{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#فصل.دوازدهم: بازگشتِ خاموشِ خاطره‌ها

#فصل.دوازدهم: بازگشتِ خاموشِ خاطره‌ها
@ دوازه ای.میان.دوجهان
بادِ خنکِ جنگلِ الدوریا آرام از میانِ برگ‌هایِ نقره‌ای عبور می‌کرد و بر چهره‌ی چهار قهرمان می‌نشست. هیچ‌کس برای چند لحظه حرفی نزد. انگار هر چهار نفر هنوز در میانِ نورهایِ شهرِ زیرِ آب گیر کرده بودند و ذهنشان باور نمی‌کرد که واقعاً بازگشته‌اند.

آلیس نگاهش را به اطراف چرخاند. درخت‌های بلند، ریشه‌های پیچ‌خورده، و آن روشناییِ سبزفامِ آشنا... همه چیز همان بود، اما خودشان دیگر مثل قبل نبودند.

جونکوک نفس عمیقی کشید و به سمتِ آلیس برگشت. نگاهش برای لحظه‌ای روی آلیس ثابت ماند؛ او هنوز در شوکِ نجات دادنِ شهر بود. جونکوک با صدایی که کمی می‌لرزید، گفت: «فکر کنم... برگشتیم.»

آلیس با نگاهی که هنوز ردی از آن نورِ طلایی داشت، به او نگاه کرد. جونکوک برای یک لحظه کوتاه، چشم‌هایش را از آلیس دزدید، اما حس کرد قلبش به خاطرِ تماشای شجاعتِ او، هنوز کمی تند می‌زند.

الا لبخند کمرنگی زد، اما نگاهش هنوز کمی غمگین بود. او به سمتِ جیمین که کنارش ایستاده بود، مایل شد. جیمین که حالا کاملاً سرحال شده بود، اما هنوز نگاهش از تعجبِ اتفاقاتِ شهر جدا نمی‌شد، به سمتِ الا برگشت.

جیمین با صدایی آرام گفت: «الا... تو واقعاً خیلی قوی بودی. اونجایی که سعی کردی نورِ من رو حفظ کنی... من هیچ‌وقت یادم نمی‌ره.»

الا سرش را کمی پایین انداخت. او عادت نداشت از تعریف و تمجید مستقیم خوشش بیاید، اما وقتی جیمین این را گفت، حس کرد گرمای عجیبی در وجودش می‌پیچد. او فقط زیر لب گفت: «ما با هم بودیم، جیمین. تو هم تنها نبودی.»

لونا—مادرِ آلیس—چند قدم جلوتر ایستاد. نورِ نقره‌ای دورش آرام و نرم می‌درخشید. «شما از این سفر فقط قدرت نگرفتید،» او با صدایی آرام گفت. «شما چیزهایی را از دست دادید، و چیزهایی را پیدا کردید که تا قبل از این حتی نمی‌دانستید گمشده‌اند.»

آلیس با کنجکاوی پرسید: «مثل چی؟»

لونا نگاهش را به سمتِ گروه چرخاند. نگاهش اول به آلیس و جونکوک افتاد و بعد به الا و جیمین. «مثل اعتماد، مثل شجاعت... و شاید، مثل احساسی که تازه دارد در میانِ شما، مثل ریشه‌هایِ یک درختِ قدیمی، در حالِ شکل گرفتن است.»

جونکوک اخم خیلی کمی کرد. «یعنی چی؟»

لونا لبخند زد، اما جواب مستقیم نداد. «بعضی احساس‌ها مثل دانه‌اند. اول زیرِ خاک پنهان‌اند. بعد، خیلی آهسته، با نور و زمان رشد می‌کنند.»

جیمین نگاهش را از زمین برداشت و برای لحظه‌ای به الا نگاه کرد. نگاهش کوتاه بود، اما در آن چیزی بود که هیچ‌کدامشان هنوز جرئت گفتنش را نداشتند. در همان لحظه، الا هم نگاهش را بالا آورد و برای ثانیه‌ای چشم‌هایشان در هم گره خورد. هر دو سریع نگاهشان را چرخاندند، اما آن لرزشِ کوتاه در قلبشان، واقعی بود.

آلیس هم به جونکوک نگاه کرد. جونکوک هنوز مثل یک لنگر، محکم و آرام در کنارش ایستاده بود. آلیس حس کرد که در این دنیایِ بزرگ و ناشناخته، حضورِ جونکوک تنها چیزی است که به او احساسِ امنیت می‌دهد.

از طرف دیگر، الا هم ساکت‌تر از همیشه بود. او بارها نگاهش را به جیمین می‌انداخت، و جیمین هم با دقتِ خاصی حواسش به او بود.

در سکوتِ جنگل، ناگهان یک نورِ کوچک از میانِ علف‌ها بالا آمد. همه با احتیاط نگاه کردند. آن نور، مثل یک دانه‌ی شناور، در هوا چرخید و بعد به آرامی به شکل یک پرنده‌ی کریستالی درآمد.

آلیس با هیجان گفت: «این چیه؟»

لونا آهسته گفت: «پیامِ جنگل.»
🪷پایان این پارت🪷
دیدگاه ها (۰)

#فصل.سیزدهم: چهار نشانِ پیوند@دوازه ای.میان.دوجهانپرنده‌ی کر...

#فصل.چهاردهم: مرزِ میانِ سایه‌ها@دوازه ای.میان.دوجهانهوا در ...

#loveorhate#prt2۶﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌ ﹌﹌[قبل شروع بگم که من تا ...

#loveorhate#prt2۵@آلیس﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌﹌ویو جیمین: داشتیم م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط