𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝
𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟐
𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢
---
صبح...
لیلی با صدای زنگ ساعت از خواب پرید.
چند ثانیه گیج به سقف نگاه کرد.
بعد یهو چشمهاش گرد شد.
ـ وای خدا...
دیشب...
حیاط خونهی استیو...
ویل...
"من دوستت دارم..."
لیلی سریع بالشو برداشت و روی صورتش گذاشت.
ـ نهههههه... خواب بود... خواب بود...
چند ثانیه بعد بالشو کنار زد.
ـ نه... خواب نبود...
همهش واقعی بود.
---
اون طرف شهر...
ویل هنوز بیدار بود.
از دیشب تا صبح شاید فقط نیم ساعت خوابیده بود.
روی تخت نشسته بود و هزار بار چت لیلی رو باز و بسته کرده بود.
نوشت:
صبح بخیر :)
...
پاک کرد.
نوشت:
ببخشید بابت دیشب...
...
بازم پاک کرد.
آخر سر گوشی رو پرت کرد روی تخت.
ـ آخه چرا اون حرفو زدم...
همون موقع جاناتان از کنار در رد شد.
ـ ویل؟
ـ هوم؟
ـ مامان گفت امروز همه میرن استارکورت، تو هم بیا.
ویل زیر لب گفت:
ـ آره... میام.
---
حدود ساعت دو...
استارکورت مثل همیشه شلوغ بود.
استیو و ادی از همه زودتر رسیده بودن.
ادی یه نوشابه دستش گرفته بود و همزمان داشت اعصاب استیو رو خرد میکرد.
ـ استیو...
ـ هوم؟
ـ اگه یه زامبی بیاد اول کیو میخوره؟
ـ تو رو.
ـ چرا من؟!
ـ چون مغزت از همه خوشمزهتره...
ادی چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد زد زیر خنده.
ـ داداش، این تعریف بود یا توهین؟
همون موقع داستین، لوکاس، مایک، ال و مکس رسیدن.
داستین گفت:
ـ امروز کی قراره توی آرکید از من ببازه؟
لوکاس زد پشت گردنش.
ـ خوابشو ببین.
---
درهای شیشهای مرکز خرید باز شد.
لیلی وارد شد.
یه هودی سفید پوشیده بود و موهاش باز بود.
مکس با ذوق دوید سمتش.
ـ لیلیییی!
بغلش کرد.
ـ دیشب سالم رسیدی؟
ـ آره...
ادی از اون طرف داد زد:
ـ استیو! مهمون ویژه رسید!
لیلی خندید.
ـ شما هیچوقت آدم نمیشین.
استیو شونه بالا انداخت.
ـ اینا رو من بزرگ نکردم.
---
چند دقیقه بعد...
ویل وارد شد.
همین که نگاهش به لیلی افتاد...
قدمهاش کند شد.
لیلی هم همون لحظه سرشو بلند کرد.
چشمهاشون به هم افتاد.
هردوشون سریع نگاهشونو دزدیدن.
ادی همهچی رو دید.
آروم رفت کنار استیو.
ـ شرط میبندی یه چیزی شده؟
استیو لبخند زد.
ـ از دیشب مطمئن بودم.
---
همه رفتن سمت آرکید.
صدای دستگاهها کل سالن رو پر کرده بود.
مایک و لوکاس داشتن مسابقه میدادن.
داستین با ادی سر یه بازی جنگی کلکل میکرد.
استیو فقط ایستاده بود و به خرابکاریهاشون نگاه میکرد.
ویل یه گوشه ایستاده بود.
لیلی هم چند متر اونطرفتر.
هردوشون دلشون میخواست برن سمت هم...
ولی هیچکدوم جرئت نمیکرد.
---
مکس یه نگاه به ال انداخت.
ـ بیا یه کاری کنیم.
ـ چی؟
ـ این دوتا رو تنها بذاریم.
ال لبخند زد.
ـ موافقم.
---
مکس بلند گفت:
ـ هی بچهها!
بریم طبقه بالا بستنی؟
همه با ذوق قبول کردن.
فقط...
ویل و لیلی هنوز سر جاشون بودن.
استیو که متوجه نقشهی مکس شده بود، با شیطنت گفت:
ـ شما دوتا بیاین، ما یه دقیقه دیگه برمیگردیم.
بدون اینکه منتظر جواب بمونن...
همه رفتن.
راهرو تقریباً خالی شد.
---
سکوت...
ویل نفس عمیقی کشید.
ـ لیلی...
ـ هوم؟
ـ درباره دیشب...
اگه باعث شدم ناراحت بشی...
واقعاً ببخشید.
لیلی آروم خندید.
ـ چرا هر بار معذرتخواهی میکنی؟
ـ چون فکر کردم شاید...
دیگه نخوای منو ببینی.
لیلی سرشو تکون داد.
ـ ویل...
من ازت ناراحت نیستم.
فقط...
غافلگیر شدم.
همین.
ویل برای اولین بار از دیشب لبخند زد.
ـ یعنی هنوز دوستم هستی؟
لیلی با خنده گفت:
ـ احمق...
معلومه که هستم.
---
همون لحظه...
چراغهای استارکورت...
برای چند ثانیه خاموش شدن.
همهجا تاریک شد.
صدای جیغ چند نفر بلند شد.
بعد...
چراغها دوباره روشن شدن.
لیلی با تعجب گفت:
ـ عه... برق رفت؟
اما...
ویل رنگش پریده بود.
دستش رو روی گردنش گذاشته بود.
انگار...
یه چیزی رو حس کرده بود.
یه حس قدیمی...
یه حس ترسناک...
لیلی سریع جلو اومد.
ـ ویل؟ حالت خوبه؟
ویل با صدای آرومی گفت:
ـ آره...
ولی ته دلش...
میدونست...
این فقط یه قطعی برق ساده نبود...
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝... 🖤🦇.
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟐
𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢
---
صبح...
لیلی با صدای زنگ ساعت از خواب پرید.
چند ثانیه گیج به سقف نگاه کرد.
بعد یهو چشمهاش گرد شد.
ـ وای خدا...
دیشب...
حیاط خونهی استیو...
ویل...
"من دوستت دارم..."
لیلی سریع بالشو برداشت و روی صورتش گذاشت.
ـ نهههههه... خواب بود... خواب بود...
چند ثانیه بعد بالشو کنار زد.
ـ نه... خواب نبود...
همهش واقعی بود.
---
اون طرف شهر...
ویل هنوز بیدار بود.
از دیشب تا صبح شاید فقط نیم ساعت خوابیده بود.
روی تخت نشسته بود و هزار بار چت لیلی رو باز و بسته کرده بود.
نوشت:
صبح بخیر :)
...
پاک کرد.
نوشت:
ببخشید بابت دیشب...
...
بازم پاک کرد.
آخر سر گوشی رو پرت کرد روی تخت.
ـ آخه چرا اون حرفو زدم...
همون موقع جاناتان از کنار در رد شد.
ـ ویل؟
ـ هوم؟
ـ مامان گفت امروز همه میرن استارکورت، تو هم بیا.
ویل زیر لب گفت:
ـ آره... میام.
---
حدود ساعت دو...
استارکورت مثل همیشه شلوغ بود.
استیو و ادی از همه زودتر رسیده بودن.
ادی یه نوشابه دستش گرفته بود و همزمان داشت اعصاب استیو رو خرد میکرد.
ـ استیو...
ـ هوم؟
ـ اگه یه زامبی بیاد اول کیو میخوره؟
ـ تو رو.
ـ چرا من؟!
ـ چون مغزت از همه خوشمزهتره...
ادی چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد زد زیر خنده.
ـ داداش، این تعریف بود یا توهین؟
همون موقع داستین، لوکاس، مایک، ال و مکس رسیدن.
داستین گفت:
ـ امروز کی قراره توی آرکید از من ببازه؟
لوکاس زد پشت گردنش.
ـ خوابشو ببین.
---
درهای شیشهای مرکز خرید باز شد.
لیلی وارد شد.
یه هودی سفید پوشیده بود و موهاش باز بود.
مکس با ذوق دوید سمتش.
ـ لیلیییی!
بغلش کرد.
ـ دیشب سالم رسیدی؟
ـ آره...
ادی از اون طرف داد زد:
ـ استیو! مهمون ویژه رسید!
لیلی خندید.
ـ شما هیچوقت آدم نمیشین.
استیو شونه بالا انداخت.
ـ اینا رو من بزرگ نکردم.
---
چند دقیقه بعد...
ویل وارد شد.
همین که نگاهش به لیلی افتاد...
قدمهاش کند شد.
لیلی هم همون لحظه سرشو بلند کرد.
چشمهاشون به هم افتاد.
هردوشون سریع نگاهشونو دزدیدن.
ادی همهچی رو دید.
آروم رفت کنار استیو.
ـ شرط میبندی یه چیزی شده؟
استیو لبخند زد.
ـ از دیشب مطمئن بودم.
---
همه رفتن سمت آرکید.
صدای دستگاهها کل سالن رو پر کرده بود.
مایک و لوکاس داشتن مسابقه میدادن.
داستین با ادی سر یه بازی جنگی کلکل میکرد.
استیو فقط ایستاده بود و به خرابکاریهاشون نگاه میکرد.
ویل یه گوشه ایستاده بود.
لیلی هم چند متر اونطرفتر.
هردوشون دلشون میخواست برن سمت هم...
ولی هیچکدوم جرئت نمیکرد.
---
مکس یه نگاه به ال انداخت.
ـ بیا یه کاری کنیم.
ـ چی؟
ـ این دوتا رو تنها بذاریم.
ال لبخند زد.
ـ موافقم.
---
مکس بلند گفت:
ـ هی بچهها!
بریم طبقه بالا بستنی؟
همه با ذوق قبول کردن.
فقط...
ویل و لیلی هنوز سر جاشون بودن.
استیو که متوجه نقشهی مکس شده بود، با شیطنت گفت:
ـ شما دوتا بیاین، ما یه دقیقه دیگه برمیگردیم.
بدون اینکه منتظر جواب بمونن...
همه رفتن.
راهرو تقریباً خالی شد.
---
سکوت...
ویل نفس عمیقی کشید.
ـ لیلی...
ـ هوم؟
ـ درباره دیشب...
اگه باعث شدم ناراحت بشی...
واقعاً ببخشید.
لیلی آروم خندید.
ـ چرا هر بار معذرتخواهی میکنی؟
ـ چون فکر کردم شاید...
دیگه نخوای منو ببینی.
لیلی سرشو تکون داد.
ـ ویل...
من ازت ناراحت نیستم.
فقط...
غافلگیر شدم.
همین.
ویل برای اولین بار از دیشب لبخند زد.
ـ یعنی هنوز دوستم هستی؟
لیلی با خنده گفت:
ـ احمق...
معلومه که هستم.
---
همون لحظه...
چراغهای استارکورت...
برای چند ثانیه خاموش شدن.
همهجا تاریک شد.
صدای جیغ چند نفر بلند شد.
بعد...
چراغها دوباره روشن شدن.
لیلی با تعجب گفت:
ـ عه... برق رفت؟
اما...
ویل رنگش پریده بود.
دستش رو روی گردنش گذاشته بود.
انگار...
یه چیزی رو حس کرده بود.
یه حس قدیمی...
یه حس ترسناک...
لیلی سریع جلو اومد.
ـ ویل؟ حالت خوبه؟
ویل با صدای آرومی گفت:
ـ آره...
ولی ته دلش...
میدونست...
این فقط یه قطعی برق ساده نبود...
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝... 🖤🦇.
- ۸۶
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط