my favorite enemy
my favorite enemy
p13
هلنا بین اشکها لبخند غمگین زد
هلنا: چون من دوستش دارم… الینا… تنها نبود که…
بعد دوباره صدا شکست
جونگکوک بدون اینکه کاملاً مکث کنه، فقط سرش رو کمی چرخوند و به هلنا نگاه کرد.
اون نگاه نه سؤال داشت، نه ترحم.
فقط یک محاسبهی سرد، این قضیه گستردهتر از چیزیست که فکر میکردیم.
تهیونگ سریع رو به جونگکوک گفت، اما هنوز دستش روی دست هلنا بود
تهیونگ: جونگکوک میفهمی چی میخوام بگم؟
بعد برگشت به هلنا، با صدایی که میخواست نجاتش بده
تهیونگ: هلنا، تو نباید اینجا بمونی. ممکنه حتی تو هم هدف اونا باشی.
هلنا با گریه سر تکون داد
هلنا: پس من بیام کنار شما… اگر میخوان من هم هدف باشم، بذار حداقل… حداقل من بدونم تو جات امنه
تهیونگ نفسش رو حبس کرد.
چشمهاش یه لحظه خیره موند به اشکهای هلنا، به دستان لرزونش، به اینکه چقدر شجاعت از ترس ساخته شده بود.
و بعد… آرامتر از قبل گفت
تهیونگ: من بدون تو نمیتونم.
ولی اجازه بده من اول ببرمت جای امن.
همون لحظه جونگکوک با صدای کوتاه و مقتدر قطعش کرد:
جونگکوک: تهیونگ، وقت نداریم. دنبالِ رد میگردیم.
تهیونگ نگاهش رو عوض کرد. لحظهای بین فرمانِ رئیس و دل خودش گیر کرد.
اما آخرش تصمیم گرفت. همونقدر سریع که جونگکوک راه میرفت، تهیونگ هم فقط با یک تفاوت بزرگ: این بار اولویت برای او، هلنا بود.
به یکی از نگهبانها اشاره کرد
تهیونگ: شما… ایشون رو ببرید به جای امن داخل ساختمان. هیچکس تنهاش نذاره.
بعد رو به هلنا خم شد، پیشونیش نزدیک پیشونیِ هلنا قرار گرفت، مثل یک قول بیصدا
تهیونگ: قول بده با گریه دنبال امید نگردی. الینا برمیگرده. من این رو تضمین میکنم.
هلنا با صدای لرزون گفت
هلنا: فقط… فقط زنده برگرده… به من قول بده.
تهیونگ برای اولین بار لبخند خیلی کوچیکی زد لبخندی که فقط به یک نفر میداد
تهیونگ: قول.
جونگکوک بدون منتظر موندن، به سمت ماشین رفت. تهیونگ هم دنبالش اما قبل از اینکه سوار بشه، یک نگاه آخر به هلنا انداخت.
نگاهش میگفت من میرم… ولی چشم از تو برنمیدارم.
ویو الینا:
چشمهاش رو به آرومی باز کرد. اولین چیزی که حس کرد، بوی ناآشنا بود؛ ترکیبی از گرد و خاک، چرم کهنه و یه بوی فلزیِ خفیف. سرش هنوز گیج بود و چشمهاش نمیتونستن درست فوکوس کنن.
یه جای تاریک بود. خیلی تاریک. سعی کرد تکون بخوره، اما دستها و پاهای بستهاش رو حس کرد. وحشت مثل یه موج سرد توی وجودش دوید.
الینا:کجا… کجا هستم؟
صدای خودش براش غریبه بود. سعی کرد بلندتر صدا بزنه
الینا: هی! کسی اونجاست؟ منو اینجا چیکار کردین؟
هیچ جوابی نیومد. فقط سکوتِ سنگینِ اتاق.
چشمهاش کمکم به تاریکی عادت کرد. یه انبارِ قدیمی به نظر میرسید. پر از جعبههای چوبیِ کهنه و یه سری بشکههای بزرگ. شاید یه گاراژِ متروکه یا یه انبارِ زیرزمینی. یه لحظه احساس ضعف کرد. بغض گلوش رو گرفت. ولی بعد یه چیزی توی وجودش جرقه زد. یه خشمِ آروم.یه لحظه احساس ضعف کرد. بغض گلوش رو گرفت. ولی بعد یه چیزی توی وجودش جرقه زد. یه خشمِ آروم.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد تمرکز کنه. دستهاش رو به دو طرف کشید. طنابها محکم بودن، اما شاید… شاید راهی باشه.یهو صدای بسته شدنِ درِ فلزیِ بزرگی اومد. یه نورِ ضعیف و لرزان از درزِ در به داخل افتاد. الینا سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه، یه حالتِ عادی به خودش بده...
بچه ها ببخشید دیر شد نت نداشتم ولی حمایت کنید🎀
#فیکشن #جونگکوک #فیکشن #جونگکوک #فیکشن #تهیونگ #فیکشن #تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #ویسگون #اکسپلورر #ویسگون #فیکشن #بی_تی_اس
p13
هلنا بین اشکها لبخند غمگین زد
هلنا: چون من دوستش دارم… الینا… تنها نبود که…
بعد دوباره صدا شکست
جونگکوک بدون اینکه کاملاً مکث کنه، فقط سرش رو کمی چرخوند و به هلنا نگاه کرد.
اون نگاه نه سؤال داشت، نه ترحم.
فقط یک محاسبهی سرد، این قضیه گستردهتر از چیزیست که فکر میکردیم.
تهیونگ سریع رو به جونگکوک گفت، اما هنوز دستش روی دست هلنا بود
تهیونگ: جونگکوک میفهمی چی میخوام بگم؟
بعد برگشت به هلنا، با صدایی که میخواست نجاتش بده
تهیونگ: هلنا، تو نباید اینجا بمونی. ممکنه حتی تو هم هدف اونا باشی.
هلنا با گریه سر تکون داد
هلنا: پس من بیام کنار شما… اگر میخوان من هم هدف باشم، بذار حداقل… حداقل من بدونم تو جات امنه
تهیونگ نفسش رو حبس کرد.
چشمهاش یه لحظه خیره موند به اشکهای هلنا، به دستان لرزونش، به اینکه چقدر شجاعت از ترس ساخته شده بود.
و بعد… آرامتر از قبل گفت
تهیونگ: من بدون تو نمیتونم.
ولی اجازه بده من اول ببرمت جای امن.
همون لحظه جونگکوک با صدای کوتاه و مقتدر قطعش کرد:
جونگکوک: تهیونگ، وقت نداریم. دنبالِ رد میگردیم.
تهیونگ نگاهش رو عوض کرد. لحظهای بین فرمانِ رئیس و دل خودش گیر کرد.
اما آخرش تصمیم گرفت. همونقدر سریع که جونگکوک راه میرفت، تهیونگ هم فقط با یک تفاوت بزرگ: این بار اولویت برای او، هلنا بود.
به یکی از نگهبانها اشاره کرد
تهیونگ: شما… ایشون رو ببرید به جای امن داخل ساختمان. هیچکس تنهاش نذاره.
بعد رو به هلنا خم شد، پیشونیش نزدیک پیشونیِ هلنا قرار گرفت، مثل یک قول بیصدا
تهیونگ: قول بده با گریه دنبال امید نگردی. الینا برمیگرده. من این رو تضمین میکنم.
هلنا با صدای لرزون گفت
هلنا: فقط… فقط زنده برگرده… به من قول بده.
تهیونگ برای اولین بار لبخند خیلی کوچیکی زد لبخندی که فقط به یک نفر میداد
تهیونگ: قول.
جونگکوک بدون منتظر موندن، به سمت ماشین رفت. تهیونگ هم دنبالش اما قبل از اینکه سوار بشه، یک نگاه آخر به هلنا انداخت.
نگاهش میگفت من میرم… ولی چشم از تو برنمیدارم.
ویو الینا:
چشمهاش رو به آرومی باز کرد. اولین چیزی که حس کرد، بوی ناآشنا بود؛ ترکیبی از گرد و خاک، چرم کهنه و یه بوی فلزیِ خفیف. سرش هنوز گیج بود و چشمهاش نمیتونستن درست فوکوس کنن.
یه جای تاریک بود. خیلی تاریک. سعی کرد تکون بخوره، اما دستها و پاهای بستهاش رو حس کرد. وحشت مثل یه موج سرد توی وجودش دوید.
الینا:کجا… کجا هستم؟
صدای خودش براش غریبه بود. سعی کرد بلندتر صدا بزنه
الینا: هی! کسی اونجاست؟ منو اینجا چیکار کردین؟
هیچ جوابی نیومد. فقط سکوتِ سنگینِ اتاق.
چشمهاش کمکم به تاریکی عادت کرد. یه انبارِ قدیمی به نظر میرسید. پر از جعبههای چوبیِ کهنه و یه سری بشکههای بزرگ. شاید یه گاراژِ متروکه یا یه انبارِ زیرزمینی. یه لحظه احساس ضعف کرد. بغض گلوش رو گرفت. ولی بعد یه چیزی توی وجودش جرقه زد. یه خشمِ آروم.یه لحظه احساس ضعف کرد. بغض گلوش رو گرفت. ولی بعد یه چیزی توی وجودش جرقه زد. یه خشمِ آروم.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد تمرکز کنه. دستهاش رو به دو طرف کشید. طنابها محکم بودن، اما شاید… شاید راهی باشه.یهو صدای بسته شدنِ درِ فلزیِ بزرگی اومد. یه نورِ ضعیف و لرزان از درزِ در به داخل افتاد. الینا سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه، یه حالتِ عادی به خودش بده...
بچه ها ببخشید دیر شد نت نداشتم ولی حمایت کنید🎀
#فیکشن #جونگکوک #فیکشن #جونگکوک #فیکشن #تهیونگ #فیکشن #تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #ویسگون #اکسپلورر #ویسگون #فیکشن #بی_تی_اس
- ۲۹۳
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط