩷مشخصات لباسش:مانتوی مشکی دکمه دار که در جلو بسته شده،شلوار مشکی،کفش مشکی آلاستار،مقنعه مشکی که کمی عقب کشیده شده و موهای مشکی پریشانش از از جلو کمی بیرون است):که با استرس به دفتر خیره شده است و منتظر است تا حمید نمره اش را بنویسد.دستانش را مشت کرده و به سمت بالا گرفته و نفسش در سینه حبس شده و فکش از اضطراب سفت شده.کات به حمید(🩵مشخصات لباسش:کت با دکمه های باز و شلوار مشکی،پیراهن سفید،بدون کراوات،بدون جلیقه،ساعت مچی مشکی،کفش های مشکی کاری،ظاهری مرتب):که اخم کرده و به دفتر است و نمیداند به او چه نمره ای بدهد.زهرا لحظه ای بعد با صدایی التماس وار رو به او کرد و گفت:«توروخدا...حداقل ۱۷ رو بکن ۱۸.فقط یه نمره!بخدا ۱۷ برای من ۱۸ خیلی کمه!»حمید دست از دفتر کشید و خیره دفتر گفت:«نه ۱۷ نمره کمی نیست...فقط مشکل اینجاست که من همیشه برات یه نمره اضافی میدم.اینم اضافه کنم...(از زیر چشمش به او نگاهی کرد)فکر کنم اگه ایندفعه هم بهت یه نمره اضافه کنم...خانم ملکی عصبانی بشه.»زهرا:«نه نه نه؟نمیشه مطمئنم!اون خیلی مهربونه!منو میشناسه،میدونه که من درس خونم!(حمید در همین لحظه لبخندی شیطانت آمیزی زد)همیشه نمره هام بیسته.فقط...ایندفعه رو یکم...خراب کردم.»حمید پوزخندی زد(میخواهد اذیتش کند ولی قانع شده):«که اینطور...(روی صندلی اش نشست)پس میخوای بهت ۲۰ بدم...»زهرا با صدایی که از روی التماس،ناراحتی و تلاش نازک شده:«۲۰ نه...حداقل ۱۸ باشه.اونوقت راضی میشم،قول میدم.»حمید با لبخند،با صدایی مهربان و ملایم خیره به دفترش گفت:«اگه بهت ۲۰ بدم،اونوقت قول میدی دفعه بعد امتحانتو خوب بنویسی؟»زهرا شوکه شد و با تعجب کمی مکث کرد.بعد یکهو با صدایی ناباور گفت:«جون من راست میگی؟!بیستِ بیست؟»حمید با لبخند،با سرش تایید کرد.زهرا بعد از کمی مکث یکهو از روی خوشحالی بالا پرید و داد زد:«جونمی جون!(خنده کوتاه)دمت گرم!چه معلم پایه ای!»حمید با صدایی جدی و قاطع:«ولی فقط ایندفعه رو اینجوری کردما.(نمره ۲۰ زهرا را در دفتر نمره نوشت)دفعه بعد باید خودت تلاش کنی ۲۰ بگیری.»زهرا با لبخند و هیجان ،با عجله و شتاب گفت:«چشم چشم!(دوید و رفت و حمید را از پهلو بغل کرد)مرسی آقا معلم!!!»حمید با بی حوصلگی و کلافگی او را از خودش جدا کرد و با لبخند نصف و نیمه گفت:«خیله خب بسه.برو بازیتو بکن الان زنگ میخوره.»زهرا به سمت راهرو دوید که برود.یکهو حمید داد زد:«عا راستی،به دوستات هم بگو دیر نکنن!»زهرا در حال دویدن،کمی به سمت او برگشت و داد زد:«چشم!»و به راهش ادامه داد و رفت.حمید لبخندی زد و سرش را به نشانه کلافگی از شیطنت های زهرا تکانی داد و با لبخند از روی صندلی اش بلند شد و دفترش را بست،برداشت و مشغول جمع کردن وسایل دیگرش شد.
- ۲۹۶
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط