Empire of the Six Towers:
Empire of the Six Towers:
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p³³
تا اینکه یک روز ، کنار دسته گل یک کارت و دست نوشته دیدم .
کنجکاو شدم و برشداشتم و خوندمش :
بانو مراقب سلامتیت باشی هااااا
تعجب کردم و یک لبخند ریزی روی لبام نشست
اطراف رو نگاه کردم . هیچکس نبود به جز ، آریا . اون داشت توی راهرو با تلفن حرف میزد و تا دید من دارم نگاهش میکنم روش رو برگدوند .
وسایلم رو جمع کردم و رفتن خونه . تعجب کرده بودم . آخه کی همچین کاری میکنه ؟!
روز بعد ساعت ۹ شب *
دوباره ؟!
دوباره یک دسته گل پر از رز قرمز ، با یک کارت و یک جعبه .
جعبه رو باز کردم و ... با یک سرویس نقره ی خیلی زیبا مواجه شدم .
خیلی قشنگ بود . روش با جواهر قرمز کار شده بود و واقعا ... بینظیر بود ...
روی کارت نوشته بود :
امیدوارم دوستش داشته باشی ، همونطور که من تورو دوست دارم ♡
واتتتتتت د فا.ککککک !!!!
این یارو دیوانه است ؟؟؟ اسکوله ؟؟ چیه مواد میزنه ؟؟
دور و برو نگاه کردم و دیدم آریا داره نگاهم میکنه . یک لحظه جا خوردم . تا دید که دارم نگاهش میکنم سریع تظاهر به تلفن حرف زدن کرد . اونجا تازه فهمیدم این کارا از طرف کیه ..
از دفترم با دسته گل بیرون اومدم و روبه روش ایستادم .
- آدرین من باهات بعدا صحبت میکنم ...
+ این کارو تو بود ؟! "صدای آروم "
- خودت چی فکر میکنی ؟ گلت رو دوست داری ؟؟
+ چرا این کارو میکنی ؟؟ چی از جونم میخوای ؟؟
- هیچی فقط برای بانویی که خیلی دوستش دارم ، گل و هدیه میگیرم ، ایرادی داره ؟؟
خشکم زد و قلبن ریخت . ضربان قلبم با حرفش به شدت رفت بالا .
- بذار ببینمت ... لپات سرخ شده .. درست مثل گل رز ...
چند قدم اومد نزدیکم ...
سریع دوییدم رفتم توی دفترم و درب رو محکم بستم و پشت درب ایستادم ... قلبم تند میزد ...
خودمو جمع و جور کردم و سریع وسایلم رو جمع کردم .
منتظر آسانسور بودم ک دیدم آریا کنارم ایستاده .
آسانسور اومد و ما رفتیم داخل .
- کاترین یک سوالی دارم ازت ...
+ ب.. بفرمایید ..
- جمله ی مورد علاقت وقتی به کسی که دوستش داری میگی چیه ؟؟
سکوت کردم . و فکر کردم .
آسانسور به پارکینگ رسید و ما پیدا شدیم .
- کاترین ... جواب سوالم رو ندادی ..
+ اممم ... دوستت دارم ؟؟
آروم اومد نزدیکم ، طوری که باهام ۳ سانت فاصله داشت .
- منم دوستت دارم عزیزم ♡
خشکم زد ...
اومد نزدیکم و بعد از این حرفش پیشونیم رو بوسید .
- شب خوبی داشته باشی کاترین ...
بعد رفت و سوار ماشینش شد .
من همینطوری داشتم نگاهش میکردم و خشکم زده بود ....
ادامه دارد ....
#اکشن #روزمرگی #وکالت #دیالوگ #عاشقانه #سناریو #داستان #فیک_نویسی #رمان #غم_انگیز #نفرت_به_عشق #نفرت_به_عشق
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p³³
تا اینکه یک روز ، کنار دسته گل یک کارت و دست نوشته دیدم .
کنجکاو شدم و برشداشتم و خوندمش :
بانو مراقب سلامتیت باشی هااااا
تعجب کردم و یک لبخند ریزی روی لبام نشست
اطراف رو نگاه کردم . هیچکس نبود به جز ، آریا . اون داشت توی راهرو با تلفن حرف میزد و تا دید من دارم نگاهش میکنم روش رو برگدوند .
وسایلم رو جمع کردم و رفتن خونه . تعجب کرده بودم . آخه کی همچین کاری میکنه ؟!
روز بعد ساعت ۹ شب *
دوباره ؟!
دوباره یک دسته گل پر از رز قرمز ، با یک کارت و یک جعبه .
جعبه رو باز کردم و ... با یک سرویس نقره ی خیلی زیبا مواجه شدم .
خیلی قشنگ بود . روش با جواهر قرمز کار شده بود و واقعا ... بینظیر بود ...
روی کارت نوشته بود :
امیدوارم دوستش داشته باشی ، همونطور که من تورو دوست دارم ♡
واتتتتتت د فا.ککککک !!!!
این یارو دیوانه است ؟؟؟ اسکوله ؟؟ چیه مواد میزنه ؟؟
دور و برو نگاه کردم و دیدم آریا داره نگاهم میکنه . یک لحظه جا خوردم . تا دید که دارم نگاهش میکنم سریع تظاهر به تلفن حرف زدن کرد . اونجا تازه فهمیدم این کارا از طرف کیه ..
از دفترم با دسته گل بیرون اومدم و روبه روش ایستادم .
- آدرین من باهات بعدا صحبت میکنم ...
+ این کارو تو بود ؟! "صدای آروم "
- خودت چی فکر میکنی ؟ گلت رو دوست داری ؟؟
+ چرا این کارو میکنی ؟؟ چی از جونم میخوای ؟؟
- هیچی فقط برای بانویی که خیلی دوستش دارم ، گل و هدیه میگیرم ، ایرادی داره ؟؟
خشکم زد و قلبن ریخت . ضربان قلبم با حرفش به شدت رفت بالا .
- بذار ببینمت ... لپات سرخ شده .. درست مثل گل رز ...
چند قدم اومد نزدیکم ...
سریع دوییدم رفتم توی دفترم و درب رو محکم بستم و پشت درب ایستادم ... قلبم تند میزد ...
خودمو جمع و جور کردم و سریع وسایلم رو جمع کردم .
منتظر آسانسور بودم ک دیدم آریا کنارم ایستاده .
آسانسور اومد و ما رفتیم داخل .
- کاترین یک سوالی دارم ازت ...
+ ب.. بفرمایید ..
- جمله ی مورد علاقت وقتی به کسی که دوستش داری میگی چیه ؟؟
سکوت کردم . و فکر کردم .
آسانسور به پارکینگ رسید و ما پیدا شدیم .
- کاترین ... جواب سوالم رو ندادی ..
+ اممم ... دوستت دارم ؟؟
آروم اومد نزدیکم ، طوری که باهام ۳ سانت فاصله داشت .
- منم دوستت دارم عزیزم ♡
خشکم زد ...
اومد نزدیکم و بعد از این حرفش پیشونیم رو بوسید .
- شب خوبی داشته باشی کاترین ...
بعد رفت و سوار ماشینش شد .
من همینطوری داشتم نگاهش میکردم و خشکم زده بود ....
ادامه دارد ....
#اکشن #روزمرگی #وکالت #دیالوگ #عاشقانه #سناریو #داستان #فیک_نویسی #رمان #غم_انگیز #نفرت_به_عشق #نفرت_به_عشق
- ۸.۱k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط