{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران بهانه است کافیست من باشم وتو و پرسه ای به وسعت کوچه

باران بهانه است کافیست من باشم وتو و پرسه ای به وسعت کوچه باغ بی انتهای کودکی. آنقدر می رویم تا دنیای آدم بزرگ ها را عاصی کنیم. بیا بستنی بخوریم، زمین بخوریم، سرما بخوریم و بینی مان را با آستین پاک کنیم بی ترس آنکه کسی ما را ببیند. گرچه ما را خواهند دید. اما بزرگترها عادت دارند ببینند و به روی خود نیاورند. ما هم قول می دهیم هرچه از لایه ی اوزون و طلب و بدهی و چک و وام بانکی و تقلب و نیرنگ و کدورت دیدیم به روی خود نیاوریم. صد یک مساوی. باران بهانه است برای شستن دل آدم یک نفس عمیق کافیست. حتی توی همین دود و سرب و چدن ! اگر ریه هایت هنوز هوا را می شناسد...
دیدگاه ها (۱)

باید یکی باشد ...یکی که دزدانه نگاهش کنیدزدانه راه رفتنش را ...

آنقدر برای صبح هایت سروده ام که یادم رفته صبح خود توییــــــ...

پدربزرگ گفت بیا این دونه رو بگیر و بکارش تو زمین. چند سال دی...

ساعت کمی مانده به نیمه های شب. ایستگاه قدیمی راه آهن و من و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط