♡𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓜𝓸𝓸𝓷𝓵𝓲𝓰𝓱𝓽 ♡
♡𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓜𝓸𝓸𝓷𝓵𝓲𝓰𝓱𝓽 ♡
𝐩𝐚𝐫𝐭𝟒
صبح ساعت ۷ دقیقاً، لنا با چشمهای نیمهباز دم در عمارت ایستاده بود. جونگکوک تکیه داده بود به چارچوب در، با یه لیوان قرمز رنگ توی دستش.
«صبح بخیر. خوابیدی یا نه؟؟»
لنا خمیازهای کشید. «نه، اصلاً. فکر میکردم شاید تا صبح زنده نمونم.»
جونگکوک لبخند کوچیکی زد. « بریم قدم بزنیم.»
«قدم بزنیم؟؟ آموزش اینه؟»
«نه. فقط میخوام ببینم چقدر میتونی ساکت باشی.»
از حیاط عمارت زدن بیرون. مه صبحگاهی هنوز روی زمین نشسته بود. جونگکوک تندتر از یه انسان عادی راه میرفت، ولی طوری که لنا مجبور باشه بدود تا برسه.
«بیا دیگه، عقب نمون.» گفت بدون اینکه برگرده.
لنا نفس زنان دوید. «خب .... تو... ۲۸۰۰۰ سالته... معلومه... سریعتری...»
جونگکوک ایستاد. لنا خورد به کمرش.
«اولین درس: هیچوقت پشت سر من وایستا. مخصوصاً وقتی نفس میزنی.»
لنا یه قدم عقب رفت. «چرا؟»
«چون صدای نفس تو، ضربان قلبت، بوی خونت... همهش برای من مثل یه نقشهست. میتونم دقیقاً بفهمم کجایی، چه حسی داری، حتی چه فکری میکنی.»
لنا نفسش رو حبس کرد.
جونگکوک برگشت و ادامه داد: «درس دوم: هیچوقت جلوی یه خوناشام نفست رو حبس نکن. چون دقیقاً میفهمیم داری سعی میکنی چیزی رو پنهون کنی.»
لنا با ناراحتی گفت: «پس من اصلاً چیکار میتونم بکنم؟»
جونگکوک ایستاد و برگشت. نگاهش جدی بود.
«یاد بگیری با ترست زندگی کنی، نه اینکه باهاش بجنگی.»
چند ساعتی تو جنگل پشت عمارت راه رفتن. جونگکوک هر از گاهی میایستاد و به لنا نشون میداد چطور رد پاها رو بخونه، چطور صدای حیوونا رو از هم تشخیص بده، چطور جهت باد رو حس کنه.
لنا نفس زنان میگفت: «اینها به چه دردی میخورن؟ من که قرار نیست شکارچی بشم.»
جونگکوک بدون نگاه کردن جواب داد: «قرار نیست تو جنگل شکار کنی. قراره یاد بگیری قبل از اینکه خطری بیاد، حسش کنی.»
نزدیک ظهر که شد، جونگکوک ایستاد و به آسمون نگاه کرد.
«بیا برگردیم. نور خورشید داره زیاد میشه»
لنا با تعجب گفت: «انگشترت رو که داری!»
«انگشتر نور رو تحملپذیر میکنه، ولی حس تنفر من به خورشید و نه.»
توی راه برگشت، لنا بالاخره جرات کرد بپرسه: «این تمرین هایی که میگی خیلی سادن اگه اینجوری باشه که من تا ابد میتونم اینجا باشم »
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد. بعد آروم گفت: « بزار یه چیزی بهت بگم . من ۲۸۰۰۰ ساله که دارم زندگی میکنم. یاد گرفتم هیچ چیز اونقدرها هم که به نظر میاد ساده نیست پس تو هم زیاد فکر نکن تمرینات اسونن.»
لنا دیگه چیزی نگفت. رسیدن به عمارت، فقط صدای پای خودشون روی برگهای خشک میاومد.
شب شد. لنا توی اتاقش نشسته بود و به حرفهای امروز فکر میکرد. یه ضربه آروم به در خورد.
جونگکوک بود. بدون اینکه منتظر جواب باشه، در رو باز کرد.
«بیا پایین. میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.»
لنا دنبالش رفت. جونگکوک بردش به یه اتاق بزرگ زیرزمینی که پر بود از کتابهای قدیمی و نقشهها.
«اینجا کتابخونهست. هر چی میخوای بدون، جوابش اینجاست. درباره خوناشامها، درباره این خونه، درباره مادربزرگت...»
لنا با چشمان گرد شده به قفسهها نگاه کرد. «همه این کتابها رو خوندی؟»
جونگکوک خندید. «اره و اینکه بعضیهاشون رو خودم نوشتم.»
لنا خشکش زد. «تو... کتاب نوشتی؟»
«۲۸۰۰۰ سال وقت زیادیه، لنا. آدم یاد میگیره چیزای مفیدتر از شکار کردن با وقتش کنه.»
لنا رفت نزدیکتر و یه کتاب کهنه رو از قفسه برداشت. روی جلدش نوشته بود: «تاریخچه خوناشامهای سرزمینهای شمالی - ج.ک»
«ج.ک... یعنی جونگکوک؟»
جونگکوک سری تکون داد. «خودشه. حالا بذار ببینم چقدر میتونی امشب رو بدون ترس توی این کتابخونه دووم بیاری.»
و رفت.
𝐩𝐚𝐫𝐭𝟒
صبح ساعت ۷ دقیقاً، لنا با چشمهای نیمهباز دم در عمارت ایستاده بود. جونگکوک تکیه داده بود به چارچوب در، با یه لیوان قرمز رنگ توی دستش.
«صبح بخیر. خوابیدی یا نه؟؟»
لنا خمیازهای کشید. «نه، اصلاً. فکر میکردم شاید تا صبح زنده نمونم.»
جونگکوک لبخند کوچیکی زد. « بریم قدم بزنیم.»
«قدم بزنیم؟؟ آموزش اینه؟»
«نه. فقط میخوام ببینم چقدر میتونی ساکت باشی.»
از حیاط عمارت زدن بیرون. مه صبحگاهی هنوز روی زمین نشسته بود. جونگکوک تندتر از یه انسان عادی راه میرفت، ولی طوری که لنا مجبور باشه بدود تا برسه.
«بیا دیگه، عقب نمون.» گفت بدون اینکه برگرده.
لنا نفس زنان دوید. «خب .... تو... ۲۸۰۰۰ سالته... معلومه... سریعتری...»
جونگکوک ایستاد. لنا خورد به کمرش.
«اولین درس: هیچوقت پشت سر من وایستا. مخصوصاً وقتی نفس میزنی.»
لنا یه قدم عقب رفت. «چرا؟»
«چون صدای نفس تو، ضربان قلبت، بوی خونت... همهش برای من مثل یه نقشهست. میتونم دقیقاً بفهمم کجایی، چه حسی داری، حتی چه فکری میکنی.»
لنا نفسش رو حبس کرد.
جونگکوک برگشت و ادامه داد: «درس دوم: هیچوقت جلوی یه خوناشام نفست رو حبس نکن. چون دقیقاً میفهمیم داری سعی میکنی چیزی رو پنهون کنی.»
لنا با ناراحتی گفت: «پس من اصلاً چیکار میتونم بکنم؟»
جونگکوک ایستاد و برگشت. نگاهش جدی بود.
«یاد بگیری با ترست زندگی کنی، نه اینکه باهاش بجنگی.»
چند ساعتی تو جنگل پشت عمارت راه رفتن. جونگکوک هر از گاهی میایستاد و به لنا نشون میداد چطور رد پاها رو بخونه، چطور صدای حیوونا رو از هم تشخیص بده، چطور جهت باد رو حس کنه.
لنا نفس زنان میگفت: «اینها به چه دردی میخورن؟ من که قرار نیست شکارچی بشم.»
جونگکوک بدون نگاه کردن جواب داد: «قرار نیست تو جنگل شکار کنی. قراره یاد بگیری قبل از اینکه خطری بیاد، حسش کنی.»
نزدیک ظهر که شد، جونگکوک ایستاد و به آسمون نگاه کرد.
«بیا برگردیم. نور خورشید داره زیاد میشه»
لنا با تعجب گفت: «انگشترت رو که داری!»
«انگشتر نور رو تحملپذیر میکنه، ولی حس تنفر من به خورشید و نه.»
توی راه برگشت، لنا بالاخره جرات کرد بپرسه: «این تمرین هایی که میگی خیلی سادن اگه اینجوری باشه که من تا ابد میتونم اینجا باشم »
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد. بعد آروم گفت: « بزار یه چیزی بهت بگم . من ۲۸۰۰۰ ساله که دارم زندگی میکنم. یاد گرفتم هیچ چیز اونقدرها هم که به نظر میاد ساده نیست پس تو هم زیاد فکر نکن تمرینات اسونن.»
لنا دیگه چیزی نگفت. رسیدن به عمارت، فقط صدای پای خودشون روی برگهای خشک میاومد.
شب شد. لنا توی اتاقش نشسته بود و به حرفهای امروز فکر میکرد. یه ضربه آروم به در خورد.
جونگکوک بود. بدون اینکه منتظر جواب باشه، در رو باز کرد.
«بیا پایین. میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.»
لنا دنبالش رفت. جونگکوک بردش به یه اتاق بزرگ زیرزمینی که پر بود از کتابهای قدیمی و نقشهها.
«اینجا کتابخونهست. هر چی میخوای بدون، جوابش اینجاست. درباره خوناشامها، درباره این خونه، درباره مادربزرگت...»
لنا با چشمان گرد شده به قفسهها نگاه کرد. «همه این کتابها رو خوندی؟»
جونگکوک خندید. «اره و اینکه بعضیهاشون رو خودم نوشتم.»
لنا خشکش زد. «تو... کتاب نوشتی؟»
«۲۸۰۰۰ سال وقت زیادیه، لنا. آدم یاد میگیره چیزای مفیدتر از شکار کردن با وقتش کنه.»
لنا رفت نزدیکتر و یه کتاب کهنه رو از قفسه برداشت. روی جلدش نوشته بود: «تاریخچه خوناشامهای سرزمینهای شمالی - ج.ک»
«ج.ک... یعنی جونگکوک؟»
جونگکوک سری تکون داد. «خودشه. حالا بذار ببینم چقدر میتونی امشب رو بدون ترس توی این کتابخونه دووم بیاری.»
و رفت.
- ۹۵
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط