استاد من
استاد من
Part:1
کف دستای عرق کردمو به دامنم کشیدم و خودکارمو برداشتم...
برای بار هزارم دست خط ریز و مرتبمو نگاه کردم...
خودکاری که تو دستم میلرزیدو آروم زیر اعداد میکشیدم که تمرکز کنم اما تنها چیزی که متوجهش بودم ضربان قلب نامنظم قلبم و ریتم تند نفسام بود...
سه شبانه روز تمام برگه سیاه کرده بودم تا یه جواب در حد نصف صفحه پیدا کنم برای یه سوال غیر قابل حل و اعصاب خورد کن...ساعت سه صبح این راه حل به ذهنم رسیده بود و با اینکه میدونستم درست حل کردم،اضطراب پای تابلو رفتنو داشتم...میترسیدم گند بزنم
میترسیدم باز دستام بلرزه و صدای خنده همکلاسیام بلند شه
همیشه از مرکز توجه بودن می ترسیدم و امروز من تنها کسی بودم که تونسته بود اون معما رو حل کنه!
از صحبتهای بچه ها فهمیده بودم که حتی از دانشجو های ترم بالاتر هم کمک گرفتن اما موفق نشدن ایده ای برای جواب پیدا کنن...زیر لب با خودم زمزمه کردم:
هیزل:چیزی نیست...
فکر کن خودت تنهایی...فکر کن کسی نگاهت نمیکنه...مثل دیشب که تو حیاط سیصد بار برای خودت تمرین کردی انجامش بده...
چیزی نیست تو درست حل کردی...
اینه که مهمه
موبایلم رفت رو ویبره و چند تا پیام پشت سر هم اومد...
از افکارم پرت شدم بیرون...پیاما رو باز کردم و شوکه شدم...خدای من!
نفسم توی سینم حبس شد و دهنم از ناباوری باز موند!
شماره ای که به اسم " مزاحم" سیوش مرده بودم چند تا پیام متنی و کاملا جنسی برام فرستاده بود!
آب دهنمو قورت دادم و صفحه موبایلمو فوری برگردوندم که کسی نبینه و دور و برمو دزدکی نگاه کردم...
یک ماه بود که این مردک که هم سن و سال بابام بود مزاحمم میشد...
هنوزم معتقد بودم نادیده گرفتنش میتونه کارساز باشه...
کاری که در تمام این ماه کرده بودم و ظاهراً داشت بدترش میکرد...
حقیقتا به جز نادیده گرفتنش هیچ راهی به ذهنم نمیرسید،چاره ای نداشتم جز نادیده گرفتنش.
چیکار میتونستم بکنم؟
موبایلو برگردوندم تو کیفم و رد خشک شده ی قهوه که دیشب رو کلاسور کرم رنگم ریخته بود رو با آستینم پاک کردم...سعی کردم با نفس عمیق کشیدن خودمو آروم کنم...اما بیشتر بهم تلقین میشد که چقدر کلافم و همین کلافه ترم میکرد.
یکی از پسرای کلاس که داشت همراه دوستش پای تابلو کاریکاتور استادا رو میکشید
فورا گفت:
الکس:اوه اوه..پاک کن پاک کن اومد!...بجنب.
قلبم از جا کنده شد و سر سریع نگاه دیگه ای به جوابم انداختم...دو تا پسر با عجله تخته رو پاک کردن و دویدن سر جاشون...واقعیت این بود که خیلی از بچها هنوز به خارج شدن از دبیرستان عادت نکرده بودن!
شاید باید چند ترم دیگه هم میگذشت که متوجه بشن باید در شأن یه دانشجو رفتار کنن...صدای قدم های محکمی به کلاس نزدیک شد...
استاد جئون وسط اون سکوت مرگ باری که تو کلاس درست شده بود ،اومد داخل و درو پشت سر خودش بست...مثل همیشه قبل از اینکه چیزی بگه بچه ها همزمان گفتن:
-سلام استاد
بدون اینکه نگاهمون کنه زیر لب جواب داد:
جونگ کوک:سلام.
حس کردم از ابهت راه رفتنش با اون کفشهای براق و مشکی مردونه،نفس کل کلاس تو سینه شون حبس شد...این مرد باوقار و جدی اسطوره ی من در تمام زندگیم بود!
از روز اولی که باهاش کلاس داشتم دیوونه ی سواد و شیوه ی تدریسش شده بودم و با تمام وجودم دلم میخواست در آینده مثل اون بشم!
کسی که دکترای فیزیک و شیمی از معتبر ترین دانشگاه کره رو داشت.
زمان تحصیلش چند تا کتاب چاپ کرده بود که من الفباشونو هم بلد نبودم
کافی بود اسمش رو توی گوگل بزنی که هزار جور اختراع و تئوری ازش سر ریز کنه تو صفحه...عضو هئیت علمی دو تا دانشگاه بود و اونقدر رو مباحث علمی و آزمایشگاهی مسلط بود که وقتی ازش سوال میپرسیدی هنوز جملتو تموم نکرده بودی جواب رو تحویلت می داد.
ادامه دارد...
اگر خوندین خوشحال میشم حمایت کنید💙
#فیکشن#فیک#جونگکوک
Part:1
کف دستای عرق کردمو به دامنم کشیدم و خودکارمو برداشتم...
برای بار هزارم دست خط ریز و مرتبمو نگاه کردم...
خودکاری که تو دستم میلرزیدو آروم زیر اعداد میکشیدم که تمرکز کنم اما تنها چیزی که متوجهش بودم ضربان قلب نامنظم قلبم و ریتم تند نفسام بود...
سه شبانه روز تمام برگه سیاه کرده بودم تا یه جواب در حد نصف صفحه پیدا کنم برای یه سوال غیر قابل حل و اعصاب خورد کن...ساعت سه صبح این راه حل به ذهنم رسیده بود و با اینکه میدونستم درست حل کردم،اضطراب پای تابلو رفتنو داشتم...میترسیدم گند بزنم
میترسیدم باز دستام بلرزه و صدای خنده همکلاسیام بلند شه
همیشه از مرکز توجه بودن می ترسیدم و امروز من تنها کسی بودم که تونسته بود اون معما رو حل کنه!
از صحبتهای بچه ها فهمیده بودم که حتی از دانشجو های ترم بالاتر هم کمک گرفتن اما موفق نشدن ایده ای برای جواب پیدا کنن...زیر لب با خودم زمزمه کردم:
هیزل:چیزی نیست...
فکر کن خودت تنهایی...فکر کن کسی نگاهت نمیکنه...مثل دیشب که تو حیاط سیصد بار برای خودت تمرین کردی انجامش بده...
چیزی نیست تو درست حل کردی...
اینه که مهمه
موبایلم رفت رو ویبره و چند تا پیام پشت سر هم اومد...
از افکارم پرت شدم بیرون...پیاما رو باز کردم و شوکه شدم...خدای من!
نفسم توی سینم حبس شد و دهنم از ناباوری باز موند!
شماره ای که به اسم " مزاحم" سیوش مرده بودم چند تا پیام متنی و کاملا جنسی برام فرستاده بود!
آب دهنمو قورت دادم و صفحه موبایلمو فوری برگردوندم که کسی نبینه و دور و برمو دزدکی نگاه کردم...
یک ماه بود که این مردک که هم سن و سال بابام بود مزاحمم میشد...
هنوزم معتقد بودم نادیده گرفتنش میتونه کارساز باشه...
کاری که در تمام این ماه کرده بودم و ظاهراً داشت بدترش میکرد...
حقیقتا به جز نادیده گرفتنش هیچ راهی به ذهنم نمیرسید،چاره ای نداشتم جز نادیده گرفتنش.
چیکار میتونستم بکنم؟
موبایلو برگردوندم تو کیفم و رد خشک شده ی قهوه که دیشب رو کلاسور کرم رنگم ریخته بود رو با آستینم پاک کردم...سعی کردم با نفس عمیق کشیدن خودمو آروم کنم...اما بیشتر بهم تلقین میشد که چقدر کلافم و همین کلافه ترم میکرد.
یکی از پسرای کلاس که داشت همراه دوستش پای تابلو کاریکاتور استادا رو میکشید
فورا گفت:
الکس:اوه اوه..پاک کن پاک کن اومد!...بجنب.
قلبم از جا کنده شد و سر سریع نگاه دیگه ای به جوابم انداختم...دو تا پسر با عجله تخته رو پاک کردن و دویدن سر جاشون...واقعیت این بود که خیلی از بچها هنوز به خارج شدن از دبیرستان عادت نکرده بودن!
شاید باید چند ترم دیگه هم میگذشت که متوجه بشن باید در شأن یه دانشجو رفتار کنن...صدای قدم های محکمی به کلاس نزدیک شد...
استاد جئون وسط اون سکوت مرگ باری که تو کلاس درست شده بود ،اومد داخل و درو پشت سر خودش بست...مثل همیشه قبل از اینکه چیزی بگه بچه ها همزمان گفتن:
-سلام استاد
بدون اینکه نگاهمون کنه زیر لب جواب داد:
جونگ کوک:سلام.
حس کردم از ابهت راه رفتنش با اون کفشهای براق و مشکی مردونه،نفس کل کلاس تو سینه شون حبس شد...این مرد باوقار و جدی اسطوره ی من در تمام زندگیم بود!
از روز اولی که باهاش کلاس داشتم دیوونه ی سواد و شیوه ی تدریسش شده بودم و با تمام وجودم دلم میخواست در آینده مثل اون بشم!
کسی که دکترای فیزیک و شیمی از معتبر ترین دانشگاه کره رو داشت.
زمان تحصیلش چند تا کتاب چاپ کرده بود که من الفباشونو هم بلد نبودم
کافی بود اسمش رو توی گوگل بزنی که هزار جور اختراع و تئوری ازش سر ریز کنه تو صفحه...عضو هئیت علمی دو تا دانشگاه بود و اونقدر رو مباحث علمی و آزمایشگاهی مسلط بود که وقتی ازش سوال میپرسیدی هنوز جملتو تموم نکرده بودی جواب رو تحویلت می داد.
ادامه دارد...
اگر خوندین خوشحال میشم حمایت کنید💙
#فیکشن#فیک#جونگکوک
- ۹۷
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط