My little princess
My little princess
Part...5
بعد از اینکه همه خوابیدن رفتم پیش جیمین تیر رو از بازوش کشیدم بیرون با آهنی که گرم شده بود گذاشتم رو زخمش رنگ صورتش قرمز شد سریع رو زخمش یکم کرم زدم با یه دستمال بستم همینجوری لخت دراز کشید بهش نگاه کردم
ات: خوبی
جیمین: آره آره خوبم
ات: بخاطر من شد ببخشید
جیمین: بخاطر تو حاضرم بمیرم
بزور جلوی خودمو گرفته بودم که بغلش نکنم بغلش کردم واقعا عاشقش شده بودم
جیمین: صحبتمون نیمه مونده بود خواستم بگم منم عاشقتم
ات: واقعاً
جیمین: آره
ات: ولی بابام چی
جیمین: تو رو میدزدم
ات : خندیدم. باش فکر خوبیه
گونشو بوسیدم شب رو تو بغلش خوابیدم
صبح چشامو باز کردم دیدم جیمین هنوز خوابه واییییییییی موقع خواب شبیه بچه ها میشه بیدارش کردم
ات: خرس بیدار شو
جیمین: چشم رئیس جونم
ات: فک کنم وقتی ما خواب بودیم راه افتادن کم مونده برسیم قصر
جیمین: آره شما خواب بودی من بیدار شدم گفتم راه بیوفتیم بعد باز خوابیدم
ات: آفرین بهت بغلت خیلی گرم و راحته
یهو کالسکه متوقف شد پیاده شدم قبل از رفتن به داخل به جیمین چشمک زدم رفتم اتاق پدرم درو زدم
ات: پدر جان صدام زده بودین
پادشاه: اومدی دخترم
ات: بله
پادشاه: دخترم فک میکنم دیگه وقتشه
ات: وقت چی
پادشاه: ازدواج
ات: بابا
پادشاه: دخترم با کسی که دوسش داری ازدواج کن پسر عموت
ات: بابا من از اون متنفرم
پادشاه: ولی اون گفت دوسش داری
ات: من دوسش ندارم
پادشاه: دخترم تو زندگیت کسیو داری
ات: م.نن نه
پادشاه: مطمئنی دخترم
ات: آره
پادشاه: برو دخترم
سریع رفتم بیرون دنبال جیمین گشتم هیچجا نبود رفتم پیش نگهبان ها
ات: فرمانده جیمین کجاست
نگهبان: پرنسس ایشون با تیر زهری شده زخمی شده بودن الان حالشون خوب نیس بردن پیش دکتر سلطنتی
با چشمای پر از اشک سریع برگشتم قصر رفتم اتاق یهو خدمتکار از بازوم گرفت جیغ زدم
ات: ولم کن
خدمتکار: بانوی من نمیشه باید منتظر بمونید دکتر ها تموم تلاش هاشونو میکنه
بدون توجه به حرفاش رفتم داخل دیدم پارچه ی سفید رو صورتش کشیدن با گریه رفتم جلو
ات: نه نه نه نه زنده ست آره
پارچه رو زدم کنار به صورتش نگاه کردم
ادامه دارد...
Part...5
بعد از اینکه همه خوابیدن رفتم پیش جیمین تیر رو از بازوش کشیدم بیرون با آهنی که گرم شده بود گذاشتم رو زخمش رنگ صورتش قرمز شد سریع رو زخمش یکم کرم زدم با یه دستمال بستم همینجوری لخت دراز کشید بهش نگاه کردم
ات: خوبی
جیمین: آره آره خوبم
ات: بخاطر من شد ببخشید
جیمین: بخاطر تو حاضرم بمیرم
بزور جلوی خودمو گرفته بودم که بغلش نکنم بغلش کردم واقعا عاشقش شده بودم
جیمین: صحبتمون نیمه مونده بود خواستم بگم منم عاشقتم
ات: واقعاً
جیمین: آره
ات: ولی بابام چی
جیمین: تو رو میدزدم
ات : خندیدم. باش فکر خوبیه
گونشو بوسیدم شب رو تو بغلش خوابیدم
صبح چشامو باز کردم دیدم جیمین هنوز خوابه واییییییییی موقع خواب شبیه بچه ها میشه بیدارش کردم
ات: خرس بیدار شو
جیمین: چشم رئیس جونم
ات: فک کنم وقتی ما خواب بودیم راه افتادن کم مونده برسیم قصر
جیمین: آره شما خواب بودی من بیدار شدم گفتم راه بیوفتیم بعد باز خوابیدم
ات: آفرین بهت بغلت خیلی گرم و راحته
یهو کالسکه متوقف شد پیاده شدم قبل از رفتن به داخل به جیمین چشمک زدم رفتم اتاق پدرم درو زدم
ات: پدر جان صدام زده بودین
پادشاه: اومدی دخترم
ات: بله
پادشاه: دخترم فک میکنم دیگه وقتشه
ات: وقت چی
پادشاه: ازدواج
ات: بابا
پادشاه: دخترم با کسی که دوسش داری ازدواج کن پسر عموت
ات: بابا من از اون متنفرم
پادشاه: ولی اون گفت دوسش داری
ات: من دوسش ندارم
پادشاه: دخترم تو زندگیت کسیو داری
ات: م.نن نه
پادشاه: مطمئنی دخترم
ات: آره
پادشاه: برو دخترم
سریع رفتم بیرون دنبال جیمین گشتم هیچجا نبود رفتم پیش نگهبان ها
ات: فرمانده جیمین کجاست
نگهبان: پرنسس ایشون با تیر زهری شده زخمی شده بودن الان حالشون خوب نیس بردن پیش دکتر سلطنتی
با چشمای پر از اشک سریع برگشتم قصر رفتم اتاق یهو خدمتکار از بازوم گرفت جیغ زدم
ات: ولم کن
خدمتکار: بانوی من نمیشه باید منتظر بمونید دکتر ها تموم تلاش هاشونو میکنه
بدون توجه به حرفاش رفتم داخل دیدم پارچه ی سفید رو صورتش کشیدن با گریه رفتم جلو
ات: نه نه نه نه زنده ست آره
پارچه رو زدم کنار به صورتش نگاه کردم
ادامه دارد...
- ۷.۸k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط