{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬

𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟑

𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢


---

ویل هنوز همون‌جا خشکش زده بود.

نگاهش به یه نقطه‌ی نامعلوم دوخته شده بود.

لیلی آروم دستشو روی بازوی ویل گذاشت.

ـ ویل...؟

ویل یه نفس عمیق کشید و انگار تازه به خودش اومد.

ـ هوم...؟

ـ مطمئنی حالت خوبه؟

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد لبخند زورکی زد.

ـ آره... فقط یه لحظه سرم گیج رفت.

لیلی قانع نشده بود.

ولی چیزی نگفت.


---

همون موقع ادی با یه لیوان بزرگ بستنی برگشت.

ـ اوه اوه!

نگاه کن استیو...

پنج دقیقه تنهاشون گذاشتیم، هنوز سر جاشون وایسادن!

استیو خندید.

ـ معجزه‌ست که هنوز با هم حرف می‌زنن.

لیلی با خنده گفت:

ـ خفه شین شما دوتا.

ادی دستشو روی قلبش گذاشت.

ـ اووووخ... خانم لیلی عصبانی شدن.

داستین از دور داد زد:

ـ بیاین دیگه! مسابقه شروع شد!


---

همه رفتن سمت آرکید.

لوکاس و مایک دوباره سر بازی ماشین مسابقه‌ای کل‌کل می‌کردن.

ـ این دفعه می‌برمت!

ـ خوابشو ببینی!

استیو کنار دستگاه پین‌بال ایستاده بود.

ادی طبق معمول داشت حواس همه رو پرت می‌کرد.

ـ هرکی ببازه امشب شام مهمون منه!

استیو برگشت سمتش.

ـ یعنی ما باید به تو پول بدیم؟

ـ دقیقاً.

ـ چه معامله‌ی بدی.

همه زدن زیر خنده.


---

لیلی و مکس رفتن سمت دستگاه پنجه‌ای.

مکس گفت:

ـ شرط می‌بندم اون خرسه رو درمیارم.

ـ عمراً.

سکه رو انداخت.

پنجه رفت پایین...

خرسو گرفت...

و همون لحظه ولش کرد.

لیلی از خنده خم شد.

ـ گفتم که!

مکس با اخم گفت:

ـ این دستگاه ازم متنفره.


---

اون طرف...

ویل کنار داستین ایستاده بود.

ولی حواسش اصلاً به بازی نبود.

نگاهش مدام سمت لیلی می‌رفت.

داستین آروم زد به شونه‌ش.

ـ هنوز داری نگاش می‌کنی؟

ویل سریع برگشت.

ـ چی؟ نه!

ـ داداش...

همه فهمیدن.

ویل زیر لب غر زد.

ـ انقدر تابلوئه؟

ادی از پشت سر ظاهر شد.

ـ خیلی.

ویل دستشو روی صورتش کشید.

ـ وای نه...


---

چند دقیقه بعد...

همه با کیسه‌های خرید از آرکید بیرون اومدن.

استیو گفت:

ـ خب...

پیتزا؟

همه باهم داد زدن:

ـ آرهههههه!


---

توی راه پیتزافروشی...

لیلی آروم کنار ویل راه می‌رفت.

بینشون سکوت بود.

ولی این بار...

اون سکوت، معذب‌کننده نبود.

لیلی یهو گفت:

ـ ویل؟

ـ جانم؟

خودش هم از گفتن اون کلمه جا خورد.

لیلی خندید.

ـ می‌خواستم بگم...

خوشحالم که دیشب حقیقتو گفتی.

ویل لبخند زد.

ـ حتی اگه جوابی نداشته باشی؟

ـ حتی اون موقع.

چون...

دروغ گفتن خیلی بدتر بود.

ویل سرشو پایین انداخت.

لبخندی که روی لبش اومده بود، از ته دل بود.


---

درست همون لحظه...

باد سردی از وسط راهرو رد شد.

اون‌قدر سرد...

که لیلی لرزید.

ـ عه... کولرشونو زیاد کردن؟

اما ویل همون لحظه ایستاد.

نگاهش به چراغ‌های سقف افتاد.

چراغ‌ها...

یکی‌یکی...

شروع کردن به چشمک زدن.

تق...

تق...

تق...

همه متوقف شدن.

مایک اخم کرد.

ـ بازم برق؟

داستین با تعجب به اطراف نگاه کرد.

ولی فقط ویل...

یه چیز دیگه می‌دید.

برای یه لحظه...

آخر راهرو...

یه سایه‌ی سیاه ایستاده بود.

قدبلند...

بی‌حرکت...

و انگار مستقیم به ویل خیره شده بود.

ویل زیر لب گفت:

ـ نه...

نه... دوباره نه...

لیلی سریع برگشت.

ـ چی شده؟

اما وقتی نگاه کرد...

هیچ‌کس اونجا نبود.

فقط یه راهروی خالی...

و چراغ‌هایی که دوباره عادی شده بودن.

ویل چیزی نگفت.

فقط یه حس بد، ته دلش پیچیده بود...

انگار دنیای وارونه، دوباره داشت راهش را به هاوکینز پیدا می‌کرد...

𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝... 🦇🖤
دیدگاه ها (۰)

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟒𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢---ـ هی! را...

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟓𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢ـ ویل! وایس...

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟐𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢---صبح...لیل...

لیلی:: دیده بودمت...ویل:: چی؟(متعجب)لیلی:: من دختر معمولی ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط