part:7

جیمین:نه داداش
ته:بنظرت میتونیم پیداش کنیم
جیمین: مطمئن نیستم ولی تلاشم رو میکنم
ات ویو
وسایلم رو چیدم تصمیم گرفتم بخوابم پس رفتم رو تخت و دیگه هیچی نفهمیدم و خوابم برو
(فردا)
ته ویو
ساعت ۵صبح بود نمیدونم چرا الان بیدار شدم درست هروز ساعت ۸ بیدار میشم ولی الان زوده رفتم پشت کامپیوتر که مدارک شرکت رو چک کنم تو این چند روزی که دنبال یونتان بودم اصلا به سر کارم اهمیت ندادم که نفهمیدم کی ساعت ۸ شد با صدای زنگ مبایلم به سمت میز عسلی سمت تختم،رفتم با اسم تلفن اخم هام رفت رو هم و برداشتم
ته:بله
جوکیونگ :سلام عزیزم چرا به عشقت این جوری سلام میکنی
ته:جوکیونگ حوصلت رو ندارم پس سریع حرفت رو بزن
جوکیونگ :حتی اگه اون موضوع درمورد یونتان باشه ؟
ته:چی؟داری چی میگی؟
جوکیونگ :ببین یونتان پیش منه کاری باهات ندارم ولی......
ته:عوض/ی سگ من دست تو چیکار میکنه
جوکیونگ : نه دیگه نشد پسر خوبی باش من به زندگیت کاری ندارم فقط یه شرط داره که یونتان رو بهت بدم
ته:چی میخوای
جوکیونگ :منو سوهو (دوست پسر جوکیونگ)میخوایم بریم امریکا اگه پول همه ی رفت و آمد هامون رو بدی کاری باهات ندارم ولی اگه پولم رو ندی باید با یوناتان خدافظی کنی
ته:هوففففف سر قولت میمونی
جوکیونگ :بیب من کی زیر حرفم زدم اخه
ته:پول و برات واریز میکنم
بدون اینکه بزارم چیزی بگه قطع کردم زنگ زدم شرکت گفتم پول و واریز کنه بعد چند دقیقه واریز شد قرار شد یونتان رو جوکیونگ بیاره دم خونم پس منتظرش موندم که یاد یچیزی افتادم وای نه من به ات تهمت زدم باید برم از دلش در بیارم که زنگ در خورد جوکیونگ یونتان رو بهم داد و رفت تصمیم گرفتم ساعت ۱۰ برم پیش ات پس بهش زنگ زدم
ات ویو
تو خواب نازنینم بودم که یه خر/ی زنگ زد بدون اینکه اسمش رو بخونم شروع کردم فح/ش دادن
ات:آخه کدوم الا/غ خر/ی گ/او اسک/ل بیش/عور غو/رباقه بیابونی این وقت صبح زنگ میزنه
ته :صبح شما هم بخیر خانم ات
ات ویو
با صدای پشت تلفن سریع خواب بلند شدم تعادل نداشتم و افتادم از رو تخت پایین
چند تا سرفه فیک کردم و گفتم
ات:بفرمائید آقای کیم تهیونگ
ته:کجایی
ات:فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه
ته:کار واجب دارم پس بگو کجایی
ات:هوففففففف..............(مثلا آدرس رو گفت)
ات ویو
وا یعنی چی میخواد بگه سریع پاشدم رفتم سمت اچا
ات:اچا اچا
اچا:کوف/ت زه/ر مار پدس/گ ترسیدم
ات:اینو ول کن ته ....تهیونگ داره میاد اینجا
اچا:چیییییی
ات:اره
اچا:چرااااا
ات:نمیدونم فقط ترو خدا پاشو این طویله رو جمع کنیم بدوووووووووووو
اچا :باشه بابا
ادمین:سلام بچه ها بچه ها قبلا ات برای اچا موضوع رو توضیح داده بود بخاطر همین اچا تهیونگ رو میشناخت )
ته ویو
سریع حاضر شدم رفتم به آدرسی که ات گفته بود بعد سی مین رسیدم پس زنگ زدم
ات ویو
همه کارا رو کردیم به خودمون رسیدیم که صدای زنگ به صدا دراومد درو باز کردیم
ته:سلام
ات:سلام بفرمایید تو
رفتیم نشستیم تو حال که سکوت حکم فرما بود پس اچا تصمیم گرفت اون سکوت رو بشکنه و گفت
اچا:من میرم شما به کارتون برسین
ته ویو
اون خانومه رفت تصمیم گرفتم حرف بزنم
ته:ات
ات:بگید خانم ات راحت ترم
ته:هوففف خانم ات من ازتون معذرت میخوام من واقعا عصبانی بودم اون حرفا رو بهتون زدم من قصد تهمت نداشتم و اینکه ... درمورد دادگاه .. متاسقم بیش از حد پیش رفتم
ات :شما دیگه خیلی پروی/ید
ته:نه لطفا گوش کن .....
ات:نخیر شما گوش کن شما به من تهمت زدین و بعدش بهم گفتین اون همه پول رو بدم من بخاطر اون پول خونم رو فروختم الانم وضعیتم رو میتونید ببینید پیش دوستم زندگی میکنم به نظرتون با یه ببخشید همه چی درست میشه ؟
ته:من واقعا متاسفم به خاطر این کارم میخوام یه پیشنهاد بدم بهتون بدم بیاید تو خونه من زندگی کنید و باز بشید مربی یونتان من به نظرتون احترام میزارم پس تا فردا بهتون فرصت میدم
ات ویو
تهیونگ پاشد رفت گوشیم زنگ خورد از بیمارستان بود بهم خبر دادم سوجین از کما در اومده چشمام برق میزد از اچا خداحافظی کردم و رفتم بیمارستان تا رسیدم سریع افتادم رو سوجین
سوجین:اخخخخ
ات:ببخشید حواسم نبود دلم برات تنگ شده بود(گریه)
سوجین :گریه نکن دیگه خواهش میکنم ببین الان حالم خوبه
ات:(بغض)سوجین تهیونگ بهم پیشنهاد داده
سوجین:خب؟
ات:که برم پیشش زندگی کنم
سوجین:مگه خودت خونه نداری
ات:تعریف کل ماجرا
سوجین: امممم... انقدر بی درک ؟ جدی میخوای برگردی پیشش ..میدونی جفتمون هم خوب میدونیم که تو به این کار بیشتر از هرچیزی احتیاج داری
ات:پس باید قبول کنم این تنها راه..
دیدگاه ها (۰)

part:8

part:9

part:6

part:5 وقتی مربی سگش شدی

part:4وقتی مربی سگش شدی

part:3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط