--------------------------------
--------------------------------
☆IN YOUR SHELTER★
--------------------------------
★PART:1☆
------------------------------------------------------------------------------------------
★دوپارتی،وقتی دوستمون،بهمون خیانت کرده و ما افسردگی میگیریم و جیمین میفهمه...☆
__________________________________________________________________
"سقوط ا/ت"
ا/ت همیشه از اون آدمایی بود که ظاهر آرومش هیچوقت نشون نمیداد تو دلش چه غوغاییه.
سه سال با «دوست صمیمیاش» بزرگ شده بود، از مدرسه تا همین الان. فکر میکرد پشتش گرمه، فکر میکرد حداقل یکی هست که هیچوقت نمیذاره زمین بخوره.
همهچی از یه پیام شروع شد. پیامی که اصلاً قرار نبود ببینه.
یه روز بعد از کلاس،گوشیشو گم کرده بود،پس از دوست صمیمیاش خواست که گوشیشو بهش بده،تا بتونه با گوشی خودش تماس بگیره و پیداش کنه،گوشی دوستش رو برداشت،صفحه روشن شد و پیامی رو که قرار نبود هیچوقت بخونه،دید...
«بیخیال ا/ت نمیفهمه. بذار همینجوری ادامه بدیم،هیچوقت نمیفهمه بخاطر پولاش باهاش دوستم...»
همین یه جمله کافی بود. دنیاش ریخت. نفهمید که کِی به خونه رسیده. فقط اشک میریخت. چند دقیقه؟چند ساعت؟نمیدونست!
از اون روز،ا/ت دیگه اون آدم سابق نبود. کمحرف و گوشهگیر شد،هیچی خوشحالش نمیکرد حتی وقتی جیمین طبق معمول با شوخیهاش میاومد سراغش،فقط لبخند نصفهای میزد.
یه شب، وقتی همه خواب بودن،جیمین پیام داد:
“یه چیزی هست…چرا چند روزه یه جوری شدی؟”
ا/ت جواب نداد. جیمین اما بیخیال نشد. ده دقیقه بعد جلوی درِ خونه ا/ت ایستاده بود...زنگ زد.
ا/ت با چشمهای قرمز در رو باز کرد.
جیمین همون لحظه فهمید یه چیزی اشتباهه.
“ا/ت… چی شده؟”
ا/ت فقط گوشیاش رو داد دستش. جیمین اسکرین شاتِ پیام رو خوند و رنگ صورتش پرید.
“باورم نمیشه… یعنی این مدت…؟”
ا/ت زیر لب گفت:
“من… هیچی نبودم؟”
و برای اولین بار جلوی جیمین گریه کرد.
جیمین گوشی رو گذاشت کنار،دستاشو دور ا/ت حلقه کرد و آروم گفت:
“تو هیچی نیستی؟تو مهمترین آدم زندگی منی. اون دوتا احمقان،نه تو”
ا/ت سرشو پایین انداخت،اما جیمین مجبورش کرد به چشمهاش نگاه کنه.
“من نمیذارم این چیزا خوردت کنه. تا وقتی من هستم،اجازه نمیدم تنها بمونی. باشه؟”
ا/ت فقط تونست یک کلمه بگه:
“باشه…”
و اون شب اولین شبی بود که بعد از مدتها بدون کابوس خوابش برد.
-ادامه دارد...-
------------------------------------------------------------------------------------------
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
☆IN YOUR SHELTER★
--------------------------------
★PART:1☆
------------------------------------------------------------------------------------------
★دوپارتی،وقتی دوستمون،بهمون خیانت کرده و ما افسردگی میگیریم و جیمین میفهمه...☆
__________________________________________________________________
"سقوط ا/ت"
ا/ت همیشه از اون آدمایی بود که ظاهر آرومش هیچوقت نشون نمیداد تو دلش چه غوغاییه.
سه سال با «دوست صمیمیاش» بزرگ شده بود، از مدرسه تا همین الان. فکر میکرد پشتش گرمه، فکر میکرد حداقل یکی هست که هیچوقت نمیذاره زمین بخوره.
همهچی از یه پیام شروع شد. پیامی که اصلاً قرار نبود ببینه.
یه روز بعد از کلاس،گوشیشو گم کرده بود،پس از دوست صمیمیاش خواست که گوشیشو بهش بده،تا بتونه با گوشی خودش تماس بگیره و پیداش کنه،گوشی دوستش رو برداشت،صفحه روشن شد و پیامی رو که قرار نبود هیچوقت بخونه،دید...
«بیخیال ا/ت نمیفهمه. بذار همینجوری ادامه بدیم،هیچوقت نمیفهمه بخاطر پولاش باهاش دوستم...»
همین یه جمله کافی بود. دنیاش ریخت. نفهمید که کِی به خونه رسیده. فقط اشک میریخت. چند دقیقه؟چند ساعت؟نمیدونست!
از اون روز،ا/ت دیگه اون آدم سابق نبود. کمحرف و گوشهگیر شد،هیچی خوشحالش نمیکرد حتی وقتی جیمین طبق معمول با شوخیهاش میاومد سراغش،فقط لبخند نصفهای میزد.
یه شب، وقتی همه خواب بودن،جیمین پیام داد:
“یه چیزی هست…چرا چند روزه یه جوری شدی؟”
ا/ت جواب نداد. جیمین اما بیخیال نشد. ده دقیقه بعد جلوی درِ خونه ا/ت ایستاده بود...زنگ زد.
ا/ت با چشمهای قرمز در رو باز کرد.
جیمین همون لحظه فهمید یه چیزی اشتباهه.
“ا/ت… چی شده؟”
ا/ت فقط گوشیاش رو داد دستش. جیمین اسکرین شاتِ پیام رو خوند و رنگ صورتش پرید.
“باورم نمیشه… یعنی این مدت…؟”
ا/ت زیر لب گفت:
“من… هیچی نبودم؟”
و برای اولین بار جلوی جیمین گریه کرد.
جیمین گوشی رو گذاشت کنار،دستاشو دور ا/ت حلقه کرد و آروم گفت:
“تو هیچی نیستی؟تو مهمترین آدم زندگی منی. اون دوتا احمقان،نه تو”
ا/ت سرشو پایین انداخت،اما جیمین مجبورش کرد به چشمهاش نگاه کنه.
“من نمیذارم این چیزا خوردت کنه. تا وقتی من هستم،اجازه نمیدم تنها بمونی. باشه؟”
ا/ت فقط تونست یک کلمه بگه:
“باشه…”
و اون شب اولین شبی بود که بعد از مدتها بدون کابوس خوابش برد.
-ادامه دارد...-
------------------------------------------------------------------------------------------
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
- ۳۰.۳k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط