یه مقدمه ریز اینکه فئودور و نیکولای باهم تو رابطه هستن و
یه مقدمه ریز: اینکه فئودور و نیکولای باهم تو رابطه هستن و دازای و چویا هم همینطور ولی...
عشق یا نفرت؟
پارت یک
ویو فئودور:
داشتم رامن میخوردم و بعضی از پرونده های فساد فرشتگان رو تو گوشیم چک میکردم که نیکولای با ذوق و خوشحالی همیشگی که اصلا درک نمیکردم این همه انرژی رو از کجا میاره اومد.
با شوق گفت:«فئودور جونم میشه بریم بیرونننن؟»
اه... اصلا حوصله ندارم.
نه حوصله نیکولای رو و نه حوصله بیرون رو.
بدونه نگاه کردن بهش خیلی سرد و بی احساس گفتم:«نه»
یکم خودشو لوس کرد و گفت:«خواهششش»
عصابم داشت خورد میشد و تکرار کردم:«گفتم نه!»
انگار با این لحنی که گفتم کل ذوقشو برای اولین بار کور کردم... برق شاد چشماش خاموش شد و دستاش پایین اومد.
اروم گفت:«اها، باشه، ببخشید»
و از خونه بیرون رفت.
ویو چویا:
حوصلم سر رفته بود دازای کل مدت کار میکرد اصلا به من توجه نمیکرد.
انگار دیگه منو دوست نداره و هیچوقت حوصله منو نداره.
دلم خیلی پتروس میخواد... فکر نکنم اگه همینجا بشینم و به دازای که کل مدت کار میکنه زل بزنم خبری بشه.
بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه و میخواستم یه شیشه پتروس بردارم که دازای محکم زد رو دستم، اونم نه به شوخی با عصبانیت.
دستم درد گرفت و کشیدمش.
با عصبانیت گفت:«میشه انقدر به پتروس هام دست نزنی؟ »
گفتم:«ا...اما...دازایــ»
سریع و با عصبانیت بیشتر گفت:«رو حرف من اما،اگر نیار یا به حرفم گوش کن یا یه پسر دیگه رو برای رابطه پیدا کن!»
چ... چی؟... من... نه من تورو دوست دارم دازای... من کس دیگهای رو نمیخوام چرا داره همچین حرفی میزنه.
ناراحت بودم نمیدونستم چیکار کنم فقط گفتم:«ب...باشه ببخشید،نمیخواستم عصبانیت کنم.»
و اروم از اونجا رفتم، کتم رو برداشتم و از خونه بیرون اومدم معمولا دازای جلوم رو میگرفت پس چرا الان... اینجوری کرد؟
قطره ای اشک اروم از گونهم پایین اومد...
___
پایان پارت یک، فردا پارت بعد رو میزارم.
فقط یه سوال چند پارتی کوتاه مثل قبلی باشه یا یکم بیشتر؟
عشق یا نفرت؟
پارت یک
ویو فئودور:
داشتم رامن میخوردم و بعضی از پرونده های فساد فرشتگان رو تو گوشیم چک میکردم که نیکولای با ذوق و خوشحالی همیشگی که اصلا درک نمیکردم این همه انرژی رو از کجا میاره اومد.
با شوق گفت:«فئودور جونم میشه بریم بیرونننن؟»
اه... اصلا حوصله ندارم.
نه حوصله نیکولای رو و نه حوصله بیرون رو.
بدونه نگاه کردن بهش خیلی سرد و بی احساس گفتم:«نه»
یکم خودشو لوس کرد و گفت:«خواهششش»
عصابم داشت خورد میشد و تکرار کردم:«گفتم نه!»
انگار با این لحنی که گفتم کل ذوقشو برای اولین بار کور کردم... برق شاد چشماش خاموش شد و دستاش پایین اومد.
اروم گفت:«اها، باشه، ببخشید»
و از خونه بیرون رفت.
ویو چویا:
حوصلم سر رفته بود دازای کل مدت کار میکرد اصلا به من توجه نمیکرد.
انگار دیگه منو دوست نداره و هیچوقت حوصله منو نداره.
دلم خیلی پتروس میخواد... فکر نکنم اگه همینجا بشینم و به دازای که کل مدت کار میکنه زل بزنم خبری بشه.
بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه و میخواستم یه شیشه پتروس بردارم که دازای محکم زد رو دستم، اونم نه به شوخی با عصبانیت.
دستم درد گرفت و کشیدمش.
با عصبانیت گفت:«میشه انقدر به پتروس هام دست نزنی؟ »
گفتم:«ا...اما...دازایــ»
سریع و با عصبانیت بیشتر گفت:«رو حرف من اما،اگر نیار یا به حرفم گوش کن یا یه پسر دیگه رو برای رابطه پیدا کن!»
چ... چی؟... من... نه من تورو دوست دارم دازای... من کس دیگهای رو نمیخوام چرا داره همچین حرفی میزنه.
ناراحت بودم نمیدونستم چیکار کنم فقط گفتم:«ب...باشه ببخشید،نمیخواستم عصبانیت کنم.»
و اروم از اونجا رفتم، کتم رو برداشتم و از خونه بیرون اومدم معمولا دازای جلوم رو میگرفت پس چرا الان... اینجوری کرد؟
قطره ای اشک اروم از گونهم پایین اومد...
___
پایان پارت یک، فردا پارت بعد رو میزارم.
فقط یه سوال چند پارتی کوتاه مثل قبلی باشه یا یکم بیشتر؟
- ۱۲.۶k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط