{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدربزرگ گفت بیا این دونه رو بگیر و بکارش تو زمین. چند سال

پدربزرگ گفت بیا این دونه رو بگیر و بکارش تو زمین. چند سال دیگه یه درخت داری پر از میوه. گفتم هرچی رو بکاریم تو زمین چند سال دیگه یه درخت از اون داریم؟ پدربزرگ لبخند زد و گفت آره عزیزم! پدربزرگ مرد . مادرم خیلی گریه می کرد بهش گفتم چرا انقدر گریه می کنی؟ خوشحال باش من خودم دیدم که پدربزرگ رو تو زمین کاشتن چند سال دیگه ما یه درخت داریم پر از پدربزرگ!
دیدگاه ها (۱)

باران بهانه است کافیست من باشم وتو و پرسه ای به وسعت کوچه با...

باید یکی باشد ...یکی که دزدانه نگاهش کنیدزدانه راه رفتنش را ...

ساعت کمی مانده به نیمه های شب. ایستگاه قدیمی راه آهن و من و ...

این جا کسی است پنهان همچـــــــون خیال در دلاما فـــــــــــ...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁴ مادربزرگ یه دقیقه گیچ...

.داستان کوتاه و آموزنده شب خواستگاری وقتی خانواده گفتن عروس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط