LIKE THE DAY THAT I MET YOU
~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۱۱
*صبح روز بعد*
[ویو ات]
- نمیدونم مطمئن نیسم ...
×(صدایش از پشت گوشی خوب نمی امد)
بنظرم فکر خوبی نیسش ات...بیا یبار دیگه فک کن شاید اصلا دیدی خبری ازش نشد دیگه-...
-(هوفی کشید و به جمع کردن چمدونش ادامه داد)
وقتی بلیطَرو دارم باید از این فرصت استفاده کنم دیگه-... شانس اوردم اون روز پرواز کنسل شد بلیطِ هنوز دستمه...
×خوب اخه برگردی ایران کجا بمونی...خونه ی بابات؟
-(کمی مکث کرد)
خونه ی بابام نه...یمدت یجا پیدا میکنم بدونه اینکه کسی بفهمه میمونم حالا بعد از چن ماه دوباره میام کره...
×(هوفی کشید)
پس میام دنبالت خودم میرسونمت فرودگاه...
-باشه عزیزم...مرسی ...
*۵ ساعت بعد*
(هوا روشن شده بود و نسیم خنکی بهاری میوزید...بعد از اخرین نیم نگاه از پنجره ی خانه به بیرون، با دیدن ماشین یونا به ارامی در را باز کرد و از خانه خارج شد و درب خانه را قفل کرد...)
-(سوار ماشین شد)
سلام
×(به ات خیره شده بود)
ات...
-(به یونا نگاه کرد)
دلم برات خیلی تنگ میشه...
×(بغلش کرد)
کاشکی یبار دیگه بهش فک میکردی...
-(بغلش کرد)
بهش فک کردم...
(از یونا جدا شد)
زودی ام برمیگردم...قول
×قول دادیا...
*۳ ساعت بعد*
*فرودگاه*
(همدیگر را بغل کرده بودند)
-(بغض گلویش را گرفته بود)گریه نکن...زودی برمیگردم...
×(صورت خیسش را با پشت دستش پاک کرد)
باشه...
-(جدا شد و دسته ی چمدونش را گرفت)
من برم دیگه الان هواپیما بلن میشه...
×(لبخندی زد)
مراقب خودت باش...زودم بیا
-(لبخند زد)
قولِ قول...
(بعد از خداحافظی با تنها دوستش که در این ۱ سال و نیم خیلی او را از تنهایی در آورده بود، از او دور شد و به سمت باقی مسافرانِ همان هواپیما در صف انتظار بودند راهی شد)
ای بابا همش خاکی شدم چرا...
(چمدانش را در بخش چمدان ها قرار داد و به سمت سرویس بهداشتی بانوان فرودگاه رفت تا جلوی اینه نگاهی به سرو وضع خود بی اندازد)
*بعد از چند دقیقه*
(از سرویس بهداشتی بانوان خارج شد و به سمت بخش چمدان ها رفت که ناگهان چشمش از فاصله ی ۱۰/۱۵ متری به یونا افتاد)
-یونا؟
×(با قیافه ی بهت زده به ات خیره شده بود...رنگش پریده بود...انگار میخواست هشدار چیزی را به او بدهد اما زبانش بند امده بود)
-برو خونه دیگه...(به اشاره ی دست)
×(یونا سرش را برگرداند و تازه با اشاره ی چشم، مردی را که پشت سرش ایستاده بود و ات تمام این مدت فکر میکرد یک غریبه است به او نشان داد)
÷(بعد از پایان تماسش برگشت و با دیدن ات لبخند سردی زد و از بالا به یونا نگا کرد)
اومدش؟..
-(کامل از موضوع نترسیده بود که شنیدن صدای قدم های بلندی از پشت سرش و صدایی اشنا ، چشمانش گشاد شد)
+جایی میرفتی؟
-(نفسش بند امده بود)
"مسافران پرواز b12 کره جنوبی به ایران، هواپیمای این پرواز، به مدت ۹:۰۵ ، ۱۰ دقیقه ی دیگر بلند میشود"
-(با صدای تپش های شدید قلبش، به ارامی سرش را برگرداند و با چهره ی مرد اشنایی رو برو شد)
+(با چهره ی بسیار سردی به ات خیره شده بود...دستش را به ارامی دور کمر ات حلقه کرد و او را با خود ، ناچار به حرکت کرد)
اشتباه کردم... با ۱۹ سال سن، هنوزم بچه ای...
-(نفسش بالا نمی امد...صدایش هم همینطور)
÷(با لبخند مرموزی راه را با دستش برای یونا باز کرد)
از این طرف...
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~
Part ۱۱
*صبح روز بعد*
[ویو ات]
- نمیدونم مطمئن نیسم ...
×(صدایش از پشت گوشی خوب نمی امد)
بنظرم فکر خوبی نیسش ات...بیا یبار دیگه فک کن شاید اصلا دیدی خبری ازش نشد دیگه-...
-(هوفی کشید و به جمع کردن چمدونش ادامه داد)
وقتی بلیطَرو دارم باید از این فرصت استفاده کنم دیگه-... شانس اوردم اون روز پرواز کنسل شد بلیطِ هنوز دستمه...
×خوب اخه برگردی ایران کجا بمونی...خونه ی بابات؟
-(کمی مکث کرد)
خونه ی بابام نه...یمدت یجا پیدا میکنم بدونه اینکه کسی بفهمه میمونم حالا بعد از چن ماه دوباره میام کره...
×(هوفی کشید)
پس میام دنبالت خودم میرسونمت فرودگاه...
-باشه عزیزم...مرسی ...
*۵ ساعت بعد*
(هوا روشن شده بود و نسیم خنکی بهاری میوزید...بعد از اخرین نیم نگاه از پنجره ی خانه به بیرون، با دیدن ماشین یونا به ارامی در را باز کرد و از خانه خارج شد و درب خانه را قفل کرد...)
-(سوار ماشین شد)
سلام
×(به ات خیره شده بود)
ات...
-(به یونا نگاه کرد)
دلم برات خیلی تنگ میشه...
×(بغلش کرد)
کاشکی یبار دیگه بهش فک میکردی...
-(بغلش کرد)
بهش فک کردم...
(از یونا جدا شد)
زودی ام برمیگردم...قول
×قول دادیا...
*۳ ساعت بعد*
*فرودگاه*
(همدیگر را بغل کرده بودند)
-(بغض گلویش را گرفته بود)گریه نکن...زودی برمیگردم...
×(صورت خیسش را با پشت دستش پاک کرد)
باشه...
-(جدا شد و دسته ی چمدونش را گرفت)
من برم دیگه الان هواپیما بلن میشه...
×(لبخندی زد)
مراقب خودت باش...زودم بیا
-(لبخند زد)
قولِ قول...
(بعد از خداحافظی با تنها دوستش که در این ۱ سال و نیم خیلی او را از تنهایی در آورده بود، از او دور شد و به سمت باقی مسافرانِ همان هواپیما در صف انتظار بودند راهی شد)
ای بابا همش خاکی شدم چرا...
(چمدانش را در بخش چمدان ها قرار داد و به سمت سرویس بهداشتی بانوان فرودگاه رفت تا جلوی اینه نگاهی به سرو وضع خود بی اندازد)
*بعد از چند دقیقه*
(از سرویس بهداشتی بانوان خارج شد و به سمت بخش چمدان ها رفت که ناگهان چشمش از فاصله ی ۱۰/۱۵ متری به یونا افتاد)
-یونا؟
×(با قیافه ی بهت زده به ات خیره شده بود...رنگش پریده بود...انگار میخواست هشدار چیزی را به او بدهد اما زبانش بند امده بود)
-برو خونه دیگه...(به اشاره ی دست)
×(یونا سرش را برگرداند و تازه با اشاره ی چشم، مردی را که پشت سرش ایستاده بود و ات تمام این مدت فکر میکرد یک غریبه است به او نشان داد)
÷(بعد از پایان تماسش برگشت و با دیدن ات لبخند سردی زد و از بالا به یونا نگا کرد)
اومدش؟..
-(کامل از موضوع نترسیده بود که شنیدن صدای قدم های بلندی از پشت سرش و صدایی اشنا ، چشمانش گشاد شد)
+جایی میرفتی؟
-(نفسش بند امده بود)
"مسافران پرواز b12 کره جنوبی به ایران، هواپیمای این پرواز، به مدت ۹:۰۵ ، ۱۰ دقیقه ی دیگر بلند میشود"
-(با صدای تپش های شدید قلبش، به ارامی سرش را برگرداند و با چهره ی مرد اشنایی رو برو شد)
+(با چهره ی بسیار سردی به ات خیره شده بود...دستش را به ارامی دور کمر ات حلقه کرد و او را با خود ، ناچار به حرکت کرد)
اشتباه کردم... با ۱۹ سال سن، هنوزم بچه ای...
-(نفسش بالا نمی امد...صدایش هم همینطور)
÷(با لبخند مرموزی راه را با دستش برای یونا باز کرد)
از این طرف...
لذت ببرین♡♤
- ۳.۸k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط