#فصل.سیزدهم: چهار نشانِ پیوند
#فصل.سیزدهم: چهار نشانِ پیوند
@دوازه ای.میان.دوجهان
پرندهی کریستالی، با بالهایی که از نورِ خالص ساخته شده بود، دورِ سرِ چهار قهرمان چرخید. او با صدایی که شبیه به زنگولههایِ کوچک بود، شروع کرد به پرواز کردن به سمتِ عمقِ جنگل. انگار او نمیخواست فقط نمایش بده، بلکه میخواست آنها را به جایی هدایت کند.
«باید دنبالش بریم،» آلیس با قاطعیت گفت. او حس میکرد این پرنده راهنمای آنهاست.
آنها به سرعت از میان درختان گذشتند تا به یک فضای باز و گرد رسیدند که تا به حال ندیده بودند. در وسطِ این میدان، چهار ستونِ عظیم از سنگِ سیاه و مرمر، به سمتِ آسمان قد کشیده بودند. اما این ستونها خاموش بودند؛ مثل قلبهایی که از حرکت ایستاده باشند.
لونا که در پی آنها آمده بود، با صدایی لرزان گفت: «اینجاست... میدانِ پیمان. برای اینکه دروازهی جدید را بشناسید و از آن در امان بمانید، باید نشانهای پیوند را فعال کنید. اما یادتان باشد، این ستونها با جادو کار نمیکنند؛ آنها با حقیقتِ درونِ شما کار میکنند.»
آلیس، جونکوک، الا و جیمین، هر کدام روبروی یکی از ستونها ایستادند.
جیمین روبروی ستونی ایستاد که نوری ملایم و آرام داشت. او باید از "وفاداری" خود میگفت. جیمین به سمتِ الا نگاه کرد. او میدانست که وفاداری فقط به یک هدف نیست، بلکه به کسانی است که در کنارمان هستند. او دستش را روی سنگ گذاشت و با تمام وجودش به این فکر کرد که چطور میخواهد همیشه در کنار دوستانش و در کنار الا باشد. ناگهان، ستون با نوری آبیرنگ روشن شد و لرزشِ ملایمی در زمین پیچید.
الا که از دیدن قدرت جیمین هیجانزده شده بود، لبخندی زد. او در کنار ستونِ مربوط به "همدلی" قرار داشت. او تمامِ احساساتِ جیمین، آلیس و جونکوک را حس کرد؛ درد، ترس و امیدشان را. او دستش را روی ستون گذاشت و اجازه داد این احساسات با او یکی شوند. ستون با نوری سبز و گرم، مثل نبضِ یک موجود زنده، شروع به درخشیدن کرد.
حالا نوبت به جونکوک رسید. او روبروی ستونِ "شجاعت" ایستاد. جونکوک همیشه سعی میکرد قوی باشد تا بقیه به او تکیه کنند. او به آلیس نگاه کرد؛ آلیس که با چشمانی درخشان به او چشم دوخته بود. جونکوک با خود فکر کرد که شجاعت یعنی ترسیدن، اما باز هم قدم برداشتن. او دستش را روی ستون گذاشت و ستون با نوری قرمز و قدرتمند، مانند یک آتشِ فروزان، شعلهور شد.
در این لحظه، نگاهِ جونکوک و آلیس برای چند ثانیهای در میانِ نورِ ستونها گره خورد. آلیس در چشمان جونکوک، امنیتی پیدا کرد که هیچ جادویی نمیتوانست به او بدهد.
در نهایت، آلیس روبروی ستونِ "ایمان" ایستاد. او باید به چیزی باور میداشت که هنوز دیده نشده بود. او به آینده، به قدرتِ بازآفرینی و به رابطهی جدیدی که بین همتیمیهایش در حال شکلگیری بود، ایمان داشت. او دستش را روی سنگ گذاشت و ناگهان، ستون با نوری طلایی و خیرهکننده، تمامِ میدان را پر کرد.
با روشن شدنِ ستون چهارم، چهار ستونِ نورانی به هم متصل شدند و یک دایرهی عظیم از انرژی در میان میدان شکل گرفت. در مرکز این دایره، هوا شروع کرد به لرزیدن و شکافی در فضا باز شد.
آنها با ترس و هیجان به آن شکاف نگاه کردند. این همان "دروازهی جدید" بود؛ دروازهای که پرندهی کریستالی نشانشان داده بود. اما این دروازه، برخلافِ شهرِ زیرِ آب، سرد و تاریک به نظر میرسید.
جونکوک به آرامی دستش را نزدیکِ دستِ آلیس برد، اما جرئت نکرد آن را بگیرد. او فقط به اندازه یک سانتیمتر فاصله داشت. الا هم در کنار جیمین، آرام ایستاده بود و هر دو حواسشان به شکافِ سیاه و مرموز بود.
لونا با صدایی جدی گفت: «دروازه باز شده است. اما مراقب باشید... آنچه پشتِ این دروازه است، نه از نور است و نه از تاریکی؛ آنجا جایی است که خاطرهها گم میشوند.»
🪷پایان پارت🪷
@دوازه ای.میان.دوجهان
پرندهی کریستالی، با بالهایی که از نورِ خالص ساخته شده بود، دورِ سرِ چهار قهرمان چرخید. او با صدایی که شبیه به زنگولههایِ کوچک بود، شروع کرد به پرواز کردن به سمتِ عمقِ جنگل. انگار او نمیخواست فقط نمایش بده، بلکه میخواست آنها را به جایی هدایت کند.
«باید دنبالش بریم،» آلیس با قاطعیت گفت. او حس میکرد این پرنده راهنمای آنهاست.
آنها به سرعت از میان درختان گذشتند تا به یک فضای باز و گرد رسیدند که تا به حال ندیده بودند. در وسطِ این میدان، چهار ستونِ عظیم از سنگِ سیاه و مرمر، به سمتِ آسمان قد کشیده بودند. اما این ستونها خاموش بودند؛ مثل قلبهایی که از حرکت ایستاده باشند.
لونا که در پی آنها آمده بود، با صدایی لرزان گفت: «اینجاست... میدانِ پیمان. برای اینکه دروازهی جدید را بشناسید و از آن در امان بمانید، باید نشانهای پیوند را فعال کنید. اما یادتان باشد، این ستونها با جادو کار نمیکنند؛ آنها با حقیقتِ درونِ شما کار میکنند.»
آلیس، جونکوک، الا و جیمین، هر کدام روبروی یکی از ستونها ایستادند.
جیمین روبروی ستونی ایستاد که نوری ملایم و آرام داشت. او باید از "وفاداری" خود میگفت. جیمین به سمتِ الا نگاه کرد. او میدانست که وفاداری فقط به یک هدف نیست، بلکه به کسانی است که در کنارمان هستند. او دستش را روی سنگ گذاشت و با تمام وجودش به این فکر کرد که چطور میخواهد همیشه در کنار دوستانش و در کنار الا باشد. ناگهان، ستون با نوری آبیرنگ روشن شد و لرزشِ ملایمی در زمین پیچید.
الا که از دیدن قدرت جیمین هیجانزده شده بود، لبخندی زد. او در کنار ستونِ مربوط به "همدلی" قرار داشت. او تمامِ احساساتِ جیمین، آلیس و جونکوک را حس کرد؛ درد، ترس و امیدشان را. او دستش را روی ستون گذاشت و اجازه داد این احساسات با او یکی شوند. ستون با نوری سبز و گرم، مثل نبضِ یک موجود زنده، شروع به درخشیدن کرد.
حالا نوبت به جونکوک رسید. او روبروی ستونِ "شجاعت" ایستاد. جونکوک همیشه سعی میکرد قوی باشد تا بقیه به او تکیه کنند. او به آلیس نگاه کرد؛ آلیس که با چشمانی درخشان به او چشم دوخته بود. جونکوک با خود فکر کرد که شجاعت یعنی ترسیدن، اما باز هم قدم برداشتن. او دستش را روی ستون گذاشت و ستون با نوری قرمز و قدرتمند، مانند یک آتشِ فروزان، شعلهور شد.
در این لحظه، نگاهِ جونکوک و آلیس برای چند ثانیهای در میانِ نورِ ستونها گره خورد. آلیس در چشمان جونکوک، امنیتی پیدا کرد که هیچ جادویی نمیتوانست به او بدهد.
در نهایت، آلیس روبروی ستونِ "ایمان" ایستاد. او باید به چیزی باور میداشت که هنوز دیده نشده بود. او به آینده، به قدرتِ بازآفرینی و به رابطهی جدیدی که بین همتیمیهایش در حال شکلگیری بود، ایمان داشت. او دستش را روی سنگ گذاشت و ناگهان، ستون با نوری طلایی و خیرهکننده، تمامِ میدان را پر کرد.
با روشن شدنِ ستون چهارم، چهار ستونِ نورانی به هم متصل شدند و یک دایرهی عظیم از انرژی در میان میدان شکل گرفت. در مرکز این دایره، هوا شروع کرد به لرزیدن و شکافی در فضا باز شد.
آنها با ترس و هیجان به آن شکاف نگاه کردند. این همان "دروازهی جدید" بود؛ دروازهای که پرندهی کریستالی نشانشان داده بود. اما این دروازه، برخلافِ شهرِ زیرِ آب، سرد و تاریک به نظر میرسید.
جونکوک به آرامی دستش را نزدیکِ دستِ آلیس برد، اما جرئت نکرد آن را بگیرد. او فقط به اندازه یک سانتیمتر فاصله داشت. الا هم در کنار جیمین، آرام ایستاده بود و هر دو حواسشان به شکافِ سیاه و مرموز بود.
لونا با صدایی جدی گفت: «دروازه باز شده است. اما مراقب باشید... آنچه پشتِ این دروازه است، نه از نور است و نه از تاریکی؛ آنجا جایی است که خاطرهها گم میشوند.»
🪷پایان پارت🪷
- ۳۳۰
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط