{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♡𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓜𝓸𝓸𝓷𝓵𝓲𝓰𝓱𝓽 ♡

♡𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓜𝓸𝓸𝓷𝓵𝓲𝓰𝓱𝓽 ♡
𝐩𝐚𝐫𝐭𝟑


《یعنی چی؟؟》

《من میخوام تو از اینجا بری من نمیخوام سرنوشت تو هم مثل می سون باشه》

《نمیشه من بهت قول میدم》

جونگکوک برگشت و مستقیم تو چشماش نگاه کرد.

«قول می‌دی؟ به چی؟ تو حتی نمی تونی دربرابر من از خودت محافظت کنی»

«من نمی‌دونم تو واقعاً کی هستی. نمی‌دونم می‌سون واقعاً خواهرت بود یا نه. ولی.....»

قدمی جلوتر گذاشت.

«اگه می‌خواستم برم، تا حالا رفته بودم. من موندم چون خودم خواستم. نه به خاطر تو. نه به خاطر مادربزرگم...»

جونگکوک نگاهش رو ازش نگرفت. «پس چرا موندی؟»

لنا لبخند زد. «چون کنجکاوم. و تا جواب همه سوالام رو نگیرم، هیچ‌جا نمی‌رم.»

جونگکوک آهی کشید. «لنا.....»

«نه. تو گفتی می‌خوای این بار فرق کنه. پس بذار فرق کنه. به جای اینکه فرار کنی، بهم یاد بده. بهم بگو چطور می‌تونم کنار یه خوناشام زندگی کنم بدون اینکه بمیرم.»

سکوت سنگینی بینشون افتاد.

جونگکوک آروم گفت: «خیلی سخت‌تر از چیزیه که فکر می‌کنی.»

«می‌دونم. ولی من لنا هستم. دختر کوچولوی نترس، یادت رفت؟»

《با یه تغییر که خیلی لجبازی .......》
جونگکوک مکث کوتاهی کرد و دباره ادامه داد
《اونقدر نترس هستی که پیش یه خوناشام ۲۸۰۰۰ ساله که هر لحظه ممکنه کنترل خودشو از دست بده زندگی کنی》

《 خوب..........اره 》

《خیلی خوب.....ولی یه شرط داره》

《چه شرطی ؟؟؟؟》

《به مدت یه هفته کارایی که بهت میگم و انجام میدی و یاد می گیری اگه توی این کار ها شکست خوردی و ازشون شونه خالی کردی تا قطره آخر خون تو میخورم میتونم متوجه بشم که خونت خیلی لذیذه》

《من ازت نمیترسم جئون جونگکوک》

جونگکوک کمی نزدیک تر اومد موهای مشکیشو  بالا داد.. اروم کنار گوشش جدی زمزمه کرد 《منم اینا رو نگفتم که بترسی همش واقعیت بود》

لرزه خفیفی وارد بدن لنا شد و سرما رو به وضوح حس کرد ولی با غرور جواب داد

《خوب؟ کی شروع کنیم؟》

《بهتره دفعه بعد که اومدم انقدر اینجا رو تاریک نکنی درسته به نور حساسم ولی همون طور که گفتم.....》

《مهتاب رو دوست داری و از خورشید متنفری و نقره و چوب بهت آسیب میزنه》

جونگکوک از این حرف لنا تعجب کرد ولی به روی خودش نیاورد

《درسته. ولی اونقدر هم قدیمی نیستم ناسلامتی سال ۲۰۲۶. انگشتر خورشید باعث میشه نور اذیتم نکنه. من دیگه میرم  ۷ صبح میبینمت》

 و در یک چشم بهم زدن محو شد
دیدگاه ها (۰)

♡𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓜𝓸𝓸𝓷𝓵𝓲𝓰𝓱𝓽 ♡𝐩𝐚𝐫𝐭𝟒صبح ساعت ۷ دقیقاً، لنا با چشم‌های نی...

دوستان گلمممم.دو پارت از رمان مهتاب خونین آپلود کردم امیدوار...

♡𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓜𝓸𝓸𝓷𝓵𝓲𝓰𝓱𝓽 ♡𝐩𝐚𝐫𝐭𝟐باید اطلاعات بیشتری از خوناشام ها کس...

♡𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓜𝓸𝓸𝓷𝓵𝓲𝓰𝓱𝓽♡𝐩𝐚𝐫𝐭𝟏شب بود و باران تند تند می‌زد به شیشه‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط