{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طاهری ناظم و معاونمونه

طاهری ناظم و معاونمونه👍🏻

🐾سکانس دوم/مدرسه/صبح/زنگ زیست/کلاس هشتم/صحنه تخته سفید کلاس را نشان داد:که حمید با ماژیک آبی روی تخته در حال نوشتن مطالب علمی مربوط به درسش است.موضوع درباره کروموزوم های جنسی و غیرجنسی است.نوشت:[کروموزوم ۲ نوع است:۱-کروموزوم های جنسی-۲۲ جفت ۲-کرموزوم های غیر جنسی-۱ جفت]بعد در ماژیک را بست و با چهره ای جدی و اخم کرده(که عینک طبی مشکی زده)رو به دانش آموزان دختر که ساکت به او گوش میدهند گفت:«ما دو نوع کروموزوم تو بدنمون داریم.کروموزوم های جنسی و غیر جنسی،که هر کدوم تعداد و وظیفه خاص خودشونو دارن.هر انسانی ۴۶ تا کروموزوم داره،که ۲۳ تاش رو از پدر و ۲۳ تاش رو از مادر ارث برده که اگه تعدادشون بیشتر از ۴۶ تا باشه،ممکنه بیماری هایی رو به وجود بیاره.(دانش آموزان را نشان داد که به زور خنده‌شان را نگه داشته اند و همه سرخ شده اند و از زیر چشمشان با خجالت و خنده به یکدیگر نگاه میکننددو کم مانده خنده‌شان منفجر شود)این کروموزوم ها شکل خاص خودشونو دارن.یعنی کروموزوم های جنسی یا شکل(نوک ماژیک را به سمت نوشته های قبلش گرفت که با حرفش مطابقت دارد)x دارن و یا شکل y.اگه مادر یه کروموزوم x داشته باشه و پدر هم x،نوزاد تشکیل شده دختر میشه و اگه پدر x باشه و مادر y،پسر میشه.»یکهو وسط حرفش،یکی از دانش آموزان به اسم سادنا(که به ضعیف کلاس مشهور است)دستش را بلند کرد و با لبخند و انرژی گفت:«ببخشید آقا،کروموزوم چیه؟»یکهو کلاس از خنده منفجر شد و همه زدند زیر خنده.سادنا ناراحت شد و خجالت کشید و سرش را پایین انداخت.اما‌...زهرا نمیخندد و با ناراحتی به او زل زده و سکوت کرده.یکهو حمید اخم کرد و عصبانی شد و در حالی که با ماژیک به تخته میزند داد زد:«کافیه!(کلاس یکهو ساکت شد)موضوع رو نفهمیده،داره سوال میپرسه.الان این کجاش خنده داره؟!(مکث کوتاه/بعد با ملایمت لبخندی زد و رو به سادنا شروع کرد به توضیح دادن)عزیزم،کروموزوم ساختار رشته ای شکلیه که داخل هسته سلول جا گرفته و حمل کننده اطلاعات ژنتیکی یا همون DNA هستش،که مسئول انتقال اطلاعات ژنتیکی از پدر و مادر به فرزنده.و ما گفتیم که تو بدنمون ۴۶ تا کروموزوم داریم.حالا فهمیدی توضیحش رو؟»سادنا با لبخند ملایم رو به او با اطمینان گفت:«بله آقا فهمیدم،ممنون.»حمید رو به بقیه دانش آموزان:«بقیه چی؟بقیه که در این مورد سوالی ندارن؟»از بین همه دانش آموزان خنده خود را حبس کرده اند و سرخ شده اند،عسل با صدایی خفه شده از خنده گفت:«نه آقا،هممون فهمیدیم.خیلی...راحت بود._»بعد یکهو همه دوباره با صدای بلند زدند زیر خنده.حمید اخم کرد و لحظه ای چشمانش را از روی کلافگی بست و محکم چند بار به تخته ضربه زد و داد زد:«بچه هاااا!»یکهو صدای در زدن آمد.همه ساکت شدند.حمید به همراه بقیه با تعجب نگاهشان به در دوخته شد.حمید با صدایی مودبانه:«بله؟بفرمایید.»در نیمه باز شد و خانم طاهری(با مانتوی بلند آبی و شلوار بگ و مقنعه مشکی)،ناظم و معاون مدرسه سرش را داخل آورد و با لبخند گفت:«امیدوارم بد موقع مزاحم نشده باشم.»-لطف دارید خانم طاهری،شما مراحمید/-ببخشید میخواستم یه چند دقیقه وقت کلاستونو بگیرم./-بله البته.(اشاره به ته کلاس)بفرمایید./-یکی بی زحمت بیاد این برگه ها رو بین همه پخش کنه/سادنا بلند شد و با لبخند جلو آمد و گفت:«من پخش میکنم.»طاهری برگه ها را به او داد و سادنا مشغول پخش کردنش شد.همزمان بچه ها با کنجکاوی و تعجب منتظر هستند طاهری چیزی راجب برگه ها بگوید.مهسا از ته کلاس گفت:«این برگه ها چین خانم؟»پینار از ردیف جلو با خنده گفت:«نکنه کارنامه هامونو دادن؟!»طاهری:«بزارین دوستتون پخش کنه توضیح میدم.(رو به حمید)آقای امجدی ببخشید اگه وقتتون میره...»حمید با لبخند محترمانه:«نه این چه حرفیه راحت باشید.»سادنا آمد و سر جایش با یک برگه نشست و گفت:«پخش کردم خانم.»پینار که با تعجب به برگه خیره شده و در حال خواندن متنش است،لبخندی زد و با هیجان گفت:«چی؟!قراره ما رو ببرید اردو؟!»یکهو همه شروع به جیغ و داد و خوشحالی کردن کردند.طاهری با حالتی هول شده سعی کرد آرامشان کنید:«سیس!...آروم،کلاس بغلی امتحان داره.(همه ساکت شدند/از روی برگه خواند)روز چهارشنبه از ساعت ۸ صبح تا ۱۲ ظهر اردو دارین.قراره ببریمتون برای بازدید از دستگاه های قدیمی استان.فقط قبل از اینکه بریم،باید یه نکته ای رو بهتون بگم.به هیچی دست؟...نمیزنین.چون خطرناکن.فهمیدین؟اگه دست بزنین از همونجا برمیگردیم مدرسه.»رها از ته کلاس دستش را بلند کرد و با هیجان و خوشحالی گفت:«خانم خانم،میتونیم لباس بیرون بپوشیم؟!»زهرا فرجی با خوشحالی گفت:«خانم میتونیم با خودمون گوشی ببریم؟!»

ادامه تو پست بعد...
دیدگاه ها (۰)

ادامه سکانس قبلی:طاهری با حالتی بی‌حوصله:«بله میتونین با خود...

من این ویسگونو_😬دوباره مجبورم توی کامنتا بفرستم براتونننن😭سک...

خب خب...بنده به داستانی نوشتم از...سگ شدن حمید که قراره سگ ب...

💃🏻🕺🏻صحنه سوم|صحنه خونه رو نشون داد.حمید با عصبانیت و قدمای م...

🐾سکانس پنجم/صبح/جلوی موزه دستگاه های قدیمی/اتوبوس جلوی پله ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط