اسا هنوز بچه رو توی بغلش نگه داشته بود. تهیونگ کنارش ایست
اسا هنوز بچه رو توی بغلش نگه داشته بود. تهیونگ کنارش ایستاده بود و با غرور و عشق به خانواده کوچیکش نگاه میکرد.
در اتاق باز شد...
هانا، لیان، میرا، هلنا و هوپی یکییکی وارد شدن. تا چشمشون به اسا و نوزاد افتاد، صورتهاشون از شادی روشن شد.
هانا با ذوق گفت:
«اسا! تو برگشتی!»
همه با عجله به سمتش اومدن. لیان محکم بغلش کرد:
«خیلی دلم برات تنگ شده بود!»
میرا با لبخند به نوزاد نگاه کرد و گفت:
«وای خدای من... چقدر کوچولوئه! چقدر نازه!»
هلنا اشک توی چشماش جمع شده بود. خم شد و صورت آیوار رو بوسید.
«معلومه که بچهی تهیونگه... همون چشمها.»
هوپی هم دست اسا رو گرفت و گفت:
«بهت افتخار میکنم. خیلی قوی بودی.»
اسا با لبخندی خسته ولی پر از آرامش بهشون نگاه کرد.
«خیلی خوشحالم که برگشتم... خیلی.»
همه دورتادورش حلقه زده بودن. انگار اسا برگشته بود به خونهی واقعیش… بین دوستهاش، خانوادش، و عشقش.
تهیونگ با لبخند به جمع صمیمی زنها نگاه کرد. برای اولین بار بعد از مدتها، توی قصر، لبخند، خنده و شادی پر شده بود.
و آیوار، کوچولوی تازهوارد، آرام توی بغل مادرش خوابیده بود... در آرامشی که فقط عشق واقعی میتونست بهش بده
در اتاق باز شد...
هانا، لیان، میرا، هلنا و هوپی یکییکی وارد شدن. تا چشمشون به اسا و نوزاد افتاد، صورتهاشون از شادی روشن شد.
هانا با ذوق گفت:
«اسا! تو برگشتی!»
همه با عجله به سمتش اومدن. لیان محکم بغلش کرد:
«خیلی دلم برات تنگ شده بود!»
میرا با لبخند به نوزاد نگاه کرد و گفت:
«وای خدای من... چقدر کوچولوئه! چقدر نازه!»
هلنا اشک توی چشماش جمع شده بود. خم شد و صورت آیوار رو بوسید.
«معلومه که بچهی تهیونگه... همون چشمها.»
هوپی هم دست اسا رو گرفت و گفت:
«بهت افتخار میکنم. خیلی قوی بودی.»
اسا با لبخندی خسته ولی پر از آرامش بهشون نگاه کرد.
«خیلی خوشحالم که برگشتم... خیلی.»
همه دورتادورش حلقه زده بودن. انگار اسا برگشته بود به خونهی واقعیش… بین دوستهاش، خانوادش، و عشقش.
تهیونگ با لبخند به جمع صمیمی زنها نگاه کرد. برای اولین بار بعد از مدتها، توی قصر، لبخند، خنده و شادی پر شده بود.
و آیوار، کوچولوی تازهوارد، آرام توی بغل مادرش خوابیده بود... در آرامشی که فقط عشق واقعی میتونست بهش بده
- ۷.۹k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط