وانشات خدای مرگ و گل خجالتی

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی

### ۲. تماس اجباری زیر سایه‌ی تخت

اون شب لعنتی گذشت، ولی سایه‌ی نگاه یونگی هنوز مثل بار سنگین روی شانه‌های **ا.ت** سنگینی می‌کرد. دیگه مثل قبل نمی‌تونست راحت تو باغ راه بره. انگار چشم‌های خدای مرگ، حتی از پشت دیوارهای کلفت قصر هم دنبالش بود.

باباش، نخست‌وزیر، یه روز بعد احضارش کرد به دفتر خودش؛ یه دفتر بزرگ با پنجره‌هایی که به حیاط اصلی قصر باز می‌شد. ا.ت با ترس پاشو گذاشت توی اتاق. پدرش یه نگاه معنادار بهش انداخت و گفت: "ا.ت، دیگه وقتشه از لونه‌ات بیای بیرون. شاهزاده یونگی تصمیم گرفته..."

حرفش به اینجا رسید که صدای کوبیده شدن در اومد. قلب ا.ت از جا کنده شد. در باز شد و اون هیبت سرد و مقتدر وارد شد. یونگی این بار نه با چکمه‌های نظامی، بلکه با لباسی فاخرتر، مثل یک سایه‌ی متحرک و خطرناک به نظر می‌رسید.

"پدرجان، لطفاً مرا تنها بگذارید. با ا.ت کار دارم." لحنش اونقدر خشک بود که انگار یخ آب می‌شد.

نخست‌وزیر بدون هیچ حرفی تعظیم کرد و رفت بیرون. در که بسته شد، ا.ت حس کرد هوا سنگین شده و دیگه نفس کشیدن سخته. یونگی اومد نزدیک‌تر، خیلی نزدیک‌تر از اون چیزی که ا.ت بتونه تحمل کنه.

یونگی با صدایی که حالا کمی بم‌تر و **نفس‌گیر** شده بود، گفت:
"ا.ت خانم. می‌دونی چرا تو قصر این همه جا هست، ولی من تو رو فقط توی اون گوشه‌ی دنج پیدا می‌کنم؟"

ا.ت فقط تونست سقف رو نگاه کنه. زبونش بند اومده بود. با صدای لرزون، به سختی نجوا کرد: "م... من فقط... مزاحم نباشم..."

یونگی خنده‌ی کوتاهی کرد، خنده‌ای که بیشتر شبیه غرش بود. "مزاحم؟ تو هرگز مزاحم نیستی، شاهزاده‌خانم. تو برعکس، مثل یک گنج پیدا شده‌ای تو این قصر پر از سنگ و گرانیت."

این حرف، تمام آن چیزی نبود که ا.ت از یه تهدید انتظار داشت. حس رمانتیک خطرناکی ته کلماتش بود.

یونگی دستش رو بالا آورد و آروم، با نوک انگشتش، تارهای مویی که روی گونه‌ی ا.ت افتاده بود رو کنار زد. این تماس کوتاه و غیرمنتظره، برق شدیدی توی تن ا.ت انداخت و اون رو وادار کرد بالاخره مستقیم به چشماش نگاه کنه.

"ببینم، ا.ت. چرا اینقدر از من می‌ترسی؟" یونگی چشماش رو تنگ کرد. "نکنه... فکر می‌کنی من همه‌اش مرگ و آهن و خونم؟"

ا.ت، با تلاشی نفس‌گیر، تونست جواب بده، با لحنی که سعی می‌کرد محکم باشه ولی یه بغض کوچیک توش بود: "شما... شما **قدرتمندترین** مرد این قلمرو هستید. و قدرت همیشه ترسناکه. شما حتی اجازه نمی‌دید کسی به شما نزدیک بشه."

یونگی خم شد و نزدیک‌تر اومد، طوری که ا.ت حالا بوی چرم خاص و سرمای وجودش رو کامل حس می‌کرد. "نزدیک شدن؟ شاید. اما این فاصله برای تو، من رو اذیت می‌کنه."

بعد، یونگی با لحنی که دیگه فقط فرمانده نبود، بلکه یه اعتراف مردد بود، زمزمه کرد:
"اون شب، تو اون تالار... برای اولین بار بود که از شکست دادن دشمنم خوشحال نبودم، چون چشم‌هام رو ازت برنمی‌داشتم. تو باید اینو بدونی ا.ت... **تو تنها نقطه‌ی امن این قصر برای منی**."
دیدگاه ها (۰)

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی### ۳. ملاقات‌های شبانه زیر ن...

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی (ادامه)### ۴. در آغوش سردِ د...

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی ### ۱. سایه‌ی سرد قصرصدای تق...

## معرفی شخصیت‌های اصلی وانشات### مین یونگی (شوگا)* **اسم ...

سناریو هنتای از زوهاکوتنپارت ۱زوهاکوتن در راه رفتن به خونه ا...

فیک مافیای سیاه من part 4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط