شرابی از جنس نفرت
شرابی از جنس نفرت
پارت ۳۶
ویو چویا:(از تقریبا نیم ساعت قبل)
از اونجایی که این احمقِ من، زیادی لجبازه منت کشی هم هیچ فایده ای نداره پس باید یه کار دیگه بکنم...
از ماشین پیاده شدم و از فئودور خداحافظی کردم.
در باز بود پس کلیدم رو درنیاوردم.
اومدم تو و در رو بستم، اخ چقدر دلم پتروس میخواد...
اها راستی یادم رفت پرونده هارو بزارم سرجاش... البته شاید پرونده و وسایل مافیا تنها چیزایی باشه که مرتبشون میکنم.
پرونده هارو از رو میزبرداشتم البته بیشتر بخاطر این بود که یکم به دازای نزدیک بشم ببینم داره تو گوشی چیکار میکنه.
پرونده ها زیاد بود و مجبور بودم دوبار برم و بیام و چون حوصله نداشتم همه رو با جاذبه بلند کردم.
بردم تو اتاق گذاشتم رو تخت و بعد یکم پتروس خوردم.
یه فیلم گذاشتم و چون اقای مغرور وقتی قهره خواهش هیچکاری نمیکنه از قصد چیزی نگفتم البته یه فیلم ترسناک بود و دازای کلا حواسش نبود.
چند دقیقه ای که گذشت، اون قاتله تونست به اون دختره برسه و اونو بکشه البته دختره قبل مرگش یه جیغ بنفش کشید خودم گوشام کر شد ولی دازای چون حواسش نبود یهو با این صدا ترسید و گوشی از دستش افتاد رو زمین...
با ترس به اطراف نگاه کرد و چشمش که به تلویزیون خورد فهمید صدای چی بود و واسه همین یه نفس عمیق کشید...
نتونستم خندهم رو کنترل کنم و قهقهه زدم.
دیدم با حرص بهم نگاه کرد و گفت:«واقعا دوست دارم بدونم ترس من برای تو چه خنده ای داره!»
و بلند شد که بره ولی مچ دستشو گرفتم و کشیدم جوری که دوباره بشینه رو مبل ولی کمی نزدیکتر به من و...
___
پایان پارت ۳۶
شرط پارت بعد ۱۵ تا لایک و کامنت
پارت ۳۶
ویو چویا:(از تقریبا نیم ساعت قبل)
از اونجایی که این احمقِ من، زیادی لجبازه منت کشی هم هیچ فایده ای نداره پس باید یه کار دیگه بکنم...
از ماشین پیاده شدم و از فئودور خداحافظی کردم.
در باز بود پس کلیدم رو درنیاوردم.
اومدم تو و در رو بستم، اخ چقدر دلم پتروس میخواد...
اها راستی یادم رفت پرونده هارو بزارم سرجاش... البته شاید پرونده و وسایل مافیا تنها چیزایی باشه که مرتبشون میکنم.
پرونده هارو از رو میزبرداشتم البته بیشتر بخاطر این بود که یکم به دازای نزدیک بشم ببینم داره تو گوشی چیکار میکنه.
پرونده ها زیاد بود و مجبور بودم دوبار برم و بیام و چون حوصله نداشتم همه رو با جاذبه بلند کردم.
بردم تو اتاق گذاشتم رو تخت و بعد یکم پتروس خوردم.
یه فیلم گذاشتم و چون اقای مغرور وقتی قهره خواهش هیچکاری نمیکنه از قصد چیزی نگفتم البته یه فیلم ترسناک بود و دازای کلا حواسش نبود.
چند دقیقه ای که گذشت، اون قاتله تونست به اون دختره برسه و اونو بکشه البته دختره قبل مرگش یه جیغ بنفش کشید خودم گوشام کر شد ولی دازای چون حواسش نبود یهو با این صدا ترسید و گوشی از دستش افتاد رو زمین...
با ترس به اطراف نگاه کرد و چشمش که به تلویزیون خورد فهمید صدای چی بود و واسه همین یه نفس عمیق کشید...
نتونستم خندهم رو کنترل کنم و قهقهه زدم.
دیدم با حرص بهم نگاه کرد و گفت:«واقعا دوست دارم بدونم ترس من برای تو چه خنده ای داره!»
و بلند شد که بره ولی مچ دستشو گرفتم و کشیدم جوری که دوباره بشینه رو مبل ولی کمی نزدیکتر به من و...
___
پایان پارت ۳۶
شرط پارت بعد ۱۵ تا لایک و کامنت
- ۷.۰k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط