امشب
امشب...
آرام آرام به پایان یک سال دیگر میرسم...
امروز با فردا خیلی فرق دارد...
شاید به اندازه یک ساااااال!
هر سال، روز تولدم که نزدیک میشود...
دلم پر میشود از شادی...
از غصه...
و تنم پر میشود از نشاط...
از خستگی!
دوست دارم تولدم برسد...
تا احساس کنم هنوز هم آغازی هست
تا باز هم مرور کنم، آدمهایی را که هنوز مرا یادشان هست...
و هنوز به اندازه ی گفتن یک تبریک برایم وقت دارند...
نگاهی به پشت سر میکنم و نگاهی به روبرو...
به راه درازی که آمده ام و...
شاید راه کوتاهی که در پیش دارم!
کاش ارمغان روزهایی که گذشت آرامشی باشد از جنس خدا...
آرامشی که هیچگاه تمام نشود...
آرام آرام به پایان یک سال دیگر میرسم...
امروز با فردا خیلی فرق دارد...
شاید به اندازه یک ساااااال!
هر سال، روز تولدم که نزدیک میشود...
دلم پر میشود از شادی...
از غصه...
و تنم پر میشود از نشاط...
از خستگی!
دوست دارم تولدم برسد...
تا احساس کنم هنوز هم آغازی هست
تا باز هم مرور کنم، آدمهایی را که هنوز مرا یادشان هست...
و هنوز به اندازه ی گفتن یک تبریک برایم وقت دارند...
نگاهی به پشت سر میکنم و نگاهی به روبرو...
به راه درازی که آمده ام و...
شاید راه کوتاهی که در پیش دارم!
کاش ارمغان روزهایی که گذشت آرامشی باشد از جنس خدا...
آرامشی که هیچگاه تمام نشود...
- ۳۳۷
- ۱۰ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط