{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

…صحنه‌هایی توی ذهن تهیونگ برق می‌زد. همه‌چی داشت برمی‌گشت

…صحنه‌هایی توی ذهن تهیونگ برق می‌زد. همه‌چی داشت برمی‌گشت—با قدرت، با درد، ولی واقعی.

نفس‌نفس می‌زد. هنوز روی زانو بود. قطره‌های عرق و اشک قاطی شده بودن روی صورتش.

آروم سرش رو بالا آورد.

و وقتی چشمش به چهره‌ی آشنا و مهربون اسا افتاد… اون لبخند پاک و ساده…
قلبش یه‌دفعه لرزید.

صداش خش‌دار و پر از احساس بود:
«اسا…»

اسا جلو رفت. قطره‌اشک از چشمش چکید.

تهیونگ دستاشو دراز کرد. با قدرت بغلش کرد، بلندش کرد و در حالی که توی آغوشش بود، اسا رو توی هوا چرخوند.
چرخوند و چرخوند… صدای خنده‌ی خفه‌ی اسا بلند شد، آمیخته با گریه.

بعد، آروم گذاشتش روی زمین. پیشونیش رو به پیشونی اسا تکیه داد و گفت:
«تو برگشتی… واقعاً برگشتی…»

اسا با اشک و لبخند گفت:
«هیچ‌وقت نرفتم… تهیونگ، من همیشه اینجام.»

تهیونگ بی‌هیچ حرف دیگه‌ای، صورتش رو آورد جلو… و اسا رو بوسید.
نه فقط یه بوسه‌ی ساده—یه بوسه‌ی پر از دلتنگی، از ته دل، پر از تمام روزهایی که از هم دور بودن.

لحظه‌ای که تموم شد، پیشونی‌ش رو روی پیشونی اسا گذاشت و آروم زمزمه کرد:
«متأسفم... خیلی.»

اسا فقط لبخند زد و گفت:
«مهم اینه که حالا باهمیم...»
دیدگاه ها (۰)

خدمتکار با لبخند بچه رو در آغوش گرفت و آورد طرف اسا.«بانو......

اسا هنوز بچه رو توی بغلش نگه داشته بود. تهیونگ کنارش ایستاده...

اسا بی‌صدا بود. اشکاش رو پاک کرد و نگاهی به نوزادش انداخت. د...

قلب اسا فرو ریخت... اما هنوز ایستاده بود. با همان پاکی همیشگ...

دزیره

#استاکر_من#پارت_1۲جیمین ۵ تا شات دیگه آورد.شات هاشون رو بالا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط