{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی منو تو خیابون با چادر دید بهم خندید و گفت:این چیه؟آب

وقتی منو تو خیابون با چادر دید بهم خندید و گفت:این چیه؟آب پز نمیشی؟
یه لحظه دلم گرفت ولی بعدش انگار یه صدایی مثل یه نسیم خنک تو گوشم زمزمه کرد:به آن ها بگو که آتش جهنم سوزان تر است...
دیدگاه ها (۵)

نیایی و همه ی سر رسیدهامان رامدام چشم به راه بهار بگذاری.جوا...

چقدر پنجره را بی بهار بگذاری ؟و یا نیایی و چشم انتظار بگذاری...

دختر باید باشی تا بفهمی دیدن لرزش دستای بابا چه غمی داره...

ممکن است شاهزاده ام را پیدا کنم اما پدرم همیشه پادشاه من خوا...

پدر بزرگ من یه کله پز بود

(گذشته روباه و اینده روباه ) پارت 4ناروتو هم قبول کرد فردا ...

بچه ها تا امتحانات تموم نشده دیگه به ویسگون نمیام باعی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط