{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Empire of the Six Towers:

Empire of the Six Towers:
A Hate of Love²

امپراطوری شش برج : تنفری از جنس عشق

Season²    part ³⁵
صبح روز بعد *
وقتی از خواب بیدارشدم یک حس عجیبی داشتم .
وقتی که اون اعتراف دیشب آریا یادم اومدم، دوباره قلبم شروع به تند زدن کردن . با اینکه قلبم تند میزد اما ... اما نمیدونم چرا ... آرامش خاصی توی این حس لعنتی وجود داشت .

خودمو جنع و جور کردم و حاضر شدم و رفتم شرکت .
وقتی به لابی شرکت رسیدم ، سریع همه جارو خوب نگاه کردم که ببینم آریا هست یا نه ...
امروز میخوام سعی کنم زیاد باهاش چشم تو چشم نشم .

سریع جیم شدم به سمت آسانسورا . دکمه ی آسانسور و زدم و منتظر اومدن آسانسور شدم .

ویو آریا *

امروز یک حس عجیبی دارم ... یعنی ... حس استرس ، آرامش ، سبکی و خوشحالی ...
بد از مرگ مادرم من هیچوقت چنین حسی نداشتم .
رفتم قسمت آسانسورا و دیدم ... کاترین اونجاست . قلبم شروع به تند زدن کردن . بت یک خوشحالی خیلی خیلی زیاد و عجیب رفتم آروم پشتش ایستادم .

ویو کاترین *

یک چند لحظه ای میشد که من اینجا وایستادم تا آسانسور بیاد ولی یکهو ... یک عطر آشنا رو حس کردم ...
عطرش خیلی آشنا بود ... تا اینکه دوتا دست پیچید دور دل و کمرم ... و همچنین یک چانه روی سرم .. حس کردم .
یک لحظه جا خوردم و ترسیدم .
منو محکم گرفت و به خودش چسبوند و آروم گفت : بانوی من امروز حالش چطوره ؟♡

واتتتتتت ددددد فااااا.  کککککککککککک !!!!

آریا بود . داشتم تقلا میکردم که از بغلش بیام بیرون که منو محکم تر گرفت و دم گوشم زمزمه کرد : هیشششش ... اینقدر تکون نخور ..

   + داری چیکار میکنی ؟! ... دیوونه شدییی ؟! "صدای آروم و عصبی"

   - اوهوم ... دیوونه ی اون چشمات و لبخندت و همچنین دیوونه ی این عطرت شدم .

و یکهو سرشو توی گردنو موهام فرو کرد .
لپام قرمز شد و تپش قلبم بالا رفت .... یعنی بیین قلبم اینجوری بود که انگار داری میدوییی ._.

  + چی از جونم میخواییییی ؟! تو که وقتی اومده بودم اینجا بهم سخت میگرفتی و دائم سرم داد میزدی و تیکه مینداخت....

  - اون مال گذشتش و .... بابت عذر میخوام ... واست همه چیز میگیرم . ولی ازت یک خواهشی دارم ... اینکه منو ببخش ... ❤️‍🩹

   + فکر کردی میتونی منو با پول و جایزه و گل خر کنی و ازم سو استفاده کنی ؟! کور خوندی ! ولمممم کننننن !!

    - سو استفاده ؟!

آسانسور اومد و من درجا پریدم توی اسانسور و دکمه ی بسته شدن درب رو چند بار تند تند زدم ولی ... ار آخرم مردک سوار شد .... 🙄😒

   - درباره ی من چی فکر کردی کاترین ؟؟

   + والا چمیدونم ... توی اون پرونده ها که دست دار و دسته ی آتش بود که دیدم نامزد داشتی مرتیکه ...

    - نامزد ؟؟ آها منظورت لیناست ؟؟

    + عجب مردک لا.شی هستی هاااا !!! جلوی مثلا دارم میگم مثلاااا هااااا دوست دخترت اسم نامزدت رو میاری مردک دوهزاری ؟!

    - مثل اینکه حسودی و عصبانیت و ... همه چیز باهم دیگه اومدن به سراغت ... اول از همه آروم باش . دوم اونو پدربزرگم واسه من نشون کرده و من حتی اونو ندیدم و وقتی ردش کردم ، شروع به انتشار مقاله های فیک و چرت و پرت زد ...


   + از کجا معلوم راست بگی ؟!

  آروم اومد و گونم رو بوسید . و درب باز شد .
از آسانسور بیرون رفت درحالی که خشکم زده بود با یک لبخند خیلی زیبا و دوست داشتنی نگاهم کرد و گفت : من عاشق هرکسی نمیشم کاترین . خودت چی فکر میکنی ؟! دوست دارم ❤

هاااااااا ؟! این دیگه ته شسخل بازیههههه !

همینطوری ماتم برده بود و لپام گل انداخته بود .
بعد چند لحظه به خودم اومدم و دیدم نیس . سریع رفتم سمت دفترم . درب رو بستم و پشت درب ایستادم ....
ادامه دارد ....
#اکشن #روزمرگی #وکالت #دیالوگ #عاشقانه #سناریو #داستان #فیک_نویسی #رمان #غم_انگیز #نفرت_به_عشق #نفرت_به_عشق


شرط پارت بعدی :
۲ تا بازنشر
۵ تا لایک
۷ تا کامنت 🎀🌱
دیدگاه ها (۰)

Empire of the Six Towers: A Hate of Love²امپراطوری شش برج : ...

Empire of the Six Towers:Lawyers' Battleامپراطوری شش برج : ن...

Empire of the Six Towers:Lawyers' Battleامپراطوری شش برج : ن...

Empire of the Six Towers:Lawyers' Battleامپراطوری شش برج : ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط