لیلی:: دیده بودمت...
لیلی:: دیده بودمت...
ویل:: چی؟(متعجب)
لیلی:: من دختر معمولی ای نیستم...
لیلی پآمیشه میره تو کلاس
ویل تا آخرین زنگ مدرسه ، داشت به لیلی فکر میکرد ؛
امشب،توی مهمونی استیو قراره بهش بگه...
𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬
𝐒𝐩𝐞𝐜𝐢𝐚𝐥 𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝐒𝐭𝐞𝐯𝐞'𝐬 𝐏𝐚𝐫𝐭𝐲
𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢
---
صدای موزیک تمام خونهی استیو رو پر کرده بود.
ادی روی مبل ولو شده بود و با صدای بلند آهنگ میخوند.
داستین ظرف چیپس دستش گرفته بود و مثل همیشه با مایک بحث میکرد.
ـ دارم بهت میگم، این بازی تقلبیه!
ـ چون باختی اینو میگی!
همه خندیدن.
استیو از آشپزخونه داد زد:
ـ فقط یکی بیاد کمکم، همه نیاین یهو!
---
زنگ خونه به صدا دراومد.
استیو در رو باز کرد.
لیلی پشت در ایستاده بود.
یه هودی کرمرنگ پوشیده بود و موهاش آزاد روی شونههاش ریخته بود.
استیو لبخند زد.
ـ بالاخره اومدی.
ـ دیر کردم؟
ـ نه... ولی ادی سه بار پرسید کجایی!
لیلی خندید.
ـ معلومه.
همون لحظه...
ویل از ته سالن سرشو بلند کرد.
چشمش به لیلی افتاد.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد...
و ناخودآگاه لبخند زد.
ادی که متوجه نگاهش شده بود، آروم با آرنج زد توی پهلوی ویل.
ـ جمعش کن داداش...
خیلی تابلوئه.
ویل سریع نگاهشو دزدید.
---
چند دقیقه بعد...
همه وسط پذیرایی جمع شده بودن.
مکس پیشنهاد داد:
ـ بطری بازی کنیم؟
ـ آرههههه!
بطری وسط فرش چرخید.
بار اول...
روی داستین ایستاد.
همه شروع کردن به خندیدن.
---
بعد از چند دور بازی...
فضا گرمتر شده بود.
ویل که معمولاً خیلی کمحرف بود، این بار بیشتر از همیشه لبخند میزد.
لیلی هم چند بار ناخودآگاه متوجه شد ویل نگاهش میکنه.
ولی هر بار که چشمشون به هم میافتاد...
ویل سریع سرشو پایین میانداخت.
---
حدود ساعت یازده شب...
بیشتر بچهها توی حیاط بودن.
هوای خنک تابستونی بین درختها میپیچید.
لیلی تنها روی تاب کنار ایوان نشسته بود.
صدای باز شدن در اومد.
ویل بیرون اومد.
چند ثانیه مردد موند.
بعد آروم کنار لیلی ایستاد.
ـ میشه... بشینم؟
لیلی لبخند کوچیکی زد.
ـ معلومه.
بینشون سکوت افتاد.
فقط صدای جیرجیرکها شنیده میشد.
ویل نفس عمیقی کشید.
دستهاش کمی میلرزیدن.
ـ لیلی...
ـ هوم؟
ـ یه چیزی هست که مدتهاست میخوام بهت بگم...
لیلی با تعجب بهش نگاه کرد.
ویل چند ثانیه چشمهاشو بست.
بعد آروم گفت:
ـ من...
واقعاً...
دوستت دارم.
نه مثل یه دوست...
نه مثل یکی از بچههای گروه...
بیشتر از این...
خیلی بیشتر...
قلب لیلی برای لحظهای ایستاد.
هیچ کلمهای پیدا نمیکرد.
ویل با یه خندهی عصبی سرشو پایین انداخت.
ـ میدونم... الان وقت خوبی نیست.
بعد یه قدم عقب رفت.
ـ بعداً راجع بهش حرف میزنیم...
باشه؟
بدون اینکه منتظر جواب بمونه...
آروم برگشت و داخل خونه رفت.
و لیلی...
همچنان روی تاب نشسته بود...
در حالی که فقط به دری که ویل ازش رد شده بود خیره مونده بود...
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝... 🦇🎀
به نظرتون ویل چی میخواد به لیلی بگه؟😝
ویل:: چی؟(متعجب)
لیلی:: من دختر معمولی ای نیستم...
لیلی پآمیشه میره تو کلاس
ویل تا آخرین زنگ مدرسه ، داشت به لیلی فکر میکرد ؛
امشب،توی مهمونی استیو قراره بهش بگه...
𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬
𝐒𝐩𝐞𝐜𝐢𝐚𝐥 𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝐒𝐭𝐞𝐯𝐞'𝐬 𝐏𝐚𝐫𝐭𝐲
𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢
---
صدای موزیک تمام خونهی استیو رو پر کرده بود.
ادی روی مبل ولو شده بود و با صدای بلند آهنگ میخوند.
داستین ظرف چیپس دستش گرفته بود و مثل همیشه با مایک بحث میکرد.
ـ دارم بهت میگم، این بازی تقلبیه!
ـ چون باختی اینو میگی!
همه خندیدن.
استیو از آشپزخونه داد زد:
ـ فقط یکی بیاد کمکم، همه نیاین یهو!
---
زنگ خونه به صدا دراومد.
استیو در رو باز کرد.
لیلی پشت در ایستاده بود.
یه هودی کرمرنگ پوشیده بود و موهاش آزاد روی شونههاش ریخته بود.
استیو لبخند زد.
ـ بالاخره اومدی.
ـ دیر کردم؟
ـ نه... ولی ادی سه بار پرسید کجایی!
لیلی خندید.
ـ معلومه.
همون لحظه...
ویل از ته سالن سرشو بلند کرد.
چشمش به لیلی افتاد.
برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد...
و ناخودآگاه لبخند زد.
ادی که متوجه نگاهش شده بود، آروم با آرنج زد توی پهلوی ویل.
ـ جمعش کن داداش...
خیلی تابلوئه.
ویل سریع نگاهشو دزدید.
---
چند دقیقه بعد...
همه وسط پذیرایی جمع شده بودن.
مکس پیشنهاد داد:
ـ بطری بازی کنیم؟
ـ آرههههه!
بطری وسط فرش چرخید.
بار اول...
روی داستین ایستاد.
همه شروع کردن به خندیدن.
---
بعد از چند دور بازی...
فضا گرمتر شده بود.
ویل که معمولاً خیلی کمحرف بود، این بار بیشتر از همیشه لبخند میزد.
لیلی هم چند بار ناخودآگاه متوجه شد ویل نگاهش میکنه.
ولی هر بار که چشمشون به هم میافتاد...
ویل سریع سرشو پایین میانداخت.
---
حدود ساعت یازده شب...
بیشتر بچهها توی حیاط بودن.
هوای خنک تابستونی بین درختها میپیچید.
لیلی تنها روی تاب کنار ایوان نشسته بود.
صدای باز شدن در اومد.
ویل بیرون اومد.
چند ثانیه مردد موند.
بعد آروم کنار لیلی ایستاد.
ـ میشه... بشینم؟
لیلی لبخند کوچیکی زد.
ـ معلومه.
بینشون سکوت افتاد.
فقط صدای جیرجیرکها شنیده میشد.
ویل نفس عمیقی کشید.
دستهاش کمی میلرزیدن.
ـ لیلی...
ـ هوم؟
ـ یه چیزی هست که مدتهاست میخوام بهت بگم...
لیلی با تعجب بهش نگاه کرد.
ویل چند ثانیه چشمهاشو بست.
بعد آروم گفت:
ـ من...
واقعاً...
دوستت دارم.
نه مثل یه دوست...
نه مثل یکی از بچههای گروه...
بیشتر از این...
خیلی بیشتر...
قلب لیلی برای لحظهای ایستاد.
هیچ کلمهای پیدا نمیکرد.
ویل با یه خندهی عصبی سرشو پایین انداخت.
ـ میدونم... الان وقت خوبی نیست.
بعد یه قدم عقب رفت.
ـ بعداً راجع بهش حرف میزنیم...
باشه؟
بدون اینکه منتظر جواب بمونه...
آروم برگشت و داخل خونه رفت.
و لیلی...
همچنان روی تاب نشسته بود...
در حالی که فقط به دری که ویل ازش رد شده بود خیره مونده بود...
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝... 🦇🎀
به نظرتون ویل چی میخواد به لیلی بگه؟😝
- ۱.۵k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط