وانشات خدای مرگ و گل خجالتی

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی

### ۳. ملاقات‌های شبانه زیر نور شمع

بعد از اون مکالمه‌ی سنگین، اوضاع بدتر شد. یونگی دیگه فقط بهت نگاه نمی‌کرد؛ حالا داشت **مالکیت** خودش رو اعلام می‌کرد، البته هنوز با دوزهای کم.

صبح روز بعد، یک پیام‌رسان سلطنتی با یک دسته‌ی گل کاملِ کاملیا (گل مورد علاقه‌ی ا.ت که یه بار در باغچه قایمکی کاشته بود)، دم در اتاق ا.ت ظاهر شد. داخل بسته، یک تکه کاغذ با امضای خشن یونگی بود:

> «امشب، ساعت ده. کتابخانه‌ی خصوصی. به هیچ وجه تأخیر نکن.»

ا.ت حس کرد داره خفه میشه. اون شب‌ها باید در کتابخانه‌ی خلوت می‌موند، جایی که هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد سرک بکشه. این دیگه "اجبار" نبود، این داشت تبدیل می‌شد به یک **برنامه‌ی ثابت**.

ساعت ده شب، ا.ت با دلی که داشت تو سینه‌اش رقاصی می‌کرد، وارد کتابخانه‌ی سرد و بزرگ شد. یونگی پشت یک میز چوبی عظیم نشسته بود، غرق در نقشه‌های نظامی و پرونده‌های حکومتی. نوری که از شمع‌های بلند روی میز پخش می‌شد، سایه‌های وحشتناکی روی صورتش می‌انداخت.

"دیر کردی، ا.ت." یونگی بدون اینکه سرش رو بالا بیاره، گفت. صدای اون مثل تازیانه بود، ولی ا.ت می‌دونست این فقط یه ترفنده.

"چهار دقیقه... فقط چهار دقیقه دیر کردم، عالیجناب." ا.ت سعی کرد صاف بایسته.

یونگی آروم قلم رو روی میز گذاشت و بالاخره نگاهش رو بلند کرد. "برای من، چهار دقیقه در یک روز می‌تونه مساوی با جون صد تا سرباز باشه. برای تو، چهار دقیقه یعنی اینکه من کلی وقت اضافه‌ داشتم تا فکر کنم چطور باید با این خجالتِ شیرینت کنار بیام."

یونگی بلند شد و آروم دور میز چرخید و کنار ا.ت ایستاد. اونقدر بهش نزدیک بود که ا.ت می‌تونست گرمای نهفته‌ی زیر اون پوست سرد رو حس کنه.

"بشین." یونگی به صندلی خودش اشاره کرد. ا.ت دستپاچه نشست. یونگی هم پشت میز نشست، ولی این بار، پرونده‌ها رو کنار زد.

"من وقت ندارم با یه دختر کم‌حرف دست و پنجه نرم کنم. تو باید یاد بگیری چطور حرف بزنی، ا.ت. وقتی من ازت سوالی می‌پرسم، نمی‌خوام با نگاه کردن به زمین جوابی بدی. باید مثل یک ملکه‌ی واقعی، حتی اگه خجالت می‌کشی، با من حرف بزنی."

یونگی خم شد و یک کتاب قدیمی و بزرگ رو روی میز گذاشت، کتابی که مشخص بود مربوط به تاریخچه‌ی خاندان سلطنتیه.

"امشب، تو قراره برام از این کتاب بخونی. هرچیزی که دوست داری، فقط بلند و واضح بخون. ببینم چقدر می‌تونی تمرکز کنی وقتی من اینجا درست کنارتم."

ا.ت کتاب رو باز کرد. صفحات کهنه بودن و بوی کاغذ قدیمی می‌داد. وقتی شروع به خوندن کرد، صداش اول خیلی ضعیف بود، مثل ناله‌ی یک پرنده کوچیک. یونگی گوش می‌داد، سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده بود، اما چشماش بسته نبود.

بعد از چند پاراگراف، ا.ت خسته شد و مکث کرد. "سخته... خیلی سخته که بلند بخونم..."

یونگی بدون باز کردن چشم‌هاش، گفت: "نفس عمیق بکش، ا.ت. تو قوی‌تر از اون چیزی هستی که فکر می‌کنی. وقتی داری برای من می‌خونی، داری به من اعتماد می‌کنی. و من... من تشنه‌ی شنیدن صدای توام. صدای آرامش‌بخش تو، تنها چیزیه که این همه فشار رو از روی دوشم برمی‌داره."

این جمله، قوی‌ترین کلمات رمانتیک و در عین حال سلطه‌جویانه‌ای بود که ا.ت تا حالا شنیده بود. یونگی داشت نیاز خودش رو بهش اعتراف می‌کرد، ولی ا.ت رو مجبور می‌کرد که به این نیاز خدمت کنه.

ا.ت ناخودآگاه، نفس عمیقی کشید. این بار، وقتی شروع به خوندن کرد، صداش کمی محکم‌تر بود. و یونگی، با رضایتی که به ندرت نشون می‌داد، چشماش رو بست و فقط گوش داد، انگار اون صدا، تنها موسیقی دلنشین دنیای سرد اون بود.
دیدگاه ها (۰)

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی (ادامه)### ۴. در آغوش سردِ د...

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی### ۵. اولین سرپیچی و مجازات ...

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی ### ۲. تماس اجباری زیر سایه‌...

## وانشات: خدای مرگ و گل خجالتی ### ۱. سایه‌ی سرد قصرصدای تق...

درخواستی از اکازاهنتای دوس نداری نخون . گزارش هم نکن برا شما...

درخواستی از کوکوشیبوا/ت داشت ب کوکوشیبو زنگ میزد اما گوشی کو...

فیک مافیای سیاه من part 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط