{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#فصل.چهاردهم: مرزِ میانِ سایه‌ها

#فصل.چهاردهم: مرزِ میانِ سایه‌ها
@دوازه ای.میان.دوجهان
هوا در اطرافِ دروازه سنگین شده بود. برخلافِ گرمایِ جنگلِ الدوریا، سرمایی غیرعادی از میانِ آن شکافِ سیاه بیرون می‌آمد؛ سرمایی که نه فقط پوست، بلکه تا عمقِ روح آدم را می‌لرزاند.

آلیس قدمی به جلو برداشت. او حس می‌کرد ستونِ "ایمان" که تازه فعال شده بود، در قلبش می‌تپد و او را به جلو می‌راند. جونکوک، بدون اینکه نیاز باشد آلیس حرفی بزند، بلافاصله در کنارش قرار گرفت. او مثل یک سپرِ انسانی، بین آلیس و آن سیاهیِ مطلق ایستاده بود.

جونکوک با صدایی که سعی می‌کرد محکم باشد اما از هیجان می‌لرزید، گفت: «آلیس، من پشتِ سرت هستم. هر اتفاقی بیفته، من روت رو نمی‌گیرم.»

آلیس برای لحظه‌ای کوتاه، نگاهش را از شکافِ تاریک گرفت و به جونکوک دوخت. در آن لحظه‌ی کوتاه، در میانه‌ی آن همه ترس، گرمایِ نگاهِ جونکوک به او بیشتر از هر جادویی آرامش داد. او فقط یک لبخندِ بسیار محکم و ناپیدا زد و گفت: «می‌دونم. پس بیا بریم.»

در طرف دیگر، جیمین و الا هم با احتیاط جلو می‌آمدند. جیمین دستش را به سمتِ الا دراز کرد—نه برای اینکه دستش را بگیرد، بلکه تا مطمئن شود او هنوز در کنارش است. الا با لرزشِ خفیفی در انگشتانش، به حضورِ جیمین تکیه کرد. او حس می‌کرد قدرتِ "همدلی‌اش" دارد چیزهای عجیبی را از آن سمتِ دروازه دریافت می‌کند؛ صداهایی که شبیه به گریه بودند و سایه‌هایی که از میانِ تاریکی حرکت می‌کردند.

آن‌ها قدم به درونِ دروازه گذاشتند.

به محض اینکه بدنِ آن‌ها از مرزِ تاریک عبور کرد، احساسِ سقوط کرد. انگار زمین زیر پاهایشان ناپدید شده بود. اما این یک سقوطِ معمولی نبود؛ انگار آن‌ها در میانِ انبوهی از خاطرات و رنگ‌های خاکستری در حالِ شناور شدن بودند.

ناگهان، با یک ضربه‌ی شدید، دوباره روی پاهایشان فرود آمدند. اما جایی که بودند، دیگر جنگل نبود.

آن‌ها در میانه‌ی یک شهرِ بسیار قدیمی و ویران‌شده ایستاده بودند. اما شهر، از سنگ ساخته نشده بود؛ تمامِ ساختمان‌ها، جاده‌ها و حتی درخت‌های خشکیده، از یک نوع شیشه یا کریستالِ سیاه ساخته شده بودند که نور را جذب می‌کرد و نمی‌داد. آسمان، به جای آبی یا سیاه، رنگِ بنفشِ تیره و بسیار سنگینی داشت.

«ما کجا هستیم؟» الا با صدایی لرزان پرسید. او حس کرد قدرتِ همدلی‌اش دارد از شدتِ سنگینیِ فضایِ اطراف منفجر می‌شود.

قبل از اینکه کسی بتواند جواب بدهد، صدایِ خش‌خشی از پشتِ یک ستونِ کریستالیِ سیاه شنیده شد.

جیمین سریع دستش را رو به جلو برد. «آیا کسی اونجاست؟»

صدایی، نه از یک انسان، بلکه مثل کشیده شدنِ ناخن روی شیشه، از میانِ تاریکی بلند شد: «خوش آمدید... مسافرانِ نور... خیلی وقت بود که منتظرِ شما بودیم...»

ناگهان، از میانِ سایه‌هایِ بلندِ ساختمان‌های کریستالی، چهار جفت چشمِ سرخ و درخشان ظاهر شد که با سرعتِ بسیار زیاد به سمتِ آن‌ها می‌دویدند. آن چشم‌ها نه از انسان بودند و نه از هیولا؛ آن‌ها چیزی بودند که هیچ‌کدام از قهرمان‌ها هرگز در رویاهای تاریکشان هم ندیده بودند.

آلیس و جونکوک، جیمین و الا، همگی ناگهان متوجه شدند که سایه‌هایِ پیش رو، درست قبل از رسیدن به آن‌ها، متوقف شدند و یک نفر... یا چیزی... از میانِ تاریکی بیرون آمد که دقیقاً شبیه به یکی از خودشان بود، اما با چشمانی کاملاً سیاه و لبخندی ترسناک!

آن موجود، روبروی آلیس ایستاد و با صدایی که دقیقاً شبیه صدای خودِ آلیس بود، زمزمه کرد: «بالاخره برگشتی... آلیس؟»
🪷این پارت هم تموم شد🪷
شرط ۲۰ لایک
دیدگاه ها (۰)

#loveorhate#prt2۷﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌(در انظار بازی ژاپن و هلند...

فیک جدید🪽وارث ده عنصر⚛️شخصیت/پدر و مادرجیمین،آلیا:فیلیکس (پد...

#فصل.سیزدهم: چهار نشانِ پیوند@دوازه ای.میان.دوجهانپرنده‌ی کر...

#فصل.دوازدهم: بازگشتِ خاموشِ خاطره‌ها@ دوازه ای.میان.دوجهانب...

سلام سلام خوشگلا، این دوستمون داره به فیکشن جذاب از جونکوک م...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط